یکی از پسرای کلاس پنجم جلوم ظاهر شد گفتم پژمان بیا اینجا
یکی از پسرای کلاس پنجم جلوم ظاهر شد گفتم پژمان بیا اینجا چشمام هم بسته بودم و دست تکون میدادم پژمان گفت هی دست برا کی تکون میدی من اینجام چکار داری چشمامو باز کردم دیدم دارم برا مهدی دست تکون میدم از خوش حالی تو پوست خودش نبود لبخند نازی کرد من از خجالت اب شدم به پژمان گفتم اسم اون پسره مگه جواد نیست گفت نه اسمش مهدی هست داشتم میمردم ا خنده که جواد کیه بابا رفتم اتاق بالا سالن ورزشی ناراحت بودم دیدم تو حیاطه لبخندی زد اشاره کردم برو داخل گفت نمی رم گفتم چرا گفت میخواپیشت بمونم گفتم هرجور دوس داری اون موقع بود که فهمیدم من به مهدی تعلق دارم اما تا کی ؟؟مغرب بود یعد از رفتن مسجد دوباره اومد چشمک انداخت دیگه دست خودم نبود و یه لبخند زدم از خوشحالی داشت مرقصید منم مرده بودم از خندیدن خیلی شبای خوبی بود بعد از همون شب همیشه به دیدار هم میرفتیم دوستاش میگفتن مهدی 5 ماه میشه عاشق یه نفر شده که اگه نیاد مسجد مثل دیوونه ها تا ساعت 3 رو تاب میشینه منو مهدی روز به روز عشقمون نسبت به هم بیشتر و بیشتر میشد هیچ چیز نمی تونست ما رو از هم جدا کنه من برای اولین بار بود طعم عشق و عاشقی روچشیده بودم و دیگه میدونستم عشق یعنی چی اون دوستانی که منو بد دل و داغون کرده بودن مهدی دوباره منو مثل روز اول کرد یک سالی میشد که عاشق هم بودیم همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرفت اما یه اتفاق ناگوار افتاد که باعث ناراحتی شد قرار بود.......ادامه دارد نظر یادتون نره
- ۲.۴k
- ۲۷ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط