عشق یا ترس
عشق یا ترس
part 3
جیمین: خوشبختم! من جیمینم!پارک جیمین!
جین: همچنین!..منم کیم سوکجین ام میتونی جین صدام کنی!
بعد سه نفری رفتن سر کلاس که زنگ خورد و رفتن کلاس ورزش ``
معلم: جونگکوک! یه لحظه حواست به کلاس باشه باید برم جلسه!
کوک: چشم!
وقتی معلم رفت یهو همه با توپ ریختن سر کوک یونگی یه توپ برداشت و محکم سرویس زد سمت کوک و توپ خورد توی صورتش و افتاد زمین صورتش کلا خونی شده بود``
ته: جونگکوک!(داد)
ته دوید سمتش و کنارش زانو زد کوک صورتش پر از خون و اشک بود``
ته: چه غلطی کردی یونگی!(داد)....چیزی نیست چیزی نیست آروم باش کوک
ته کوک رو براید استایل بغل کرد و برد درمانگاه مدرسه``
جیمین که شوک شده بود داشت به یونگی نگاه میکرد عین خیالش نبود انگار نه انگار همین الان بینی یکیو ترکونده بود که یهو زنگ خورد و همه رفتن توی حیاط جیمین تنها بود چون کوک توی درمانگاه بود و جین هم ارائه داشت جیمین رفت پشت مدرسه تا یکم با خودش خلوت کنه و همینطوری داشت میرفت که چشمش خورد به یونگی و دوستاش داشتن سیگار میکشیدن و یه بدبخت و تا سر حد مرگ کتک میزدن جیمین نتونست تحمل کنه و رفت جلو``
جیمین: ب..ب.بس کنین!..
همه سرشون برگشت سمت جیمین``
یونگی: ببنید کی اینجاست!موچی کوچولو!...چیزی نیست فقط داشتیم یکم با این تنه لش بازی میکردیم
یونگی سیگارش و روی صورت اون خاموش کرد``
یونگی: گمشو دیگه کارم باهات تموم شد عوضی
بعد نشست روی صندلی که اونجا بود و دست جیمین و گرفت و کشیدش روی پاهای خودش و دستش و دور کمرش حلقه کرد``
یونگی: امشب خونم یه پارتی دارم نظرت چیه بیای؟...میتونی جئون رو هم بیاری تا ازش معذرت خواهی کنم...
جیمین: و..واقعا ازش معذرت خواهی میکنی؟!...(درحالی که تقلا میکرد بلند شه)
یونگی: آره!بخاطر تو...
جیمین: ب..ب..بخاطر من؟...چ...چرا؟.
یونگی: چون ازت خوشم میاد موچی
جیمین از رو پاش بلند شد``
جیمین: د..دیوونه شدی؟!
یونگی:آره! دیوونه ی تو!
جیمین: م..من میرم!..
جیمین سریع از اونجا رفت توی درمانگاه و با صحنه ای که دید پشت در قایم شد جونگکوک خواب بود و ته داشت لبای کوک و میبوسید``
ته:.....بیبی بوی....بخاطر کارایی که کردم متاسفم....د...دیگه نمیدونم باید چطوری از دلت دربیارم و کاری کنم عاشقم شی....ل..لعنتی حیف که خوابی وگرنه محکمتر میبوسیدمت......
جیمین با شنیدن حرفای ته حسابی تعجب کرد که یهو کوک بیدار شد و جیمین هم وارد اتاق شد``
جیمین: سلام کوک!..خوبی؟!..
کوک: آره...مرسی...بهترم..ت..تو اینجا چیکار میکنی؟!(یکم ترسیده)
ته: هیس...آروم باش کوک کاری باهات ندارم تنها تو درمانگاه بودی موندم پیشت...
ته بلند شد و رفت سمت در و بعد از اونجا خارج شد``
جیمین: کوک!
کوک: چیشده؟..
جیمین: تهیونگ!..ا..اون عاشقته!
کوک: چیییییییییییی؟!
جیمین: یه چیزی میگم عصبی نشو ولی وقتی خواب بودی داشت میبوسیدت و حرفایی میزد که میخواد توهم عاشقش شی!
کوک دستش و روی لبش کشید و رد بوسه رو پاک کرد``
کوک: ایییییی....هرغلطی بکنه من عاشقش نمیشم!..
شرطا:
لایک:۸۰
کامنت:۷۰
بازنشر:۳۰
part 3
جیمین: خوشبختم! من جیمینم!پارک جیمین!
جین: همچنین!..منم کیم سوکجین ام میتونی جین صدام کنی!
بعد سه نفری رفتن سر کلاس که زنگ خورد و رفتن کلاس ورزش ``
معلم: جونگکوک! یه لحظه حواست به کلاس باشه باید برم جلسه!
کوک: چشم!
وقتی معلم رفت یهو همه با توپ ریختن سر کوک یونگی یه توپ برداشت و محکم سرویس زد سمت کوک و توپ خورد توی صورتش و افتاد زمین صورتش کلا خونی شده بود``
ته: جونگکوک!(داد)
ته دوید سمتش و کنارش زانو زد کوک صورتش پر از خون و اشک بود``
ته: چه غلطی کردی یونگی!(داد)....چیزی نیست چیزی نیست آروم باش کوک
ته کوک رو براید استایل بغل کرد و برد درمانگاه مدرسه``
جیمین که شوک شده بود داشت به یونگی نگاه میکرد عین خیالش نبود انگار نه انگار همین الان بینی یکیو ترکونده بود که یهو زنگ خورد و همه رفتن توی حیاط جیمین تنها بود چون کوک توی درمانگاه بود و جین هم ارائه داشت جیمین رفت پشت مدرسه تا یکم با خودش خلوت کنه و همینطوری داشت میرفت که چشمش خورد به یونگی و دوستاش داشتن سیگار میکشیدن و یه بدبخت و تا سر حد مرگ کتک میزدن جیمین نتونست تحمل کنه و رفت جلو``
جیمین: ب..ب.بس کنین!..
همه سرشون برگشت سمت جیمین``
یونگی: ببنید کی اینجاست!موچی کوچولو!...چیزی نیست فقط داشتیم یکم با این تنه لش بازی میکردیم
یونگی سیگارش و روی صورت اون خاموش کرد``
یونگی: گمشو دیگه کارم باهات تموم شد عوضی
بعد نشست روی صندلی که اونجا بود و دست جیمین و گرفت و کشیدش روی پاهای خودش و دستش و دور کمرش حلقه کرد``
یونگی: امشب خونم یه پارتی دارم نظرت چیه بیای؟...میتونی جئون رو هم بیاری تا ازش معذرت خواهی کنم...
جیمین: و..واقعا ازش معذرت خواهی میکنی؟!...(درحالی که تقلا میکرد بلند شه)
یونگی: آره!بخاطر تو...
جیمین: ب..ب..بخاطر من؟...چ...چرا؟.
یونگی: چون ازت خوشم میاد موچی
جیمین از رو پاش بلند شد``
جیمین: د..دیوونه شدی؟!
یونگی:آره! دیوونه ی تو!
جیمین: م..من میرم!..
جیمین سریع از اونجا رفت توی درمانگاه و با صحنه ای که دید پشت در قایم شد جونگکوک خواب بود و ته داشت لبای کوک و میبوسید``
ته:.....بیبی بوی....بخاطر کارایی که کردم متاسفم....د...دیگه نمیدونم باید چطوری از دلت دربیارم و کاری کنم عاشقم شی....ل..لعنتی حیف که خوابی وگرنه محکمتر میبوسیدمت......
جیمین با شنیدن حرفای ته حسابی تعجب کرد که یهو کوک بیدار شد و جیمین هم وارد اتاق شد``
جیمین: سلام کوک!..خوبی؟!..
کوک: آره...مرسی...بهترم..ت..تو اینجا چیکار میکنی؟!(یکم ترسیده)
ته: هیس...آروم باش کوک کاری باهات ندارم تنها تو درمانگاه بودی موندم پیشت...
ته بلند شد و رفت سمت در و بعد از اونجا خارج شد``
جیمین: کوک!
کوک: چیشده؟..
جیمین: تهیونگ!..ا..اون عاشقته!
کوک: چیییییییییییی؟!
جیمین: یه چیزی میگم عصبی نشو ولی وقتی خواب بودی داشت میبوسیدت و حرفایی میزد که میخواد توهم عاشقش شی!
کوک دستش و روی لبش کشید و رد بوسه رو پاک کرد``
کوک: ایییییی....هرغلطی بکنه من عاشقش نمیشم!..
شرطا:
لایک:۸۰
کامنت:۷۰
بازنشر:۳۰
- ۳.۲k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط