ℬ𝓇ℴ𝓀ℯ𝓃 𝒽𝒶𝓁ℴ ℊ𝒶𝓂ℯ
ℬ𝓇ℴ𝓀ℯ𝓃 𝒽𝒶𝓁ℴ ℊ𝒶𝓂ℯ
𝐏-𝟑
میخواستم وارد پرتال بشم…
اما یه لحظه مکث کردم. ترسیدم.
بعد با خودم گفتم:
«بیخیال… چرا باید از جایی بترسم که فقط توی خوابمه؟»
آروم دستهامو وارد پرتال کردم.
باد خنک به انگشتهام برخورد کرد.
واقعی بود. زیادی واقعی.
انگار اون طرفش یه فضای باز بود.
نفس عمیقی کشیدم و وارد پرتال شدم.
…
یک جنگل بود
حدسم درست بود. فضای آزاد بود، خنک و مرطوب.
درختها دورم قد کشیده بودن.
میوههایی که از شاخهها آویزون بودن، به شکل عجیبی میدرخشیدن. نه مثل درخشش معمولی… یه درخشش زننده.
خواستم یه قدم جلو برم.
ولی یک حسی ته دلم گفت صبر کن.
پشیمون شدم.
خواستم برگردم عقب.
برگردم توی پرتال.
چرخیدم—
اما پرتال نبود
خشکم زد.
پلک زدم. سرمو چرخوندم.
همون لحظه—
دو تا جمجمهی طلایی با سرعت به سمت من پرتاب شد.
نفهمیدم از کجا.
یکیشون محکم خورد توی شکمم.
خیلی محکم برخورد کرد
طعم خون رو توی دهنم حس کردم. چند بار سرفه کردم… و خون بالا آوردم.
صبر کن…
مگه این خواب نیست؟
پس چرا درد داره؟
چرا اینقدر واقعیه؟
چشمهام از وحشت گشاد شد.
همون لحظه یه جمجمهی دیگه محکم خورد توی صورتم.
همزمان یکی دیگه از پشت به سرم کوبیده شد
سرگیجه گرفتم.
تعادلم رو از دست دادم و افتادم روی زمین.
نور محو شد.
…
نمیدونم چند ساعت بیهوش بودم.
وقتی چشم باز کردم، نور تند خورشید مستقیم میخورد توی صورتم.
چشمهام میسوخت.
سردرد عجیبی داشتم، انگار یکی با چکش به شقیقههام ضربه زده باشه.
با زحمت نشستم. دستی به صورتم کشیدم… هنوز درد داشت.
این برای یک خواب زیادی واقعی بود.
آروم بلند شدم.
پاهام میلرزید، ولی شروع کردم به راه رفتن.
درختها اطرافم بودن. ساکت. بلند.
انگار داشتن نگاهم میکردن.
حس عجیبی بود… مثل اینکه ورودم رو پذیرفته باشن. یا شاید… توسط اونها زیر نظر گرفته شده باشم.
چند قدم دیگه برداشتم
جلوتر، یه تابلوی چوبی دیدم که با دو تا میخ زنگزده به یه درخت آویزون شده بود.
قسم میخورم چند لحظه قبل اونجا نبود.
آروم نزدیک شدم.
قلبم تند میزد.
یه حس عجیبی داشتم…
انگار این دنیا فقط یه جای تصادفی نیست.
انگار برای من ساخته شده.
یا شاید… منتظر من بوده.
روی تابلو جملههایی به انگلیسی نوشته شده بود.
نامفهوم. بههمریخته.
خم شدم و با دقت خوندم:
“Only the one who coded the sun can escape the forest.”
کُد؟
خورشید؟
من یه بازی طراحی کرده بودم…
…
یه لحظه صبر کن.
من توی بازی خورشید رو طراحی کرده بودم.
نور این جنگل… همون کدی رو داشت که نوشته بودم.
نفسم بند اومد.
اگه این همون بازیه…
پس این جمجمهها هم…
#سناریو #داستان #رمان #انیمه #اوتاکو
𝐏-𝟑
میخواستم وارد پرتال بشم…
اما یه لحظه مکث کردم. ترسیدم.
بعد با خودم گفتم:
«بیخیال… چرا باید از جایی بترسم که فقط توی خوابمه؟»
آروم دستهامو وارد پرتال کردم.
باد خنک به انگشتهام برخورد کرد.
واقعی بود. زیادی واقعی.
انگار اون طرفش یه فضای باز بود.
نفس عمیقی کشیدم و وارد پرتال شدم.
…
یک جنگل بود
حدسم درست بود. فضای آزاد بود، خنک و مرطوب.
درختها دورم قد کشیده بودن.
میوههایی که از شاخهها آویزون بودن، به شکل عجیبی میدرخشیدن. نه مثل درخشش معمولی… یه درخشش زننده.
خواستم یه قدم جلو برم.
ولی یک حسی ته دلم گفت صبر کن.
پشیمون شدم.
خواستم برگردم عقب.
برگردم توی پرتال.
چرخیدم—
اما پرتال نبود
خشکم زد.
پلک زدم. سرمو چرخوندم.
همون لحظه—
دو تا جمجمهی طلایی با سرعت به سمت من پرتاب شد.
نفهمیدم از کجا.
یکیشون محکم خورد توی شکمم.
خیلی محکم برخورد کرد
طعم خون رو توی دهنم حس کردم. چند بار سرفه کردم… و خون بالا آوردم.
صبر کن…
مگه این خواب نیست؟
پس چرا درد داره؟
چرا اینقدر واقعیه؟
چشمهام از وحشت گشاد شد.
همون لحظه یه جمجمهی دیگه محکم خورد توی صورتم.
همزمان یکی دیگه از پشت به سرم کوبیده شد
سرگیجه گرفتم.
تعادلم رو از دست دادم و افتادم روی زمین.
نور محو شد.
…
نمیدونم چند ساعت بیهوش بودم.
وقتی چشم باز کردم، نور تند خورشید مستقیم میخورد توی صورتم.
چشمهام میسوخت.
سردرد عجیبی داشتم، انگار یکی با چکش به شقیقههام ضربه زده باشه.
با زحمت نشستم. دستی به صورتم کشیدم… هنوز درد داشت.
این برای یک خواب زیادی واقعی بود.
آروم بلند شدم.
پاهام میلرزید، ولی شروع کردم به راه رفتن.
درختها اطرافم بودن. ساکت. بلند.
انگار داشتن نگاهم میکردن.
حس عجیبی بود… مثل اینکه ورودم رو پذیرفته باشن. یا شاید… توسط اونها زیر نظر گرفته شده باشم.
چند قدم دیگه برداشتم
جلوتر، یه تابلوی چوبی دیدم که با دو تا میخ زنگزده به یه درخت آویزون شده بود.
قسم میخورم چند لحظه قبل اونجا نبود.
آروم نزدیک شدم.
قلبم تند میزد.
یه حس عجیبی داشتم…
انگار این دنیا فقط یه جای تصادفی نیست.
انگار برای من ساخته شده.
یا شاید… منتظر من بوده.
روی تابلو جملههایی به انگلیسی نوشته شده بود.
نامفهوم. بههمریخته.
خم شدم و با دقت خوندم:
“Only the one who coded the sun can escape the forest.”
کُد؟
خورشید؟
من یه بازی طراحی کرده بودم…
…
یه لحظه صبر کن.
من توی بازی خورشید رو طراحی کرده بودم.
نور این جنگل… همون کدی رو داشت که نوشته بودم.
نفسم بند اومد.
اگه این همون بازیه…
پس این جمجمهها هم…
#سناریو #داستان #رمان #انیمه #اوتاکو
- ۳.۲k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط