{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک لحظه دلم خواست

یک لحظه دلم خواست
که پهلوی تو باشم

بی محکمه زندانی
بازوی تو باشم

پیچیده بہ پاےِ دڸِ مڹ
پیچش مویت،

تا باز زمیڹ خورده‌ی
گیسوی توباشم
‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎

‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌
دیدگاه ها (۰)

ڪَفٺمݜ :فانـوس مـاهمی دهد از چشم بیداری نشانڪَفٺ :اما در شبی...

تقدیــم مـی کنــــــــم بهترین گلهاےدوستی رابه همه همراه...

آمــدي آرامـشِ جـانم شديقبلہ گاهِ عشق و ایمانم شديآمـدي تنهـ...

دلم تنگه ببار بارونشریک گریه ے من باشبه جاے اون ڪه پیشم نیست...

برف زمستونی

خیلی دوس دارم از ویس بزارم براما‌ ولی از ی طرفم دلم نمیاد،خو...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۸۱ویو راوی پزشک آوردن و زخم بازوی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط