╭╌┄

╭╌┄
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۱

در آغاز، دو جهان بود یکی جهان روشنایی، یکی جهان ظلمت میانشان هیچ راهی نبود، هیچ دری، هیچ شکافی... شیاطین در جهان خودشان می‌زیستند و انسان‌ها در جهان خودشان، و هیچ‌یک از دیگری خبر نداشت!
تا اینکه یک شب، ماه خونین شد...
و در جهان ظلمت، شورشی برپا شد....شیاطین با نور ماه خونین رَم کردن...حتی عاقل ترین شیطان هم بی فکر عمل میکرد....و نیرویی عظیم که از شیاطین ساتع میشد... دیوار مرز بین دو جهان رو شکست.... دروازه گشوده شد
شیاطین از آن سوی دروازه بوی انسان را حس کردند—بوی گوشت تازه، بوی ترس، بوی زندگی، و برای اولین بار، از شکاف بیرون زدند
چشمان قرمز در میان مه جنگل درخشید، دندان‌های نیش در تاریکی برق زد....و انسان‌ها فهمیدند که تنها نیستند
اما یکی از شیاطین با خوردن خون انسان تغییر شکل داد و ظاهرش شبیه انسان ها شد ولی قدرتمند تر و سنگدل تر
او پادشاه شد....
موهای سیاه و بلندش باد می‌زد وقتی بر بلندترین قله ایستاده بود و به جهان انسان‌ها نگاه می‌کرد، چشم‌های سرخش مثل دو خون گرم می‌سوخت،پنج‌صدهزار سال زندگی کرده بود، پنج‌صدهزار سال قدرت اندوخته بود، کسی را دوست نداشت، به کسی رحم نمی‌کرد، برای هیچ کس جز خودش نمی‌تپید
گفته می‌شد قلبش فقط وقتی گرم می‌شود که خون انسان از گلویش پایین می‌رود
و برای همین، هر ماه، یک انسان قربا꙳نی می‌شد....
قوی‌ترینِ شیاطین در خدمتش بودند، آنهایی که شکل انسان داشتند اما چیزهایی در ظاهرشان عجیب بود—رنگ پوستی که برای انسان‌ها آشنا نبود، شاخ‌هایی که از پیشانی بیرون زده بود، بال‌هایی که سایه‌شان تمام روستا را می‌پوشاند
و خود پادشاه—کاملاً شبیه یک انسان....هیچ فرقی نداشت جز دو چیز: چشمان قرمز خونی، و دندان نیش تیزی که گاهی وقتی می‌خندید پیدا می‌شد
می‌گفتند آنقدر بی‌احساس است که می‌تواند مادر خودش را قربانی کند و حتی یک بار پلک نزند....
می‌گفتند آنقدر سنگدل است که هیچ چیز در این دو جهان نمی‌تواند او را تکان دهد
و مرز فقط هر سیصد سال یک بار با پیداش ماه خونین نازک میشه ولی تنها چیزی که جلوی ورود شیاطین رو به دنیای انسان ها میگیره، کلیسای آستِراگیت در روستای دور افتاده گریوِنفورد بود .....
..........
«مامان بزرگ...اگه یه نفر از دروازه رد بشه چی؟ »
دخترک بین افسانه ای که مادر بزرگش داشت تعریف میکرد پرید و پرسید

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۳)

بیوگرافی اوسیه جدیدم🩸✨️راستی من اوسیمو از رو خودم ساختم اخلا...

پارت ششم ویو آت .+۰ بعد از اینکه با جعون شام خوردم به ساعت ن...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

پارت ۵۲ — سال‌هایی که نگذشتندچندین سال از آن روز گذشته بود.ه...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :در ضرورت مقابله و مبار...

گاهی در تاریخ، انسان‌هایی می‌آیند که زندگی‌شان تنها متعلق به...

ساکورا کیبوتسوجی/sakura Kibotsoji ══════✧══════آرزومه یکی بی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p62جیمین لب‌هاش رو روی هم فشار داد. نه بر...

🎦 رئیس جمهور: قدرت را برای دفاع می خواهیم نه برای تجاوزپزشکی...

دختر بابایی می شود امروز بازار"روایت‌های عاشقانه"داغ است؛ عد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط