عشق رمانتیک من
عشق رمانتیک من
❤️😎پارت ۷۵
جونگ هون: تو درخواست ازدواجم و قبول کردی
همینا: میدونم
جونگ هون: نه فکر نمیکنم بدونی
برای اولین بار ردی از خشم در نگاهش پیدا شد
جونگ هون: اگه از اول دلت جای دیگه ای بود چرا گذاشتی امیدوار بشم؟
لب هایم را روی هم فشردم. هیچ جوابی نداشتم که زخم حرفش را کم کند.
جونگ هون: فقط یه بار راستش را بگو هینا...
چشمانش مستقیم در چشمانم گره خورد
جونگ هون: اگه اون امروز اینجا نبود، باز هم منو انتخاب نمیکردی؟
نفسم در سینه ام حبس شد برای چند ثانیه به زمین خیره ماندم و بعد به آرامی سرم را بالا آوردم
هینا: نمیدونم
تلخی کوتاهی رو صورتش نشست
هینا: اما ی چیزی و میدونم
نگاهم بی اختیار به جونکوک کشیده شد
هینا: هیچ وقت نتونستم ازش عبور کنم
جونگ هون پلک بست؛ انگار همان جوابی را شنیده بود که از شنیدنش میترسید.
جونگ هون: پس همه چی از قبل تموم شده بود
سرم را به نشانه مخالفت تکان دادم
هینا: نه، اگه تموم شده بود، اینقدر برای گفتنش نمی ترسیدم
باد آرامی میانمان پیچید سکوتی سنگین به جا گذاشت جونگ هون خنده کوتاه بی جانی کرد.
جونگ هون: عجیبه... با اینکه جوابم رو گرفتم هنوز دلم نمیخواد ولت کنم
برای لحظه ای قلبم فشرده شد اما اینبار عقب نکشیدم جونکوک آرام کنارک ایستاد. گرمای حضورش را کنار خودم حس میکردم. انگشتانش دستم را پیدا کردند و در دست گرفتند اینبار دستم را پس نکشیدم نگاهم برای آخرین بار روی جونگ هون ماند.
هینا: متاسفام و بعد همراه جونکوک قدم برداشت بی آنکه به پشت سر نگاه کنم از آنجا دور شدم.
۵ ماه بعد...
صدای زنگ گوشی باعث شد پتو رو روی سرم بکشم. یه چشمم رو باز کردم و به صفحه گوشی خیره شدم
«هانیل»
ساعت ۸ صبح بود این دختر دشمن خونی خواب بود تماس و وصل کردم و با صدایی گرفته گفتم
هینا: اگه خونه آتیش نگرفته قط کن
صدای خنده هانیل توی گوشم پیچید.
هانیل: صبح تو هم بخیر
هینا: حالا ولش اینارو چی میخوای بلای جون؟
هانیل: لارا میگه از دیشب جواب پیاماتو ندادی
اخمی کردم و گوشی از تو شارژ برداشتم
هینا: چون خواب بودم
هانیل: از ساعت ۷ عصر؟
هینا: جزئیات مهم نیست
هانیل: هینا بلند شو قرارمون یادت نرفته که؟
همون لحظه در اتاق باز شد
بیدار شدی؟
صدای جونکوک بود سرم برگردوندم با یه لیوان قهوه توی دستش کنار ایستاده بود.
هانیل بلافاصله جیغ کشید
هانیل: اون صدای جونکوکه؟
هینا: خفه شو
هانیل: سلام مستر جئون
جونکوک: (خنده) سلام هانیل
دستم و روی صورتم کشیدم
هینا: خدایا چرا اینا انقدر صبح ها پرانرژی ان؟
جونکوک لیوان قهوه رو روی میز گذاشت و بی توجه به غر غر های من گفت
جونکوک: ۱۰ دقیقه وقت داری آماده شی
هینا: اگه نشم چی؟
جونکوک: پس صبحانه ات رو نمیدم
هینا: تهدیدم میکنی؟
جونکوک: دارم باهات منطقی حرف میزنم
صدای خنده هانیل و لارا از پشت تلفن بلند شد.
(داره بوغضم میگیره عرررر🥺)
چند ماه بعد
هینا و جونکوک بالاخره به آرامشی که دنبالش بودن میرسن. دیگه خبری از تردید ها و سوءاستفاده های گذشته نیست و همه میدونن این دوتا هرچقدر هم از هم دور بشن آخرش باز هم به هم برمیگردند
هانیل هم بعداز اینکه کاملا از جونگ هی فاصله میگیره کم کم دوباره به تهیونگ نزدیک میشه؛ کسی که خیلی وقته کنارش بوده و بی سر و صدا دوستش داشته
لارا هم بالاخره متوجه احساسات جیمین میشه و بهش فرصت میده. جونگ هون بعداز مدتی قبول میکنه هینا هیچ وقت سهمش نبوده. هنوز احترام و علاقه ای ته دلش باقی مونده، اما دیگه دنبال نگه داشتنش نیست و روی زندگی خودش تمرکز میکنه.
جی هم که از بچگی عاشق هینا بوده، بعداز دیدن خوشبختی اون، احساساتش رو برای همیشه کنار میزاره و رابطه ذوستیشون حفظ میشه البته هینا نمیفهمه اصلا جی حسی بهش داشته.
از اون طرف هم جک هم اینکه هیچ وقت به لارا نمیرسه، اما دوستیش با بقیه رو حفظ میکنه.
زندگی هیچ وقت اونطوری که فکر میکردیم پیش نرفت.
بعضی ها موندن، بعضی ها رفتن. بعضی عشق ها به سرانجام رسیدن و بعضی ها فقط به خاطره تبدیل شدن. اما هیچکدوم از ما دیگه آدم های گذشته نبودیم. از میان اشک ها، خنده ها، جدایی ها و دوباره پیدا کردنتی همدیگه، بالاخره راه خودمون و پیدا کردیم.
و شاید همین، معنی واقعا خوشبختی بود و این بود داستان ما
«پایان»
❤️😎پارت ۷۵
جونگ هون: تو درخواست ازدواجم و قبول کردی
همینا: میدونم
جونگ هون: نه فکر نمیکنم بدونی
برای اولین بار ردی از خشم در نگاهش پیدا شد
جونگ هون: اگه از اول دلت جای دیگه ای بود چرا گذاشتی امیدوار بشم؟
لب هایم را روی هم فشردم. هیچ جوابی نداشتم که زخم حرفش را کم کند.
جونگ هون: فقط یه بار راستش را بگو هینا...
چشمانش مستقیم در چشمانم گره خورد
جونگ هون: اگه اون امروز اینجا نبود، باز هم منو انتخاب نمیکردی؟
نفسم در سینه ام حبس شد برای چند ثانیه به زمین خیره ماندم و بعد به آرامی سرم را بالا آوردم
هینا: نمیدونم
تلخی کوتاهی رو صورتش نشست
هینا: اما ی چیزی و میدونم
نگاهم بی اختیار به جونکوک کشیده شد
هینا: هیچ وقت نتونستم ازش عبور کنم
جونگ هون پلک بست؛ انگار همان جوابی را شنیده بود که از شنیدنش میترسید.
جونگ هون: پس همه چی از قبل تموم شده بود
سرم را به نشانه مخالفت تکان دادم
هینا: نه، اگه تموم شده بود، اینقدر برای گفتنش نمی ترسیدم
باد آرامی میانمان پیچید سکوتی سنگین به جا گذاشت جونگ هون خنده کوتاه بی جانی کرد.
جونگ هون: عجیبه... با اینکه جوابم رو گرفتم هنوز دلم نمیخواد ولت کنم
برای لحظه ای قلبم فشرده شد اما اینبار عقب نکشیدم جونکوک آرام کنارک ایستاد. گرمای حضورش را کنار خودم حس میکردم. انگشتانش دستم را پیدا کردند و در دست گرفتند اینبار دستم را پس نکشیدم نگاهم برای آخرین بار روی جونگ هون ماند.
هینا: متاسفام و بعد همراه جونکوک قدم برداشت بی آنکه به پشت سر نگاه کنم از آنجا دور شدم.
۵ ماه بعد...
صدای زنگ گوشی باعث شد پتو رو روی سرم بکشم. یه چشمم رو باز کردم و به صفحه گوشی خیره شدم
«هانیل»
ساعت ۸ صبح بود این دختر دشمن خونی خواب بود تماس و وصل کردم و با صدایی گرفته گفتم
هینا: اگه خونه آتیش نگرفته قط کن
صدای خنده هانیل توی گوشم پیچید.
هانیل: صبح تو هم بخیر
هینا: حالا ولش اینارو چی میخوای بلای جون؟
هانیل: لارا میگه از دیشب جواب پیاماتو ندادی
اخمی کردم و گوشی از تو شارژ برداشتم
هینا: چون خواب بودم
هانیل: از ساعت ۷ عصر؟
هینا: جزئیات مهم نیست
هانیل: هینا بلند شو قرارمون یادت نرفته که؟
همون لحظه در اتاق باز شد
بیدار شدی؟
صدای جونکوک بود سرم برگردوندم با یه لیوان قهوه توی دستش کنار ایستاده بود.
هانیل بلافاصله جیغ کشید
هانیل: اون صدای جونکوکه؟
هینا: خفه شو
هانیل: سلام مستر جئون
جونکوک: (خنده) سلام هانیل
دستم و روی صورتم کشیدم
هینا: خدایا چرا اینا انقدر صبح ها پرانرژی ان؟
جونکوک لیوان قهوه رو روی میز گذاشت و بی توجه به غر غر های من گفت
جونکوک: ۱۰ دقیقه وقت داری آماده شی
هینا: اگه نشم چی؟
جونکوک: پس صبحانه ات رو نمیدم
هینا: تهدیدم میکنی؟
جونکوک: دارم باهات منطقی حرف میزنم
صدای خنده هانیل و لارا از پشت تلفن بلند شد.
(داره بوغضم میگیره عرررر🥺)
چند ماه بعد
هینا و جونکوک بالاخره به آرامشی که دنبالش بودن میرسن. دیگه خبری از تردید ها و سوءاستفاده های گذشته نیست و همه میدونن این دوتا هرچقدر هم از هم دور بشن آخرش باز هم به هم برمیگردند
هانیل هم بعداز اینکه کاملا از جونگ هی فاصله میگیره کم کم دوباره به تهیونگ نزدیک میشه؛ کسی که خیلی وقته کنارش بوده و بی سر و صدا دوستش داشته
لارا هم بالاخره متوجه احساسات جیمین میشه و بهش فرصت میده. جونگ هون بعداز مدتی قبول میکنه هینا هیچ وقت سهمش نبوده. هنوز احترام و علاقه ای ته دلش باقی مونده، اما دیگه دنبال نگه داشتنش نیست و روی زندگی خودش تمرکز میکنه.
جی هم که از بچگی عاشق هینا بوده، بعداز دیدن خوشبختی اون، احساساتش رو برای همیشه کنار میزاره و رابطه ذوستیشون حفظ میشه البته هینا نمیفهمه اصلا جی حسی بهش داشته.
از اون طرف هم جک هم اینکه هیچ وقت به لارا نمیرسه، اما دوستیش با بقیه رو حفظ میکنه.
زندگی هیچ وقت اونطوری که فکر میکردیم پیش نرفت.
بعضی ها موندن، بعضی ها رفتن. بعضی عشق ها به سرانجام رسیدن و بعضی ها فقط به خاطره تبدیل شدن. اما هیچکدوم از ما دیگه آدم های گذشته نبودیم. از میان اشک ها، خنده ها، جدایی ها و دوباره پیدا کردنتی همدیگه، بالاخره راه خودمون و پیدا کردیم.
و شاید همین، معنی واقعا خوشبختی بود و این بود داستان ما
«پایان»
- ۱۹۸
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط