سوآ با چهرهای برافروخته و خشمگین از جا بلند شد. دیگه نمی
سوآ با چهرهای برافروخته و خشمگین از جا بلند شد. دیگه نمیتونست توی اتاق بمونه. بدون اینکه حتی به سوهو نگاه کنه، در اتاق رو محکم باز کرد و با قدمهای تند رفت سمت هال.
در حالی که هنوز نفسش سنگین بود، ایستاد وسط هال و با صدای بلند فریاد زد:
– تو زن داشتی؟ دختر داشتی؟ اونا مردن؟
شوگا… سوهو اینا رو گفت… اینا حقیقت داره؟!
شوگا که روی مبل نشسته بود و داشت با کوک درباره کاری حرف میزد، خشکش زد. فنجون قهوه توی دستش لرزید و گذاشتش روی میز. صورتش بیحرکت شد. حتی پلک هم نمیزد.
سوآ دوباره با صدای بلندتر داد زد:
– چرا به من نگفتی؟ چرا دروغ گفتی؟ من کی بودم برات اگه دخترتو داشتی؟ اونا چی شدن؟!
شوگا همچنان ساکت بود. صدای سوآ توی سرش میپیچید. دستهاش مشت شده بودن. لبهاش میلرزیدن، ولی هنوز چیزی نمیگفت.
کوک با عصبانیت از جا بلند شد، رفت سمت سوهو که پشت در ایستاده بود. صدای قدمهاش تند و سنگین بود.
– سوهو… تو چی گفتی بهش؟!
سوهو فقط سرشو پایین انداخت.
کوک دیگه منتظر جواب نشد. با تمام قدرت سیلی محکمی توی صورت پسرش زد.
صدای برخورد سیلی توی اتاق پیچید. سوهو عقب رفت، ولی چیزی نگفت.
– این حق تو نبود که حرف بزنی. اون درد مال شوگاست. اون تصمیم میگیره کی بدونه، نه تو!
شوگا هنوز هم چیزی نمیگفت. فقط نفسش سنگینتر شده بود. نگاهش روی سوآ مونده بود… اما نگاهش حالا پر از درد بود.
سوآ آهسته عقب رفت. چشماش پر از اشک شده بودن. برای اولین بار، از چیزی که شنیده بود، ترسیده بود. نه فقط از حقیقت، بلکه از سکوت شوگا.
در حالی که هنوز نفسش سنگین بود، ایستاد وسط هال و با صدای بلند فریاد زد:
– تو زن داشتی؟ دختر داشتی؟ اونا مردن؟
شوگا… سوهو اینا رو گفت… اینا حقیقت داره؟!
شوگا که روی مبل نشسته بود و داشت با کوک درباره کاری حرف میزد، خشکش زد. فنجون قهوه توی دستش لرزید و گذاشتش روی میز. صورتش بیحرکت شد. حتی پلک هم نمیزد.
سوآ دوباره با صدای بلندتر داد زد:
– چرا به من نگفتی؟ چرا دروغ گفتی؟ من کی بودم برات اگه دخترتو داشتی؟ اونا چی شدن؟!
شوگا همچنان ساکت بود. صدای سوآ توی سرش میپیچید. دستهاش مشت شده بودن. لبهاش میلرزیدن، ولی هنوز چیزی نمیگفت.
کوک با عصبانیت از جا بلند شد، رفت سمت سوهو که پشت در ایستاده بود. صدای قدمهاش تند و سنگین بود.
– سوهو… تو چی گفتی بهش؟!
سوهو فقط سرشو پایین انداخت.
کوک دیگه منتظر جواب نشد. با تمام قدرت سیلی محکمی توی صورت پسرش زد.
صدای برخورد سیلی توی اتاق پیچید. سوهو عقب رفت، ولی چیزی نگفت.
– این حق تو نبود که حرف بزنی. اون درد مال شوگاست. اون تصمیم میگیره کی بدونه، نه تو!
شوگا هنوز هم چیزی نمیگفت. فقط نفسش سنگینتر شده بود. نگاهش روی سوآ مونده بود… اما نگاهش حالا پر از درد بود.
سوآ آهسته عقب رفت. چشماش پر از اشک شده بودن. برای اولین بار، از چیزی که شنیده بود، ترسیده بود. نه فقط از حقیقت، بلکه از سکوت شوگا.
- ۱۸.۵k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط