{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤ ️❤ ️❤ ️❤ ️

❤ ️❤ ️❤ ️❤ ️
حسین پناهی :وقتی بچه بودم کنار پدرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟» گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.» هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب پدرمو خواب دیدم؛ پرسید «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟» گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.

`تقدیم به تمامی پدران حاضر در این دنیا و ساکن اون دنیا🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
دیدگاه ها (۷)

صعود تیم پرطرفتار سپیدرود بر گیلانی عزیزمبارک باد

عکس ازمغازه پدرم

این رسم مردم زمان ماست.کارشان که بابودنت تمام شدتماممت می کن...

واقعا همینطوره

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p1صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق ...

ستاره ی من(پارت 1)

یه رفیق دارم که تقریباً هر سال میره کربلا؛از اون با مراما و ...

(باکوگو دوستت دارم ) پارت۲بعد از این که استاد ایزاوا و آلمای...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۲

شاهکاری به نام دروغ

سناریو جونگکوک

#in_your_eyespart_10۴ویو کایلا حدود ۳ ماه از اون شب قشنگ میگ...

اسیر مافیا پارت ¹ویو ا.ت با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط