چیزی را می دانم که نمیتوانم ثابتش کنم
چیزی را می دانم که نمیتوانم ثابتش کنم
شب ها در رختخواب بلند دعا میکنم....
و توی تاکسی بلند می گویم الحمدالله....مرد تاکسیران به قیافه ام نگاه می کند و تعجب می کند...
من از دهانم پریده است و الا یواش می گفتم....عربی آرامم می کند
با خدا به زبان خودش حرف می زنم...مثلا به او می گویم انی احبک...
او را به عربی خطاب می کنم...شاید اثر کند.
شاید بفهمد که چه قدر می ترسم و چه قد سیاهی شهر،سیاهی قسمت هایی از خودم ترساندتم.
نمی دانم چه طور از این روزها بنویسم،از این گواهی بدی که به دلم افتاده است.
و این که دنیا دیگر دارد غیرقابل نفس کشیدن می شود.
سریال می بینم
و در حد همه ی این سناریوهای ضعیف،نگران سطحی ترین جدایی های مزخرف می شوم
آبکی ترین اتفاق های عشقی دلم را آب می کند
ضعیف ترین دیالوگ های ممکن من را از هم به در می برد یا خنده ام می اندازد...کم آشپزی می کنم...کم در خانه ام
کم می خندم
و زیاد به روی خودم نمی آورم
شب ها در رختخواب بلند دعا میکنم....
و توی تاکسی بلند می گویم الحمدالله....مرد تاکسیران به قیافه ام نگاه می کند و تعجب می کند...
من از دهانم پریده است و الا یواش می گفتم....عربی آرامم می کند
با خدا به زبان خودش حرف می زنم...مثلا به او می گویم انی احبک...
او را به عربی خطاب می کنم...شاید اثر کند.
شاید بفهمد که چه قدر می ترسم و چه قد سیاهی شهر،سیاهی قسمت هایی از خودم ترساندتم.
نمی دانم چه طور از این روزها بنویسم،از این گواهی بدی که به دلم افتاده است.
و این که دنیا دیگر دارد غیرقابل نفس کشیدن می شود.
سریال می بینم
و در حد همه ی این سناریوهای ضعیف،نگران سطحی ترین جدایی های مزخرف می شوم
آبکی ترین اتفاق های عشقی دلم را آب می کند
ضعیف ترین دیالوگ های ممکن من را از هم به در می برد یا خنده ام می اندازد...کم آشپزی می کنم...کم در خانه ام
کم می خندم
و زیاد به روی خودم نمی آورم
- ۵.۸k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط