Forced Marriage
Forced Marriage
Part 48
چند هفته گذشته بود
زندگی دوباره شکل عادی خودش رو گرفته بود
دیگه خبری از اتفاقات گذشته نبود
همه مشغول کار خودشون بودن
جنا بیشتر وقتش رو توی شرکت میگذروند
تهیونگ هم درگیر کارهای شرکت بود
ولی رابطهشون دیگه مثل قبل سرد نبود
اون روز
جنا برای تحویل چند پرونده به شرکت تهیونگ رفت
وقتی وارد شد
چشمش به جونگکوک افتاد
÷ خانم کانگ؟
جنا برگشت
+جونگکوک؟
÷ شما اینجا چیکار میکنید؟
+برای یه کار اومدم
همون موقع یونا که همراه جنا اومده بود
از آسانسور بیرون اومد
و برای چند ثانیه نگاهش با جونگکوک تلاقی کرد
جونگکوک اول چیزی نگفت
فقط نگاهش کرد
یونا هم همینطور
جنا متوجه شد
ولی چیزی نگفت
چند دقیقه بعد
وقتی جنا و یونا داشتن برمیگشتن
یونا آروم گفت
×اون کی بود؟
لبخند کوچیکی زدم
+دوست تهیونگه
×همونیه که همیشه کمکش میکنه؟
+آره
یونا چیزی نگفت
ولی معلوم بود ذهنش جای دیگهست
اون طرف
جونگکوک هم کنار تهیونگ ایستاده بود
تهیونگ متوجه حالتش شد
ـ چی شده؟
÷هیچی
ـ مطمئنی؟
جونگکوک لبخند کوچیکی زد
÷فقط فکر کنم امروز روز جالبی بود
تهیونگ چیزی نگفت
اما وقتی بعداً جنا درباره یونا حرف زد
بیاختیار لبخند کوچیکی زد
شاید چون برای اولین بار
دیدن خوشحالی آدمهای اطرافش
براش مهم شده بود
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 48
چند هفته گذشته بود
زندگی دوباره شکل عادی خودش رو گرفته بود
دیگه خبری از اتفاقات گذشته نبود
همه مشغول کار خودشون بودن
جنا بیشتر وقتش رو توی شرکت میگذروند
تهیونگ هم درگیر کارهای شرکت بود
ولی رابطهشون دیگه مثل قبل سرد نبود
اون روز
جنا برای تحویل چند پرونده به شرکت تهیونگ رفت
وقتی وارد شد
چشمش به جونگکوک افتاد
÷ خانم کانگ؟
جنا برگشت
+جونگکوک؟
÷ شما اینجا چیکار میکنید؟
+برای یه کار اومدم
همون موقع یونا که همراه جنا اومده بود
از آسانسور بیرون اومد
و برای چند ثانیه نگاهش با جونگکوک تلاقی کرد
جونگکوک اول چیزی نگفت
فقط نگاهش کرد
یونا هم همینطور
جنا متوجه شد
ولی چیزی نگفت
چند دقیقه بعد
وقتی جنا و یونا داشتن برمیگشتن
یونا آروم گفت
×اون کی بود؟
لبخند کوچیکی زدم
+دوست تهیونگه
×همونیه که همیشه کمکش میکنه؟
+آره
یونا چیزی نگفت
ولی معلوم بود ذهنش جای دیگهست
اون طرف
جونگکوک هم کنار تهیونگ ایستاده بود
تهیونگ متوجه حالتش شد
ـ چی شده؟
÷هیچی
ـ مطمئنی؟
جونگکوک لبخند کوچیکی زد
÷فقط فکر کنم امروز روز جالبی بود
تهیونگ چیزی نگفت
اما وقتی بعداً جنا درباره یونا حرف زد
بیاختیار لبخند کوچیکی زد
شاید چون برای اولین بار
دیدن خوشحالی آدمهای اطرافش
براش مهم شده بود
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۵۲۰
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط