عشق یا ترس
عشق یا ترس
part 2
``روز بعد``
جیمین وارد کلاس شد و روی صندلی نشست یهو یونگی اومد توی کلاس و صاف اومد سمت جیمین همه داشتن نگاه میکردن یونگی خم شد تا به سطحش برسه``
یونگی: هی...من یونگی ام میخوای دوست باشیم کوچولو؟!
جیمین لبخند کیوتی زد``
جیمین: خوشبختم منم جیمینم!حتما!
یونگی: خوبه پس...آخر هفته یه مهمونی توی خونه ام برگزار میکنم.....نظرت چیه بیای؟!....
جیمین: اگه بتونم میام!
جونگکوک وارد کلاس شد``
کوک: هی مین یونگی! از جیمین دور شو!
اومد سمتش و یقه اش و گرفت``
یونگی خم شد و در گوش کوک گفت``
یونگی: خیلی پررو شدی بانی!....باید بدم ته ادبت کنه نه؟!
کوک: عوضی!!!!(داد)
یونگی: توی کارم دخالت نکن اگه نمیخوای عکسات پخش بشه...
کوک بغض کرد و یقه یونگی رو ول کرد و یونگی هم نشست سرجاش``
جیمین: هی کوکی!...چرا باهم دعوا کردین!
کوک: ...ج...جیمین...فقط نزدیک یونگی و دوستاش نشو!..(زمزمه)
معلم اومد توی کلاس ولی کل مدت فکر جیمین پیش یونگی بود اینکه چرا انقدر کوک ازش میترسه اینکه چرا همه با ترس به یونگی نگاه میکنن توی همین فکرا بود که زنگ خورد و با جونگکوک رفتن سالن غذاخوری و سر یه میز نشستن که یهو یونگی با دوستاش اومدن سمتشون یونگی نشست کنار جیمین و ته نشست کنار کوک و بقیشون هم نشستن ته دم گوش کوک زمزمه کرد``
_...شنیدم خیلی پررو شدی بیبی بوی...بازم دلت تنبیه میخواد؟(خمار)
کوک: ...ب....برو گمشو!....
یونگی: بزارید دوست جدیدم و بهتون معرفی کنم! جیمین!
جیمین: خو...خوشبختم بچه ها...(خجالتی)
نامجون: من نامجونم میتونی نامی صدام کنی!
هوسوک: هوسوکم!
ته: منم تهیونگم! بغل دستیت!
کوک: براش مهم نیست شما کی هستین!جیمین بلند شو بریم!
جیمین خواست بلند شه که یونگی دستش و روی شونه جیمین گذاشت و دوباره نشوندش``
یونگی: تو میتونی بری ! جیمین میخواد بمونه....مگه نه موچی؟!
جیمین نگاه مظلومانه ای به کوک کرد انگار که بین چندتا گرگ گرسنه گیر افتاده باشه``
کوک: جیمین!بلند شو بریم!
جیمین بلند شد و اینبار یونگی جلوش و نگرفت فقط با یه اخم ترسناک به جونگکوک نگاه کرد و کوک و جیمین از سالن خارج شد``
کوک: جیمین اصلا نباید نزدیک اونا بشی!..فهمیدی؟!...اونا یه مشت روانی ان!
جین: ه...هی جونگکوک!!!!
کوک: جینیی!
کوک دوید سمت جین و بغلش کرد``
کوک: هی جیمین...این جین عه!..دوستمه!
شرطا:
لایک: ۲۰
کامنت: ۲۰
بازنشر: ۵
part 2
``روز بعد``
جیمین وارد کلاس شد و روی صندلی نشست یهو یونگی اومد توی کلاس و صاف اومد سمت جیمین همه داشتن نگاه میکردن یونگی خم شد تا به سطحش برسه``
یونگی: هی...من یونگی ام میخوای دوست باشیم کوچولو؟!
جیمین لبخند کیوتی زد``
جیمین: خوشبختم منم جیمینم!حتما!
یونگی: خوبه پس...آخر هفته یه مهمونی توی خونه ام برگزار میکنم.....نظرت چیه بیای؟!....
جیمین: اگه بتونم میام!
جونگکوک وارد کلاس شد``
کوک: هی مین یونگی! از جیمین دور شو!
اومد سمتش و یقه اش و گرفت``
یونگی خم شد و در گوش کوک گفت``
یونگی: خیلی پررو شدی بانی!....باید بدم ته ادبت کنه نه؟!
کوک: عوضی!!!!(داد)
یونگی: توی کارم دخالت نکن اگه نمیخوای عکسات پخش بشه...
کوک بغض کرد و یقه یونگی رو ول کرد و یونگی هم نشست سرجاش``
جیمین: هی کوکی!...چرا باهم دعوا کردین!
کوک: ...ج...جیمین...فقط نزدیک یونگی و دوستاش نشو!..(زمزمه)
معلم اومد توی کلاس ولی کل مدت فکر جیمین پیش یونگی بود اینکه چرا انقدر کوک ازش میترسه اینکه چرا همه با ترس به یونگی نگاه میکنن توی همین فکرا بود که زنگ خورد و با جونگکوک رفتن سالن غذاخوری و سر یه میز نشستن که یهو یونگی با دوستاش اومدن سمتشون یونگی نشست کنار جیمین و ته نشست کنار کوک و بقیشون هم نشستن ته دم گوش کوک زمزمه کرد``
_...شنیدم خیلی پررو شدی بیبی بوی...بازم دلت تنبیه میخواد؟(خمار)
کوک: ...ب....برو گمشو!....
یونگی: بزارید دوست جدیدم و بهتون معرفی کنم! جیمین!
جیمین: خو...خوشبختم بچه ها...(خجالتی)
نامجون: من نامجونم میتونی نامی صدام کنی!
هوسوک: هوسوکم!
ته: منم تهیونگم! بغل دستیت!
کوک: براش مهم نیست شما کی هستین!جیمین بلند شو بریم!
جیمین خواست بلند شه که یونگی دستش و روی شونه جیمین گذاشت و دوباره نشوندش``
یونگی: تو میتونی بری ! جیمین میخواد بمونه....مگه نه موچی؟!
جیمین نگاه مظلومانه ای به کوک کرد انگار که بین چندتا گرگ گرسنه گیر افتاده باشه``
کوک: جیمین!بلند شو بریم!
جیمین بلند شد و اینبار یونگی جلوش و نگرفت فقط با یه اخم ترسناک به جونگکوک نگاه کرد و کوک و جیمین از سالن خارج شد``
کوک: جیمین اصلا نباید نزدیک اونا بشی!..فهمیدی؟!...اونا یه مشت روانی ان!
جین: ه...هی جونگکوک!!!!
کوک: جینیی!
کوک دوید سمت جین و بغلش کرد``
کوک: هی جیمین...این جین عه!..دوستمه!
شرطا:
لایک: ۲۰
کامنت: ۲۰
بازنشر: ۵
- ۵.۷k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط