{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آوی فنوت

آوی فنوت
part =۳۹

(دو ماه بعد – قصر مدیچی، ایتالیا)

شکم ایزابل بزرگتر شده بود. دیگه نمی‌تونست لباس‌های قدیمیش رو بپوشه. خیاط مخصوص قصر هر هفته یه لباس جدید براش می‌دوخت. ایزابل این روزها بیشتر وقتش رو توی باغ می‌گذروند، زیر سایه درخت پرتقال، با کتاب و گلدوزی.

تهیونگ هم هر کاری بود می‌انداخت کنار می‌اومد کنارش بشینه. حتی جلسات مهم رو عقب می‌انداخت تا یه ساعت بیشتر کنار ایزابل باشه.

سوفیا شده بود پرستار شخصی ایزابل. هر جا می‌رفت، سوفیا بود. هر چی می‌خواست، سوفیا می‌گرفت. هر حرفی می‌زد، سوفیا گوش می‌کرد.

یکی از روزها – باغ شرقی

ایزابل روی صندلی حصیری نشسته بود، دستش روی شکمش بود و حس می‌کرد بچه داره لگد می‌زنه. خندید و به سوفیا گفت: "بیا ببین. پاش رو گذاشته اینجا."

سوفیا اومد و دستش رو گذاشت روی شکم ایزابل. لگد محکمی خورد و سوفیا جیغ کشید: "وای خدای من! چه پسری میشه این!"

ایزابل خندید: "می‌گی پسر باشه؟"

سوفیا شونه بالا انداخت: "مهم نیست پسر یا دختر. مهم اینه که سالم باشه و شبیه پدرش."

تهیونگ از دور میومد. رسید کنارشون، خم شد و شکم ایزابل رو بوسید. "سلام پسرم. یا دخترم."

ایزابل با لبخند گفت: "چطور می‌دونی که سلامتی؟"

تهیونگ نشست کنارش و گفت: "چون مال منه."

اون روز بعدازظهر، قرار بود ایزابل توی پله‌های قصر از یه گروه از سفرای خارجی استقبال کنه. لباس آبی روشن پوشیده بود و تاج کوچکی از مروارید توی موهاش.

پله‌های قصر – عصر

همه جمع بودند. سفرا رديف ایستاده بودند، سربازا سلام نظامی می‌دادند. ایزابل داشت آروم از پله‌ها پایین می‌رفت. سوفیا جلوتر بود، تهیونگ عقبتر.

همین که ایزابل رسید به پله سوم آخر...

یه فشار ناگهانی از پشت محکم به شونه‌هاش خورد.

ایزابل تعادلش رو از دست داد. یه لحظه همه چیز کند شد... دستش رو برد جلو... نتونست بگیره... افتاد...

"ایزابل!" صدای تهیونگ بود که از عقب دوید.

اما قبل از اینکه ایزابل به زمین بخوره، سوفیا برگشت و سریع دستش رو گرفت. هر دو روی پله افتادند، ولی ایزابل روی سوفیا افتاد نه روی سنگ.

همه به هم ریختند. تهیونگ رسید و ایزابل رو بغل کرد. "خوبی؟ ایزابل! جوابم بده!"

ایزابل نفس نفس می‌زد. دستش رو گذاشت روی شکمش. "من... من خوبم... بچه... بچه خوبه..."

نگاه به سوفیا کرد که زیرش بود. سوفیا درد می‌کشید ولی خندید: "من که پشتم شکست... ولی بچه سالم باشه مهمه."

تهیونگ به اطراف نگاه کرد. داد زد: "کی بود؟ کی این کارو کرد؟"

همگی به هم نگاه می‌کردند. هیچکس چیزی ندید. سایه‌ای از پشت ستون گذشت و ناپدید شد. کسی نفهمید کی ایزابل رو هل داد. فقط لوسین، که گوشه حیاط ایستاده بود، یه لحظه چشمش به ردای قهوه‌ای آشنا افتاد... ولی چیزی نگفت.

اون شب – اتاق ایزابل

دکتر معاینه کرد و گفت بچه سالم است، فقط ایزابل باید تا چند روز استراحت کامل کند. تهیونگ بالای سرش نشسته بود، دستش رو گرفته بود و گاهی می‌بوسید.

ایزابل گفت: "تهیونگ... کسی بود که می‌خواست من و بچم رو بکشه."

تهیونگ نگاه به زمین کرد: "می‌دونم. ولی من پیداش می‌کنم."

ایزابل سرش رو تکون داد: "نه. بذار خودم پیداش کنم."

تهیونگ با تعجب نگاه کرد: "تو؟ چطور؟"

ایزابل برق خاصی توی چشماش بود: "با هوشم. نه با شمشیر."

و اون شب، ایزابل شروع به نقشه کشیدن کرد. کسی نمی‌دونست توی ذهنش چیه...

---

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

آوی فنوتpart =۳۷بریم که ببینیم ایزابل چه خبری قراره بشنوه......

اوای فنوتpart=۳۶(صبح روز بعد – تالار بزرگ قصر مدیچی)تالار بز...

اوای فنوتPart =۱۶قصر مدیچی - قدم زدن قبل از عروسی(سه روز قبل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط