{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان لیچا

رمان لیچا

پارت ۷

که یه تیر از هوا بازتاب شد و تیر اون فرد روبه فاطمه خاتون شکست و ۲تا تیر به سمت دوتا نفری که فاطمه خاتون گرفته بودند پرتاب شد فاطمه خاتون بالا رو نگاه کرد اما یه مرد سیاه پوش با یه نگاه آشنا بهش نگاه کرد و با تیر کمانش سریع رفت
سریع اون افراد دستگیر کردن بالا و عثمان و حلیمه و برداران فاطمه خاتون آمدن سمتش
بالا :خوبی دخترم
فاطمه :ممنون مامان
علاعدین(براردر بزرگ فاطمه خاتون):اونا جرعت کردن به خواهرم تیر اندازی کنن روش شمشیر بگیرن
عثمان:آروم باش پسرم اون تقاصشو نو میگیرن خدا به ما صبر بده
فاطمه :من میتونم برم
نیلوفر(زن داداش کوچیک و آخر فاطمه خاتون):چیزی شده فاطمه خوبی
فاطمه:ممنون من خوبم فقط یکم سرم گیج میره باید استراحت کنم خواهر باهام بیا
حلیمه:باشه بریم

حلیمه:چی شده
فاطمه:اون بود
حلیمه:کی همونی که الان نجاتم داد همونی هست که تو خواب و توی توهم هام بود انگار
حلیمه:اما تو گفتی صورتشو ندیدی
فاطمه:صورتشو نمیگم چشاش دقیقا همون بود همون نگاه آشنا که تو خوابم بود
حلیمه :این یه ربطی داره اما امروز خدا به خیر کرد( الله تشکرتم)=خدایا ممنونم
فاطمه:من چی میگم تو چی میگی من میگم اون آشنا بود
حلیمه:باشه تو یکم استراحت کن من فردا یکیو میارم که هم خوابتو تعقییر کنه هم بفهمیم موضوع چیه
فاطمه:باشه اما کسی نفهمه حلیمه
حلیمه:نه بابا خواهر خیالت راحت ما میریم پیشش
فاطمه خوابید و....
دیدگاه ها (۱)

رمان لیچاپارت ۶فاطمه یهو سرش گیج رفت و انگار یه چیز براش تکر...

رمان لیچا پارت۵حلیمه:فاطما پیداش کردی فاطما :ارهحلیمه:بریمفا...

رمان لیچاپارت ۳دشمن:به به دخترا عثمان بی اسیر دشمن شدنفاطمه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط