{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای صمیمی، ای دوست

ای صمیمی، ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی
دیدنت... حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من... به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی، ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم
من، صمیمانه به یادت هستم
آرزویم همه سر سبزی توست
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد.

 

"مرتضی کیوان هاشمی"
دیدگاه ها (۵)

حس کردم که چقدر دلم واسه خودم تنگ شدهتلخ‌ترین حس دلتنگی،دلتن...

نه خودت را دارمنه دست هایت راو نه حتی تکه آرامی  از صدایت را...

باﯾﺪ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﻫﺎ ﺧﺸﮏ ﺷﻮﻧ...

عزیز من زندگی بدون روزهای بد نمی‌شودبدون روزهای اشک و درد و ...

@dar.saye.bidari

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط