مادرم موهای بلندی داشت

مادرم موهای بلندی داشت...
هر روز پشت پنجره می‌نشست
موهایش را می‌بافت،
شعر می‌خواند،
و منتظر پدر می‌ماند!

پدر که می‌آمد
تلویزیون را روشن می‌کرد
از شیب تورم بالا می‌رفت، زمین می‌خورد
و باز سعی می‌کرد جوابی برای 5+1 بیابد!

کشتگان عراق و سوریه را دفن می‌کرد
و از مادر سراغ شام را می‌گرفت!

و مادر پرهایش را پشت پنجره جا می‌گذاشت،
گل‌های دامنش در آشپزخانه می‌پژمرد،
و چشم‌هایش پیاز خرد می‌کرد!

پشت پنجره نشسته‌ام
موهایم را می‌بافم
و به این فکر می‌کنم که
دختران نباید موهای بلند داشته باشند!
دیدگاه ها (۳)

-_-

روانشناس ها میگن٤ ماه باید بگذره تا بفهمی احساست "عشقه" یا ی...

#ramsay.bolton#2009 :)))

منتظر وقتیم که جودیث این شکلی بشه*_*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط