تو منو دوست داری؟
تو منو دوست داری؟
پارت ۸
صبح روز بعد
ویو انیا
میخواستم برم مدرسه اتوبوس ۵ دقیقه دیگه می امد و من رفتم سوار بر اتو بوس رفتیم سراغ مدرسه
انیا: بکی سلامممممممممم
بکی : انیا چان سلاممممممممممم
دامیان : هیی کوچولو ها بیاید زنگ میخوره هااا
بکی : اولم خودت کوچیکی دومن باشه 😡😃
انیا: بدو بریم😊
دامیان زیر لب: کوچولوی بامزه( وبعد رفت داخل کلاس)
بهد ۱:۳۰ درس دادن سنسی اومد گفت : بچه ها بعد امتحانات اردو داریم که اجباری و درسی هست پس میبینموتون
همه بچه ها: هورااااااااااااا
ذهن بکی : وای خدایااااا( میدونید توی ذهن بکی چی میگذره دیگه مثل ما)
موقعیت : زنگ کتابخانه ( بچها اینجا کتاب برمیدارن میرن خونه میخونن بعد میزان جای اولش)
ویو انیا منم میخواستم کتاب بردارم که دامیانم دیدم
انیا: سلام پسر دوم
دامیان : سلام کوتوله (با حالت تمسخر)
ویو دامیان
انیا روی نردبون بود منم بیشتر حواسم رو کرده بودم به انبا که نیوفته که نردبون تکان خورد و انیا باهمان کتابا افتاد توی بغلم (دامیان❌ سس قرمز✔)
گذاشتمش پایین و کتاب های سنگین رو ازش گرفتم و اومدم پیشش که هم یکم کمکش کنم و هم در جابجایی کتاب ها کمک کنم
لحظه خداحافظی که شد قلبم درد گرفت نمیدونم چرا ولی همون لحظه انیا کاری کرد که قلبم تند بزنه
انیا : خداحافظ پسر دوم و ممنون بابت کمکت توی کتابا ( و بعد اون بغل کرد )
دامیان : .......😲😲😯😯
ذهن انیا: چه قدر گرم و حس امینت به من میده خیلی خوبه
ذهن دامیان : چه بدن لطیفی داره خدایا ...... نه نه نه بس کن ای ذهن( برادر عاشق میشود🤣🤣🤣)
دامیان : خب دیگه بسه می تونی 😑 ( در ظاهر سرده اما خیلی خیلی عاشق انیاست)
خب خب دوستان گل چطور بود هان
نظر بدهید💗💗
اصکی❌
گزارش✔
پارت ۸
صبح روز بعد
ویو انیا
میخواستم برم مدرسه اتوبوس ۵ دقیقه دیگه می امد و من رفتم سوار بر اتو بوس رفتیم سراغ مدرسه
انیا: بکی سلامممممممممم
بکی : انیا چان سلاممممممممممم
دامیان : هیی کوچولو ها بیاید زنگ میخوره هااا
بکی : اولم خودت کوچیکی دومن باشه 😡😃
انیا: بدو بریم😊
دامیان زیر لب: کوچولوی بامزه( وبعد رفت داخل کلاس)
بهد ۱:۳۰ درس دادن سنسی اومد گفت : بچه ها بعد امتحانات اردو داریم که اجباری و درسی هست پس میبینموتون
همه بچه ها: هورااااااااااااا
ذهن بکی : وای خدایااااا( میدونید توی ذهن بکی چی میگذره دیگه مثل ما)
موقعیت : زنگ کتابخانه ( بچها اینجا کتاب برمیدارن میرن خونه میخونن بعد میزان جای اولش)
ویو انیا منم میخواستم کتاب بردارم که دامیانم دیدم
انیا: سلام پسر دوم
دامیان : سلام کوتوله (با حالت تمسخر)
ویو دامیان
انیا روی نردبون بود منم بیشتر حواسم رو کرده بودم به انبا که نیوفته که نردبون تکان خورد و انیا باهمان کتابا افتاد توی بغلم (دامیان❌ سس قرمز✔)
گذاشتمش پایین و کتاب های سنگین رو ازش گرفتم و اومدم پیشش که هم یکم کمکش کنم و هم در جابجایی کتاب ها کمک کنم
لحظه خداحافظی که شد قلبم درد گرفت نمیدونم چرا ولی همون لحظه انیا کاری کرد که قلبم تند بزنه
انیا : خداحافظ پسر دوم و ممنون بابت کمکت توی کتابا ( و بعد اون بغل کرد )
دامیان : .......😲😲😯😯
ذهن انیا: چه قدر گرم و حس امینت به من میده خیلی خوبه
ذهن دامیان : چه بدن لطیفی داره خدایا ...... نه نه نه بس کن ای ذهن( برادر عاشق میشود🤣🤣🤣)
دامیان : خب دیگه بسه می تونی 😑 ( در ظاهر سرده اما خیلی خیلی عاشق انیاست)
خب خب دوستان گل چطور بود هان
نظر بدهید💗💗
اصکی❌
گزارش✔
- ۴۲
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط