╭╌┄
╭╌┄
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۲
و در جواب مامان بزرگش گفت«معلوم نیست چه سرنوشت شومی براش اتفاق بیفته.... ولی تو نگهبان این مرزی که تعادل دو جهان حفظ بشه ، اگه این تعادل بهم بخوره، دنیای انسان ها به کل نابود میشه و شیاطین هر دو دنیا رو فتح میکنن...درست مثل من و اجدادمون که نگهبان دروازه بودن... و تو باید مراقب این کتاب باشی... »
و یه کتاب چرمی و تاریک به یه صلب که روش حک شده بود رو سمت لیزا گرفت.....
لیزا به کتاب نگاه کرد،جلد چرمی سیاهرنگ آنقدر کهنه بود که انگار هزار سال از عمرش میگذشت، صلیب حکشده روی آن، زیر نور کم شومینه، برق نقرهایاندازی داشت
«این کتاب... چیه مامانبزرگ؟ تا حالا هیچ وقت بهم نشونش ندادی!»
مادربزرگ کتاب را روی پاهای لیزا گذاشت، سنگین بود، سنگینتر از چیزی که یک کتاب باید باشد!
«این کتاب قلب مرزه، لیزا جان،تا وقتی این کتاب سالم بمونه، دروازه آستِراگیت بسته میمونه،اگه روزی این کتاب از دستت بره یا نابود بشه...»
صدایش لرزید، برای اولین بار، لیزا در چشمهای آبی مادربزرگ ترس دید
«چه بلایی میاد، مامانبزرگ؟»
پیرزن جواب نداد فقط دستهای چروکیدهاش را روی دستهای لیزا کشید و گفت«قول بده هیچ وقت نذاری کتاب گم بشه، قول بده که نگهبان دروازه باشی، مثل من، مثل مادرم، مثل مادربزرگم و بقیه اجدادمون»
لیزا مات و مبهوت بود حرفها توی ذهنش میچرخید نگهبان؟ مرز؟ دروازه؟ شیاطین واقعی؟
همیشه فکر میکرد افسانههای مادربزرگ فقط قصه است
«قول میدم، مامانبزرگ، ولی... من که هیچی بلد نیستم، من نمیتونم...»
«میتونی، لیزا، خودت هنوز نمیدونی چه قدرتی توی رگهاته»
هفته بعد، مادربزرگ دیگه نفس نمیکشید...مادر برگ لیزا مرده بود
لیزا صبح که از خواب بیدار شد، هوا هنوز تاریک بود و مه غلیظ آنقدر به پنجره چسبیده بود که هیچ چیز بیرون دیده نمیشد،رفت توی اتاق مادربزرگ تا صبحانه را بیدارش کنه
مادربزرگ روی تخت خواب بود، دستهاش روی سینهاش جمع شده بود، چشمهایش بسته بود
و لبخند داشت...
انگار چیزی دیده بود که لیزا نمیدید
لیزا آن روز گریه نکرد، نه چون دلش نمیخواست، نه چون ناراحت نبود....چون هر وقت میخواست گریه کند، چشمش به کتاب میافتاد که روی طاقچه بود...
کتاب باز شده بود!
چند خط این پارت جا نشد تو یه پست دیگه میزارمhttps://wisgoon.com/p/YFPNV7HOY0
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۲
و در جواب مامان بزرگش گفت«معلوم نیست چه سرنوشت شومی براش اتفاق بیفته.... ولی تو نگهبان این مرزی که تعادل دو جهان حفظ بشه ، اگه این تعادل بهم بخوره، دنیای انسان ها به کل نابود میشه و شیاطین هر دو دنیا رو فتح میکنن...درست مثل من و اجدادمون که نگهبان دروازه بودن... و تو باید مراقب این کتاب باشی... »
و یه کتاب چرمی و تاریک به یه صلب که روش حک شده بود رو سمت لیزا گرفت.....
لیزا به کتاب نگاه کرد،جلد چرمی سیاهرنگ آنقدر کهنه بود که انگار هزار سال از عمرش میگذشت، صلیب حکشده روی آن، زیر نور کم شومینه، برق نقرهایاندازی داشت
«این کتاب... چیه مامانبزرگ؟ تا حالا هیچ وقت بهم نشونش ندادی!»
مادربزرگ کتاب را روی پاهای لیزا گذاشت، سنگین بود، سنگینتر از چیزی که یک کتاب باید باشد!
«این کتاب قلب مرزه، لیزا جان،تا وقتی این کتاب سالم بمونه، دروازه آستِراگیت بسته میمونه،اگه روزی این کتاب از دستت بره یا نابود بشه...»
صدایش لرزید، برای اولین بار، لیزا در چشمهای آبی مادربزرگ ترس دید
«چه بلایی میاد، مامانبزرگ؟»
پیرزن جواب نداد فقط دستهای چروکیدهاش را روی دستهای لیزا کشید و گفت«قول بده هیچ وقت نذاری کتاب گم بشه، قول بده که نگهبان دروازه باشی، مثل من، مثل مادرم، مثل مادربزرگم و بقیه اجدادمون»
لیزا مات و مبهوت بود حرفها توی ذهنش میچرخید نگهبان؟ مرز؟ دروازه؟ شیاطین واقعی؟
همیشه فکر میکرد افسانههای مادربزرگ فقط قصه است
«قول میدم، مامانبزرگ، ولی... من که هیچی بلد نیستم، من نمیتونم...»
«میتونی، لیزا، خودت هنوز نمیدونی چه قدرتی توی رگهاته»
هفته بعد، مادربزرگ دیگه نفس نمیکشید...مادر برگ لیزا مرده بود
لیزا صبح که از خواب بیدار شد، هوا هنوز تاریک بود و مه غلیظ آنقدر به پنجره چسبیده بود که هیچ چیز بیرون دیده نمیشد،رفت توی اتاق مادربزرگ تا صبحانه را بیدارش کنه
مادربزرگ روی تخت خواب بود، دستهاش روی سینهاش جمع شده بود، چشمهایش بسته بود
و لبخند داشت...
انگار چیزی دیده بود که لیزا نمیدید
لیزا آن روز گریه نکرد، نه چون دلش نمیخواست، نه چون ناراحت نبود....چون هر وقت میخواست گریه کند، چشمش به کتاب میافتاد که روی طاقچه بود...
کتاب باز شده بود!
چند خط این پارت جا نشد تو یه پست دیگه میزارمhttps://wisgoon.com/p/YFPNV7HOY0
- ۵۶۰
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط