Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۱
Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۱
فضا غرق در نوری سفید و زننده بود هویون سعی کرد بلند شود، اما بدنش مثل یک تکه یخ سفت شده بود. چشمانش به دورتا دور اتاق چرخید دیوارهای فلزی که لایهی نازکی از برفک و کریستالهای یخ مثله برفک های فریزر یخچال روی آنها نشسته بود. قفسههایی از کف تا سقف چیده شده بودند و روی آنها صدها ظرف شیشهای چیده شده بود. و معلوم نبودن چی. هستند اصلا کجا بود ...هیچی نفهمید « خدایا.. اینجا کجاست..»
در دلش گفت اما نای لب باز کردن را نداشت
سکوت اتاق را فقط صدای یکنواخت و دلهرهآورِ فنهای خنککننده میشکست. هویون تلاش کرد غلت بزند، اما زخمهایش دهان باز کردند و دردِ گرمی در میان آن سرمای استخوانسوز پیچید. لرزش بدنش از کنترل خارج شده بود دندانهایش چنان به هم میخوردند که انگار میخواستند خرد شوند. نوک انگشتانش کبود شده و حس لمس را از دست داده بود.
او با درماندگی به سمت درب سنگین فولادی که از داخل هیچ دستگیرهای نداشت نگاه کرد. یخزدگی به مغز استخوانش رسیده بود.
هوای اتاق هر لحظه سنگینتر و منجمدتر میشد. پلکهایش دوباره شروع به سنگین شدن کردند، اما این بار نه از سر خستگی، بلکه از هیپوترمی و سرمای شدید. دیدش تار شد، آخرین چیزی که حس کرد، سنگینیِ مرگبارِ خوابی بود که در میان آن فریزرِ جهنمی به سراغش آمد.
دمای آنجا به قدری پایین بود که حتا پنج دقیقه هم هویون تحمل نیاورد و هوش رفت ....
.......
عصر شده بود جیمین و جونگ کوک در جلسه ای که مدیران ارشد شرکت های بزرگ حضور داشتند، بودند فردی درحال سخن گفتند بود جو سنگین و جدی با حضور منشی جونگ کوک بهم خورد، منشی با استرس و چهره نگرانی سمته جونگ کوک آمد و در گوشش لب زد : رئیس حال دخترتون بد شده بردنش بیمارستان سِوِرانس ....
خودکار از دست جونگ کوک بر زمین افتاد توجه های همه جلب شدند سمته جونگ کوک ولی آن مرد به قدری نگران و دست پاچه شده بود که با حرکت خیلی سریع از روی صندلی بلند شد و آن صندلی چرخ دار بر زمین افتاد
با دویدن از اتاق خارج شد جیمین خیلی سریع بلند شد و به دنبالش رفت
ولی در میان راه تلفنش به صدا در آمد آری داشت زنگ میزد درحین دویدن با عجله تماس را قطع کرد بیخبر از آنکه چرا تماس میگیرد
فضا غرق در نوری سفید و زننده بود هویون سعی کرد بلند شود، اما بدنش مثل یک تکه یخ سفت شده بود. چشمانش به دورتا دور اتاق چرخید دیوارهای فلزی که لایهی نازکی از برفک و کریستالهای یخ مثله برفک های فریزر یخچال روی آنها نشسته بود. قفسههایی از کف تا سقف چیده شده بودند و روی آنها صدها ظرف شیشهای چیده شده بود. و معلوم نبودن چی. هستند اصلا کجا بود ...هیچی نفهمید « خدایا.. اینجا کجاست..»
در دلش گفت اما نای لب باز کردن را نداشت
سکوت اتاق را فقط صدای یکنواخت و دلهرهآورِ فنهای خنککننده میشکست. هویون تلاش کرد غلت بزند، اما زخمهایش دهان باز کردند و دردِ گرمی در میان آن سرمای استخوانسوز پیچید. لرزش بدنش از کنترل خارج شده بود دندانهایش چنان به هم میخوردند که انگار میخواستند خرد شوند. نوک انگشتانش کبود شده و حس لمس را از دست داده بود.
او با درماندگی به سمت درب سنگین فولادی که از داخل هیچ دستگیرهای نداشت نگاه کرد. یخزدگی به مغز استخوانش رسیده بود.
هوای اتاق هر لحظه سنگینتر و منجمدتر میشد. پلکهایش دوباره شروع به سنگین شدن کردند، اما این بار نه از سر خستگی، بلکه از هیپوترمی و سرمای شدید. دیدش تار شد، آخرین چیزی که حس کرد، سنگینیِ مرگبارِ خوابی بود که در میان آن فریزرِ جهنمی به سراغش آمد.
دمای آنجا به قدری پایین بود که حتا پنج دقیقه هم هویون تحمل نیاورد و هوش رفت ....
.......
عصر شده بود جیمین و جونگ کوک در جلسه ای که مدیران ارشد شرکت های بزرگ حضور داشتند، بودند فردی درحال سخن گفتند بود جو سنگین و جدی با حضور منشی جونگ کوک بهم خورد، منشی با استرس و چهره نگرانی سمته جونگ کوک آمد و در گوشش لب زد : رئیس حال دخترتون بد شده بردنش بیمارستان سِوِرانس ....
خودکار از دست جونگ کوک بر زمین افتاد توجه های همه جلب شدند سمته جونگ کوک ولی آن مرد به قدری نگران و دست پاچه شده بود که با حرکت خیلی سریع از روی صندلی بلند شد و آن صندلی چرخ دار بر زمین افتاد
با دویدن از اتاق خارج شد جیمین خیلی سریع بلند شد و به دنبالش رفت
ولی در میان راه تلفنش به صدا در آمد آری داشت زنگ میزد درحین دویدن با عجله تماس را قطع کرد بیخبر از آنکه چرا تماس میگیرد
- ۱.۶k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط