{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوراهی عشق و نفرت

دوراهی عشق و نفرت
p¹²
تهيونگ:شوک زده برگشت طرفم انتظارشو نداشت منو اونجا ببينه، لبخند زدم
دوباره سلام دادم، بالاخره به خودش اومد، سعى كردم اون چشماى ستاره ايشو كه از ديدن من برق ميزدن پنهون كنه اخم كرد و جواب سلامم رو داد، نيشخند زدم به قيافش كه سعى ميكرد مثلا ذوقشو پنهون كنه.......
ا/ت:تواينجا چيكارميكنى؟ عادت دارى هميشه بقيه رو بترسونى از اين كار لذت ميبرى نه
تهيونگ:اوه متاسفم نميخواستم بترسونمت فقط اومده بودم يكم هوا بخورم حالم خوب نبود از پشت سر ديدمت حس كردم آشنايى بعد که ماشينتو ديدم يادم اومد همون دخترچموش
باگفتن دختر چموش اخماش توهم رفت، لبخند زدم حرفمو قطع كردم به نيمكت اشاره كردم وگفتم:دوس دارى يكم حرف بزنيم بانو؟ يه نگاه به اسمون بعد به ساعت گوشيش انداخت بنظر دودل ميومد گفتم اگه ديرت شده ميتونى برى فردا ساعت چهار همينجا متتظرت ميمونم سرشو به معنى باشه بالا پايين كرد دوباره سعى كردم لبخند بزنم يه كارت ازتو جيبم بيرون اوردم و به سمتش گرفتم وگفتم بنظر‌ مياد كارت قبليو گم كرده باشى كه زنگ نزدى و واسه ديدنم تا اينجا اومدى، حس كردم هول شد ميخواست حرف بزنه اما نميدونست دقيقا چى بگه....
يهو باعصبانيت گفت
ا/ت:پيش خودت چى فكركردى من چرا بايد منتظر تو باشم منتظر يكى از دوستام بودم ميخواستيم يكم قدم بزنيم توپارک،
تهیونگ:حين حرف زدن زياد دستاشو تكون ميداد، مطمئن بودم وقتى سعى ميكرد دروغ بگه ناخودآگاه اين كارو ميكرد باعصبانيت سعى ميكرد استرشو پنهون كنه
تهيونگ:‌پس فكر كنم دوستت قالت گذاشته ولى سبب خير شد كه من باز‌ تو رو ببینم
صداشو اروم شنيدم كه زيرلب گفت دوستى دركار نيست اصلا
فكركرد صداشو نشنيدم برگشت گفت اگه اجازه بدى من ديگه ميرم كار دارم سوارماشينش شد، درماشين شاگردو بازكردم با تعجب نگام كرد نميدونست ميخوام چيكار كنم، دوباره یه لبخند مليح زدم وگفتم:كارتو داشت يادت ميرفت، گذاشتمش رو داشبرد ماشين و گفتم اميدوارم اين بارو ديگه زنگ بزنى و يادت نره فردا ساعت چهار همينجا منتظرتم خانوم بدون اسم خدافظى كردمو درماشينو بستم شنيدم زيرلب جواب خداحافظیمو داد ماشينو روشن كرد و رفت نيشخند زدم آسون تر از چيزى بود كه فكرشو ميكردم بدون اينكه زحمت زيادى بكشم طعمه افتاده بود تو تله انگار خودش داشت به نزديكتر شدن روز مرگش كمک ميكرد....!
ميدونستم براى جواب سؤالى كه ذهنشو مشغول كرده دوباره مياد دنبالم بگرده اينكه چرا من بهش گفتم باديگارد بودم قبلا.. خانوم ا/ت نميدونست فقط داره تو تله ى مرگ خودش دست و پا ميزنه، يه سيگار روشن كردمو گذاشتم گوشه ى لبم، بازى رسما شروع شد....!




ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
دیدگاه ها (۱)

دوراهی عشق و نفرت p¹³جونگکوک:يک هفته اى ميشد رفتار ا/ت يجورا...

دوراهی عشق و نفرت p¹¹ا/ت:فكرم حسابى مشغول اون پسره بود خودمم...

دوراهی عشق و نفرت p¹⁰جونگکوک:میخواست در بره که مچ دستشو گرفت...

~My Dream Life~

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط