فصل سوم( شب دردناک )
فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۵۸
مادرش بخاطر نگرانی ها اش دائه را همراه با دخترش به جهنمی که نمیخواست فرستاد و دال دائه حال روبه رو هم نشسته بودن ون با سرعت به سمته عمارت مشکی جیمین میرفت.....
دخترک که حالش دیگه در دستش نبود خدا میدونست جیمین این بار چه بلاهای سرش میآورد ولی چاره دیگی جز رفتن به آن هچل نداشت ماشین ایستاد از ماشین پیاده شدن و دال همراه با چمدان رها بود ولی دختره به آن عمارت نگاه میکرد ...
دائه: ات عزیزم بریم
همراه با دائه سمته در رفتن ... بعد از وارد شدن خدمتکار ها جلو آن ها ایستادن...
دال : جیمین خوابه ؟
خ : خبری ازش نداریم
دال : باشه خودم سر میزنم ... روبه ات کرد و با خوشحالی گفت
دال : بیا ات ...
دائه: اتاق خانم کجاست
دال : نمیدونم ... شاید جیمین بخواد که تو اتاق خودش بمونه شایدم نه بزار باهاش حرف بزنم
دختره سری تکون داد و دال سمته پله ها. رفت دختره به دیدن کاناپه که آن شب همراه با پدرش روش نشسته بود لبخند غمگینی زد و روش نشست به شومینه جلو اش خیره ماند ....
دال از پله ها به پایین میرفت با دیدن ات زود گفت
دال : اتاق جلو اتاق جیمین هستش و خانم دائه اتاق کنار آشپزخونه
دائه : ممنون .... پس من برم لباس ها ات رو مرتب کنم
دال: باشه
دال سمته مبل. رفت و روش نشست ...
دال: خب فکر کن خونه خودته باشه
_ ممنون دال چه خوب که تو هستی
دال.: خواهش میکنم برو کمی استراحت کن
دخترک سری تکون داد و از رو مبل بلند شد کیفش را انداخته رو شانه اش و از رو پله ها مشکی رنگ بالا رفت و سمته اتاق جیمین رفت...
نگاهی به در مشکی رنگ انداخت شاید جیمین حالش خوب نبود وگرنه حتما برای اذیت کردن این دختر به سالن میرفت دستش را گذاشته رو دست گیره در و وارد اتاق شد اتاق خیلی کوچیکی بود و کمد فقد برای لباس گوشه ای گذاشته تخت تک نفره که برعکس تخت خودش بود
دائه: همه لباست رو آماده گذاشتم تو کمد
_ ممنون
دائه.: استراحت کن باشه
دستی به شانه دختره گذاشت و از اتاق خارج شد...
پارت ۲۵۸
مادرش بخاطر نگرانی ها اش دائه را همراه با دخترش به جهنمی که نمیخواست فرستاد و دال دائه حال روبه رو هم نشسته بودن ون با سرعت به سمته عمارت مشکی جیمین میرفت.....
دخترک که حالش دیگه در دستش نبود خدا میدونست جیمین این بار چه بلاهای سرش میآورد ولی چاره دیگی جز رفتن به آن هچل نداشت ماشین ایستاد از ماشین پیاده شدن و دال همراه با چمدان رها بود ولی دختره به آن عمارت نگاه میکرد ...
دائه: ات عزیزم بریم
همراه با دائه سمته در رفتن ... بعد از وارد شدن خدمتکار ها جلو آن ها ایستادن...
دال : جیمین خوابه ؟
خ : خبری ازش نداریم
دال : باشه خودم سر میزنم ... روبه ات کرد و با خوشحالی گفت
دال : بیا ات ...
دائه: اتاق خانم کجاست
دال : نمیدونم ... شاید جیمین بخواد که تو اتاق خودش بمونه شایدم نه بزار باهاش حرف بزنم
دختره سری تکون داد و دال سمته پله ها. رفت دختره به دیدن کاناپه که آن شب همراه با پدرش روش نشسته بود لبخند غمگینی زد و روش نشست به شومینه جلو اش خیره ماند ....
دال از پله ها به پایین میرفت با دیدن ات زود گفت
دال : اتاق جلو اتاق جیمین هستش و خانم دائه اتاق کنار آشپزخونه
دائه : ممنون .... پس من برم لباس ها ات رو مرتب کنم
دال: باشه
دال سمته مبل. رفت و روش نشست ...
دال: خب فکر کن خونه خودته باشه
_ ممنون دال چه خوب که تو هستی
دال.: خواهش میکنم برو کمی استراحت کن
دخترک سری تکون داد و از رو مبل بلند شد کیفش را انداخته رو شانه اش و از رو پله ها مشکی رنگ بالا رفت و سمته اتاق جیمین رفت...
نگاهی به در مشکی رنگ انداخت شاید جیمین حالش خوب نبود وگرنه حتما برای اذیت کردن این دختر به سالن میرفت دستش را گذاشته رو دست گیره در و وارد اتاق شد اتاق خیلی کوچیکی بود و کمد فقد برای لباس گوشه ای گذاشته تخت تک نفره که برعکس تخت خودش بود
دائه: همه لباست رو آماده گذاشتم تو کمد
_ ممنون
دائه.: استراحت کن باشه
دستی به شانه دختره گذاشت و از اتاق خارج شد...
- ۱۵.۴k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط