ویوی ایوکی
ویوی ایوکی:
نور آفتاب از بین برگ های درخت های انگور به صورتم میتابید.
باد می وزید و موهای طلاییم و دامن لباسم رو به حرکت در آورد.
دستم رو به سمت یکی از خوشه های انگور بردم تا بچینمش و بزارمش تو سبد .
اما یهو یه چهر از میون برگ ها پیدا شد.
چهره زیبای یه مرد با چشم های بنفش تیره درست شبیه رنگ انگور ها .
مرد لبخند زد و....
(صدای الارم کوفتی)
چشمامو بزور باز کردم ..... آی خدای من سرم چقدر درد میکنه.
از توی تخت خوابم بلند شدم و به دور و برم نگاه کردم . باید برم دانشگاه . من نمیخوام برممممم ولی امروز امتحانه .
بلند شدم و رفتم دستشویی ... خواستم آبی به صورتم بزنم . چشمامو بستم و یهو صورت همون مرد داخل خواب اومد توی ذهنم . یه مرد خوش قیافه .
به هر حال آب رو به صورتم زدم و رفتم بیرون . لباسام رو پوشیدم و رفتم داخل آشپز خونه تا یه لقمه برای خودم بگیرم توی راه بخورم . مشغول بودم که گوشیم زنگ خورد.
_الو ..... سلام مامانی خوبی؟
+سلام ایو خودت خوبی.....بگو ببینم داری میری دانشگاه نه.....اتیش که نسوزوندی توی این یه ماه ....
_وای مامان چقدر نگرانی نه کاری نکردم و حالمم خوبه....خب مامان کی برمیگردین؟
+شاید دو هفته دیگه .
_ چقدر خوب .....ای وای الان دیرم میشه ....باشه مامانی بعدا بهت زنگ میزنم فعلا خداحافظ .
+باشه خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و کفشامو از تو جا کفشی درآوردم که دوباره چهره همون مرد اومد جلوی چشام . خدای من این مرد خوش قیافست ولی خیلی ترسناکه که حتی بعد از خوابم هم میاد توی ذهنم
همونطور که به مرد فکر می کردم کفش هامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون .....قدم زنان داشتم میرفتم ایستگاه اتوبوس که به یه کسی برخورد کردم و افتادم.
_ای کمرم .
سرم رو گرفتم بالا و با یه مرد رو به رو شدم .....دستش رو به طرفم دراز کرد . گرفتمش و بلند شدم.
+حواست رو جمع کن .
_چشم....ببخشی
صبر کن این مرد همون .....همون مرد داخل خوابمه ...
اومدم چیزی بگم ولی مرد رفته بود.
خدای من مگه میشه
نور آفتاب از بین برگ های درخت های انگور به صورتم میتابید.
باد می وزید و موهای طلاییم و دامن لباسم رو به حرکت در آورد.
دستم رو به سمت یکی از خوشه های انگور بردم تا بچینمش و بزارمش تو سبد .
اما یهو یه چهر از میون برگ ها پیدا شد.
چهره زیبای یه مرد با چشم های بنفش تیره درست شبیه رنگ انگور ها .
مرد لبخند زد و....
(صدای الارم کوفتی)
چشمامو بزور باز کردم ..... آی خدای من سرم چقدر درد میکنه.
از توی تخت خوابم بلند شدم و به دور و برم نگاه کردم . باید برم دانشگاه . من نمیخوام برممممم ولی امروز امتحانه .
بلند شدم و رفتم دستشویی ... خواستم آبی به صورتم بزنم . چشمامو بستم و یهو صورت همون مرد داخل خواب اومد توی ذهنم . یه مرد خوش قیافه .
به هر حال آب رو به صورتم زدم و رفتم بیرون . لباسام رو پوشیدم و رفتم داخل آشپز خونه تا یه لقمه برای خودم بگیرم توی راه بخورم . مشغول بودم که گوشیم زنگ خورد.
_الو ..... سلام مامانی خوبی؟
+سلام ایو خودت خوبی.....بگو ببینم داری میری دانشگاه نه.....اتیش که نسوزوندی توی این یه ماه ....
_وای مامان چقدر نگرانی نه کاری نکردم و حالمم خوبه....خب مامان کی برمیگردین؟
+شاید دو هفته دیگه .
_ چقدر خوب .....ای وای الان دیرم میشه ....باشه مامانی بعدا بهت زنگ میزنم فعلا خداحافظ .
+باشه خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و کفشامو از تو جا کفشی درآوردم که دوباره چهره همون مرد اومد جلوی چشام . خدای من این مرد خوش قیافست ولی خیلی ترسناکه که حتی بعد از خوابم هم میاد توی ذهنم
همونطور که به مرد فکر می کردم کفش هامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون .....قدم زنان داشتم میرفتم ایستگاه اتوبوس که به یه کسی برخورد کردم و افتادم.
_ای کمرم .
سرم رو گرفتم بالا و با یه مرد رو به رو شدم .....دستش رو به طرفم دراز کرد . گرفتمش و بلند شدم.
+حواست رو جمع کن .
_چشم....ببخشی
صبر کن این مرد همون .....همون مرد داخل خوابمه ...
اومدم چیزی بگم ولی مرد رفته بود.
خدای من مگه میشه
- ۳.۶k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط