{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه ی پارت

ادامه ی پارت ²⁸

ا/ت خندید، تنشی که بینشان بود از بین رفت.
«اولین و آخرین باشه. باشه، همون فروشگاه نزدیک رو می‌ریم.»

جونگ‌کوک دستش را گرفت.
«مهم این نیست که کجا خرید می‌کنیم. مهم اینه که کنار همیم.»

***

یک روز، ا/ت برای اولین بار با خانواده‌اش تماس گرفت.
صدای مادرش پر از نگرانی بود، اما وقتی شنید که ا/ت سالم است و زندگی آرامی دارد، بغض کرد.

«ا/ت عزیزم… خیلی دلم برات تنگ شده بود. کی می‌تونیم بیایم دیدنت؟»

ا/ت با هیجان گفت:
«هر وقت خودتون راحت بودین. ما یه خونه‌ی جدید پیدا کردیم. خیلی دوستش دارم.»

وقتی گوشی را قطع کرد، لبخندی روی لب داشت.
«اونا دارن میان. آخر هفته.»

جونگ‌کوک او را در آغوش گرفت.
«خوبه. باید بهشون بگیم… آماده‌ی شنیدن خبرهای خوب باشن.»

ا/ت سرش را بلند کرد و با چشمانی پر از عشق به او نگاه کرد.
«آماده‌ی شنیدن همه‌چیز.»

هر روز، قدم به قدم، داشتند زندگی‌شان را می‌ساختند.
زندگی‌ای که پر بود از اتفاقات معمولی، اما برای آن‌ها، ارزشمندترین ماجراجویی بود.

پایان یک فصل، و آغاز کتابی جدید.

---

اگر دوست داری، پارت ۲۹ را می‌نویسم: **آخر هفته‌ی شلوغ با خانواده‌ها، اولین صحبت‌های جدی‌تر درباره‌ی ازدواج، و حس رهایی و خوشبختی واقعی.**## **پارت ۲۸ – اولین زمزمه‌های زندگی مشترک**

انتقال اثاثیه به خانه‌ی جدید، بیشتر شبیه یک مهمانی شلوغ و پر از خنده بود تا یک اسباب‌کشی طاقت‌فرسا. جعبه‌ها را روی هم تلنبار کردند، وسایل را با عجله جا دادند و مدام همدیگر را مسخره می‌کردند.

«اون مجسمه‌ی خرسی که مادرت داده بود، دقیقاً کجا بره؟ جلوی در ورودی که یه وقت مهمونای ناخونده بترسن؟» ا/ت با خنده گفت و جعبه‌ی بزرگی را به سمت جونگ‌کوک هل داد.

جونگ‌کوک نفس‌نفس‌زنان گفت: «اون خرس نماد صبر و استقامته! باید جلوی چشم باشه که یادمون نره چقدر تحمل داشتیم!»

«یا شاید نماد اینه که چرا هیچ‌وقت نتونستیم یه اسباب‌کشی راحت داشته باشیم.»

آخر سر، با کلی خنده و غر زدن، همه چیز سر جای نسبتاً درستش قرار گرفت. خانه هنوز بوی جعبه‌های مقوایی می‌داد و وسایل نامرتب بودند، اما حس «خانه» بودن قوی بود.

اولین شب، با پیتزا روی زمین و تماشای فیلمی که هیچ‌کدامشان واقعاً توجه نمی‌کردند، گذشت. انگار تمام دنیا در آن اتاق کوچک خلاصه شده بود.

«می‌دونی…» ا/ت در حالی که سرش روی پای جونگ‌کوک بود، گفت. «قبلاً فکر می‌کردم آرامش یعنی دیگه خطری نباشه. ولی الان فهمیدم آرامش… یعنی همین. همین که می‌تونم راحت بخوابم، در حالی که تو کنارمی.»

جونگ‌کوک موهایش را نوازش کرد.
«منم همین حس رو دارم. انگار بعد از یه مدت طولانی، بالاخره دارم یاد می‌گیرم چطور نفس بکشم.»

***

روزهای بعد، پر از کشف‌های کوچک و بزرگی بود. پیدا کردن بهترین نانوایی سر کوچه، خریدن گلدان برای پنجره‌ی آشپزخانه، و چیدن کتاب‌ها روی قفسه.

یک بعدازظهر، در حالی که داشتند لیست خرید مواد غذایی را چک می‌کردند، بحث کوچکی پیش آمد.

«من فکر کردم سبزیجات رو از سوپرمارکت بغلی بخریم. اونا تازه تره.» ا/ت گفت.

جونگ‌کوک که داشت لیست را می‌خواند، سرش را بلند کرد.
«ولی اون یکی فروشگاه تخفیف بیشتری داره. می‌تونیم چیزای بیشتری بخریم.»

ا/ت اخم کرد.
«ولی اون فروشگاه خیلی دوره. وقتمون رو می‌گیره.»

«می‌تونیم با هم بریم.»

«ولی…»

قبل از اینکه ا/ت حرفش تمام شود، جونگ‌کوک آهی کشید.
«ا/ت، این اولین دعوای ماست. سر سبزیجات.»

ا/ت خندید، تنشی که بینشان بود از بین رفت.
«اولین و آخرین باشه. باشه، همون فروشگاه نزدیک رو می‌ریم.»

جونگ‌کوک دستش را گرفت.
«مهم این نیست که کجا خرید می‌کنیم. مهم اینه که کنار همیم.»

***

یک روز، ا/ت برای اولین بار با خانواده‌اش تماس گرفت.
صدای مادرش پر از نگرانی بود، اما وقتی شنید که ا/ت سالم است و زندگی آرامی دارد، بغض کرد.

«ا/ت عزیزم… خیلی دلم برات تنگ شده بود. کی می‌تونیم بیایم دیدنت؟»

ا/ت با هیجان گفت:
«هر وقت خودتون راحت بودین. ما یه خونه‌ی جدید پیدا کردیم. خیلی دوستش دارم.»

وقتی گوشی را قطع کرد، لبخندی روی لب داشت.
«اونا دارن میان. آخر هفته.»

جونگ‌کوک او را در آغوش گرفت.
«خوبه. باید بهشون بگیم… آماده‌ی شنیدن خبرهای خوب باشن.»

ا/ت سرش را بلند کرد و با چشمانی پر از عشق به او نگاه کرد.
«آماده‌ی شنیدن همه‌چیز.»

هر روز، قدم به قدم، داشتند زندگی‌شان را می‌ساختند.
زندگی‌ای که پر بود از اتفاقات معمولی، اما برای آن‌ها، ارزشمندترین ماجراجویی بود.

پایان یک فصل، و آغاز کتابی جدید.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²⁸انتقال اثاثیه به خانه‌ی جدید،...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²⁷صبح روز بعد، هوا طعم بهار داش...

پارت ۷🖤❤️خوناشام خشن من ❤️ 🖤جونگ کوک : بسه دیگه دراز بکشا/ت:...

"سرنوشت " p,۵۶....جیمین : الانن.جولیا خوراکیا رو اماده کرد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط