عشق اجباری
عشق اجباری
پارت ۲
از اتاقم بیرون اومدم برای آخرین بار نگاش کردم چقدر دلم برای اتاقم که ست قرمز و مشکی و سفید بود تنگ میشه از راه پله پایین رفتم، به داداشم مانی نگاه کردم اینقدر شبیه بودیم که انگار دو قلو هستیم ولی مانی دو سال از من بزرگتر هستش . مانی «آبجی مراقب خودت باش قول می دم از اونجا میارمت بیرون قول میدم» وقتی دیدم که داداشم با بغض این حرف ها رو میزنه بغضم گرفت بغل کردم و گفتم «می دونم که اینکار رو می کنی تو هم مراقب خودت باش»
به بابام نگاه کردم و با بغض گفتم «بابا چرا می خوای من رو بفرستی اونجا ؟؟ لطفاً بگو می خوام بدونم خواهش می کنم » بابام یه نگاه به من کرد و گفت « پدر این خانواده یکی از شریک های من توی شرکت هستش و گفته به یک شرط شراکت رو ادامه میدم که دخترت با پسرم ازدواج کنه.»
با شنیدن این حرف هایی که بابام گفت مانی عصبی شد و گفت « بابا تو میخوای بچت رو بخاطر پول و شراکتت بفروشی مگه تو به مامان قول نداده بودی که مراقب ما باشی »بابام«خفه شو پسره ی خیر سر بچمه دوست دارم با اون پسر ازدواج کنه به هم ربطی نداره»........
پارت ۲
از اتاقم بیرون اومدم برای آخرین بار نگاش کردم چقدر دلم برای اتاقم که ست قرمز و مشکی و سفید بود تنگ میشه از راه پله پایین رفتم، به داداشم مانی نگاه کردم اینقدر شبیه بودیم که انگار دو قلو هستیم ولی مانی دو سال از من بزرگتر هستش . مانی «آبجی مراقب خودت باش قول می دم از اونجا میارمت بیرون قول میدم» وقتی دیدم که داداشم با بغض این حرف ها رو میزنه بغضم گرفت بغل کردم و گفتم «می دونم که اینکار رو می کنی تو هم مراقب خودت باش»
به بابام نگاه کردم و با بغض گفتم «بابا چرا می خوای من رو بفرستی اونجا ؟؟ لطفاً بگو می خوام بدونم خواهش می کنم » بابام یه نگاه به من کرد و گفت « پدر این خانواده یکی از شریک های من توی شرکت هستش و گفته به یک شرط شراکت رو ادامه میدم که دخترت با پسرم ازدواج کنه.»
با شنیدن این حرف هایی که بابام گفت مانی عصبی شد و گفت « بابا تو میخوای بچت رو بخاطر پول و شراکتت بفروشی مگه تو به مامان قول نداده بودی که مراقب ما باشی »بابام«خفه شو پسره ی خیر سر بچمه دوست دارم با اون پسر ازدواج کنه به هم ربطی نداره»........
- ۱۴.۵k
- ۲۸ شهریور ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط