{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خسرو شکیبایی:

خسرو شکیبایی:

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!
این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم ...
دیدگاه ها (۱)

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیک ایستاده بود. در همان ...

🌟 بیا باور کنیم دنیا 🌟 هنوز هم مثل شب زیباست🌟 زمینش هست🌟 خدا...

تصویر بالا دروازه شیراز در دهه 60 است و تصویر پایین دروازه ش...

به دور باغ دل، پرچین تان سبزشکفتن های عطرآگین تان سبزنسیم و ...

bad boyfriend season : 1part : 5ا.ت بدو بدو رفت تو اتاق فقط ...

ابلیس

سناریو ناگت علی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط