صدای بسته شدن در ورودی خونه، مثل مهر تأییدی بود بر تموم ش
صدای بسته شدن در ورودی خونه، مثل مهر تأییدی بود بر تموم شدن یک فصل. نه صدای خداحافظیای… نه حتی یک نگاه.
کوک، دستش رو روی شونهی سوهو گذاشت و بدون اینکه حتی پشت سرش رو نگاه کنه، از خونهی شوگا رفت.
سوهو، با چشمانی خیس و ساکت، دنبالش راه افتاد.
خانه دوباره افتاد در سکوت.
شوگا با نگاه خالی روی مبل هال نشسته بود. دستهاش بین موهاش فرو رفته بودن و نفسهاش سنگین. چشمش به زمین خیره بود… همانجایی که چند دقیقه پیش، سوآ با فریاد و اشک، واژههایی را به زبان آورد که هنوز ته گلوی شوگا گیر کرده بود.
در اتاق سوآ، همهچیز ساکت بود.
پتو تا زیر چونهاش بالا کشیده شده بود و چشمهاش هنوز باز بودن. نه از ترس… از فکر.
فکری که مثل خوره افتاده بود به دلش:
آیا من فقط جای یه دختر مرده رو گرفتم؟
صدای ساعت دیواری خونه، هر دقیقه، سنگینی زمان رو بیشتر یادآوری میکرد.
شوگا دستهاش رو از موهاش بیرون کشید و به سمت در اتاق سوآ نگاه کرد… اما بلند نشد. انگار جرات نمیکرد.
دلش میخواست بره، در بزنه، بغلش کنه و بگه:
«نه… تو خودتی، تو دختر منی… نه کسی دیگه.»
اما نتونست. چون خودش هم هنوز نمیدونست چطور با حقیقت کنار بیاد…
فقط آهی کشید و همونطور نشسته، آروم زیر لب گفت:
– من قول دادم دیگه نذارم درد بکشه… ولی باز شکستم...
و خانه، در سکوت و تاریکی فرو رفت.
کوک، دستش رو روی شونهی سوهو گذاشت و بدون اینکه حتی پشت سرش رو نگاه کنه، از خونهی شوگا رفت.
سوهو، با چشمانی خیس و ساکت، دنبالش راه افتاد.
خانه دوباره افتاد در سکوت.
شوگا با نگاه خالی روی مبل هال نشسته بود. دستهاش بین موهاش فرو رفته بودن و نفسهاش سنگین. چشمش به زمین خیره بود… همانجایی که چند دقیقه پیش، سوآ با فریاد و اشک، واژههایی را به زبان آورد که هنوز ته گلوی شوگا گیر کرده بود.
در اتاق سوآ، همهچیز ساکت بود.
پتو تا زیر چونهاش بالا کشیده شده بود و چشمهاش هنوز باز بودن. نه از ترس… از فکر.
فکری که مثل خوره افتاده بود به دلش:
آیا من فقط جای یه دختر مرده رو گرفتم؟
صدای ساعت دیواری خونه، هر دقیقه، سنگینی زمان رو بیشتر یادآوری میکرد.
شوگا دستهاش رو از موهاش بیرون کشید و به سمت در اتاق سوآ نگاه کرد… اما بلند نشد. انگار جرات نمیکرد.
دلش میخواست بره، در بزنه، بغلش کنه و بگه:
«نه… تو خودتی، تو دختر منی… نه کسی دیگه.»
اما نتونست. چون خودش هم هنوز نمیدونست چطور با حقیقت کنار بیاد…
فقط آهی کشید و همونطور نشسته، آروم زیر لب گفت:
– من قول دادم دیگه نذارم درد بکشه… ولی باز شکستم...
و خانه، در سکوت و تاریکی فرو رفت.
- ۲۷.۳k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط