سوآ با تمام قدرت در رو بسته بود و تکیه داده بود پشتش. زان
سوآ با تمام قدرت در رو بسته بود و تکیه داده بود پشتش. زانوهاش خم شد و آروم روی زمین نشست. اشکها دیگه بیوقفه میاومدن. پلکهاشو بست... نفسش بریده بریده بود... و بعد، ذهنش پر شد از صحنهها...
اولین روزی که وارد اون خونه شده بود. دیوارهای سرد، سکوت سهمگین، و اون مرد... مردی که اسمش شوگا بود و حتی نگاهش نمیکرد.
یادش افتاد چطور توی اون خونه با خودش حرف میزد تا نترسه… یادش افتاد اولین باری که از مدرسه برگشت و زخم روی صورتش بود، ولی شوگا فقط گفت: «برو دست و صورتتو بشور».
اون شبایی که توی اتاقش گریه میکرد و فکر میکرد کسی نیست که براش مهم باشه…
اون روزی که از شدت ترس و استرس خون دماغ شد…
اون لحظهای که برای اولین بار گفت: «بابا...»
و شوگا فقط نگاهش کرد.
ولی بعد... کمکم چیزهایی عوض شد...
اولین بار که شوگا براش عینک خرید...
اولین بار که شوگا گفت: «من باباتم… ببخش دخترم...»
اون روزی که باهم رفتن شهربازی...
صدای خندههاش توی ماشین... و صدای آروم شوگا که گفت: «هیچوقت بهت نگفتم ولی... خیلی قویای، سوآ...»
سوآ چشمهاشو باز کرد.
لبش از بغض میلرزید. زیر لب زمزمه کرد:
– پس... همهچی از قبل آماده بود؟ اتاق؟ عروسکا؟ همهش مال یکی دیگه بود... من... من هیچوقت واقعاً توی این خونه نبودم...
بغضش رو قورت داد، بلند شد، رفت سمت تخت و خودش رو توی پتوی کلفت قایم کرد. چشمهاش خیره به سقف بود. تنها چیزی که آروم توی ذهنش زمزمه شد، صدای خودش بود:
– چرا گفتی بابامی... اگه فقط جای خالی یکی دیگه رو پُر کردم؟
اولین روزی که وارد اون خونه شده بود. دیوارهای سرد، سکوت سهمگین، و اون مرد... مردی که اسمش شوگا بود و حتی نگاهش نمیکرد.
یادش افتاد چطور توی اون خونه با خودش حرف میزد تا نترسه… یادش افتاد اولین باری که از مدرسه برگشت و زخم روی صورتش بود، ولی شوگا فقط گفت: «برو دست و صورتتو بشور».
اون شبایی که توی اتاقش گریه میکرد و فکر میکرد کسی نیست که براش مهم باشه…
اون روزی که از شدت ترس و استرس خون دماغ شد…
اون لحظهای که برای اولین بار گفت: «بابا...»
و شوگا فقط نگاهش کرد.
ولی بعد... کمکم چیزهایی عوض شد...
اولین بار که شوگا براش عینک خرید...
اولین بار که شوگا گفت: «من باباتم… ببخش دخترم...»
اون روزی که باهم رفتن شهربازی...
صدای خندههاش توی ماشین... و صدای آروم شوگا که گفت: «هیچوقت بهت نگفتم ولی... خیلی قویای، سوآ...»
سوآ چشمهاشو باز کرد.
لبش از بغض میلرزید. زیر لب زمزمه کرد:
– پس... همهچی از قبل آماده بود؟ اتاق؟ عروسکا؟ همهش مال یکی دیگه بود... من... من هیچوقت واقعاً توی این خونه نبودم...
بغضش رو قورت داد، بلند شد، رفت سمت تخت و خودش رو توی پتوی کلفت قایم کرد. چشمهاش خیره به سقف بود. تنها چیزی که آروم توی ذهنش زمزمه شد، صدای خودش بود:
– چرا گفتی بابامی... اگه فقط جای خالی یکی دیگه رو پُر کردم؟
- ۱۹.۰k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط