{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمی‌دانستم چه کنم اما پدرم گفت دلت برای شوهرعمه‌ات نسوزد.

نمی‌دانستم چه کنم اما پدرم گفت دلت برای شوهرعمه‌ات نسوزد. مگر او وقتی چنین بلایی سرت می‌آورد دلش برایت سوخت؟ خب راست می‌گفت، باید این حکم اجرا می‌شد تا درس عبرتی برای دیگران شود. برای همین به تهران آمدیم و تصمیم گرفتم هرطور شده حکم را اجرا کنم. هنوز هم نمی‌دانم چرا شوهرعمه‌ام این کار را با من کرد. حتی خودش هم تا حالا نگفته که انگیزه‌اش چه بوده. حالا که او بینایی‌اش را از دست داده و قصاص شده شاید درک کند که من در این چند سال چه کشیده‌ام


#کورد
#کوردستان
#فرهنگ
#تمدن
#اصالت
دیدگاه ها (۱۱)

مظلومیت، سوز غربت و عشق ایل کرمانج_۱صدای شیهه اسبان و فریاد ...

‍ مظلومیت، سوز غربت و عشق ایل کرمانج_۲🖊 پسرک چوپان اما بی ...

وی گفت: از دولت می‌خواهم که امکانات بیشتری برای نابینایان خص...

نیمه‌های شب بود که شوهرعمه‌ام بالای سرم آمد و مرا صدا زد. وق...

✿‍✵✰ هـر شــ🌙ــب یـک ✰✵✿‍ داســتــان مـعـنــوی✧✾══...

🌹‌بخش اول🌹♻️ لطفا ساکت شوید وقتی...🔰 حمید رسایی: باز هم حکمی...

🌹بخش سوم و اخرین قسمت🌹‌♻️ لطفا ساکت شوید وقتی...🔰 حمید رسایی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط