عاشقانه ای در دهه ۵۰
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۸۱
ویو راوی
پزشک آوردن و زخم بازوی املیا رو پانسمان کردن ، کل مدت تهیونگ کنار املیا نشسته بود و مراقب بود تا دردش نگیره ، بعد از اینکه پزشک رفت فقط خودشون تو اتاق بودن ، تهیونگ گفت
_ فک نمیکردی اگه میگرفتنت چه بلایی سرت میاوردن ؟
+الان که نگرفتن
_ تو این مدت که تو پیش ام نبودی ......خیلی دلم برات تنگ شده بود
+ممنونم که دنبالم اومدی و پیدام کردی ........بابت راه میانبر معذرت میخوام
_ نه .....دیگه حرفشو نزن تقصیر من بود ........من تند رفتم منو ببخش ......یه سوال میخواستم ازت بپرسم
+چی ؟
_ وقتی درخواست کمکت از اسپانیا رد شد چرا برنگشتی انگلیس، نترسیدی ؟
+چرا نترسیدم ...خیلی ترسیدم ولی .........هنوز کسی که عاشقشم توی میدون جنگه ......بهش قول داده بودم مراقبش باشم ، همه چیزمو براش فدا میکنم ، نمیخواستم فک کنه که عشقم بهش از بین رفته ( بغض)
تهیونگ محکم املیا توی آغوشش گرفت
_ وقتی شنیدم برای کمک به ما اومدی فرانسه با خودم فکر کردم اگه تو رو .......از دست بدم دیگه چه فایده ای داره وقتی تموم دشمنام رو شکست دادم حتی اگه کل دنیا رو بگیرم زندگی من بدون تو هیچه .......
همون لحظه جان وارد اتاق شد
_ بر خرمگس معرکه لعنت ......چیه باز ؟
! امممم عالیجناب پادشاه شما رو به به اتاقشون دعوت کردن
_خیلی خوب برو بیرون
جان از اتاق رفت بیرون و املیا با دیدن قیافه تهیونگ بلند خندید
_ چرا میخندی ؟
+قيافه ات خیلی بامزه شده ( خنده) ...... برو بابام منتظره
تهیونگ بلند شد از اتاق رفت بیرون و رفت پیش پادشاه ، املیا رفت کمک بقیه که قصر رو به حالت قبلی خودش برگردونه ، ۴ ساعت گذشت و وقت شام رسید باهم میز شام رو چیدن و منتظر موندن تا پادشاه و تهیونگ هم بیان .چند دقیقه که گذشت هر دو شون اومدن و نشستن پشت میز ، تهیونگ کنار املیا نشست و همه شروع به غذا خوردن کرد که املیا گفت
+ اهان ، ملکه........
£ میدونم دخترم
_ پدرت بهم درمورد ملکه گفت از اونجایی زخمیه زیاد جای دوری نرفته چند نفر رو دنبالش فرستادم
+وایسا ببینم پدر من شما میدونستین و بهم نگفتین
£ وقتی فهمیدم ، تصمیم گرفتم تا آخرین نقشه ی خودشو عملی کنه تا دلیلی برای زندانی کردنش داشته باشم
+واقعا که شما که ندیدن اینشکلی منو گرفته داشت خفه میکرد دقیقا اینشکلی ( شروع کرد به ادا درآوردن )
همه با دیدن املیا شروع کردن به خندیدن
_ باشه باشه فهمیدیم
+ چرا میخندین اون لحظه اصلا خنده دار نبود
£ باشه دخترم غذاتو بخور ..................
پارت ۸۱
ویو راوی
پزشک آوردن و زخم بازوی املیا رو پانسمان کردن ، کل مدت تهیونگ کنار املیا نشسته بود و مراقب بود تا دردش نگیره ، بعد از اینکه پزشک رفت فقط خودشون تو اتاق بودن ، تهیونگ گفت
_ فک نمیکردی اگه میگرفتنت چه بلایی سرت میاوردن ؟
+الان که نگرفتن
_ تو این مدت که تو پیش ام نبودی ......خیلی دلم برات تنگ شده بود
+ممنونم که دنبالم اومدی و پیدام کردی ........بابت راه میانبر معذرت میخوام
_ نه .....دیگه حرفشو نزن تقصیر من بود ........من تند رفتم منو ببخش ......یه سوال میخواستم ازت بپرسم
+چی ؟
_ وقتی درخواست کمکت از اسپانیا رد شد چرا برنگشتی انگلیس، نترسیدی ؟
+چرا نترسیدم ...خیلی ترسیدم ولی .........هنوز کسی که عاشقشم توی میدون جنگه ......بهش قول داده بودم مراقبش باشم ، همه چیزمو براش فدا میکنم ، نمیخواستم فک کنه که عشقم بهش از بین رفته ( بغض)
تهیونگ محکم املیا توی آغوشش گرفت
_ وقتی شنیدم برای کمک به ما اومدی فرانسه با خودم فکر کردم اگه تو رو .......از دست بدم دیگه چه فایده ای داره وقتی تموم دشمنام رو شکست دادم حتی اگه کل دنیا رو بگیرم زندگی من بدون تو هیچه .......
همون لحظه جان وارد اتاق شد
_ بر خرمگس معرکه لعنت ......چیه باز ؟
! امممم عالیجناب پادشاه شما رو به به اتاقشون دعوت کردن
_خیلی خوب برو بیرون
جان از اتاق رفت بیرون و املیا با دیدن قیافه تهیونگ بلند خندید
_ چرا میخندی ؟
+قيافه ات خیلی بامزه شده ( خنده) ...... برو بابام منتظره
تهیونگ بلند شد از اتاق رفت بیرون و رفت پیش پادشاه ، املیا رفت کمک بقیه که قصر رو به حالت قبلی خودش برگردونه ، ۴ ساعت گذشت و وقت شام رسید باهم میز شام رو چیدن و منتظر موندن تا پادشاه و تهیونگ هم بیان .چند دقیقه که گذشت هر دو شون اومدن و نشستن پشت میز ، تهیونگ کنار املیا نشست و همه شروع به غذا خوردن کرد که املیا گفت
+ اهان ، ملکه........
£ میدونم دخترم
_ پدرت بهم درمورد ملکه گفت از اونجایی زخمیه زیاد جای دوری نرفته چند نفر رو دنبالش فرستادم
+وایسا ببینم پدر من شما میدونستین و بهم نگفتین
£ وقتی فهمیدم ، تصمیم گرفتم تا آخرین نقشه ی خودشو عملی کنه تا دلیلی برای زندانی کردنش داشته باشم
+واقعا که شما که ندیدن اینشکلی منو گرفته داشت خفه میکرد دقیقا اینشکلی ( شروع کرد به ادا درآوردن )
همه با دیدن املیا شروع کردن به خندیدن
_ باشه باشه فهمیدیم
+ چرا میخندین اون لحظه اصلا خنده دار نبود
£ باشه دخترم غذاتو بخور ..................
- ۲.۲k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط