{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز داشتم با دخترم بازی میکردم .با هم خاله بازی کردیم .

امروز داشتم با دخترم بازی میکردم .با هم خاله بازی کردیم .برام غذا پخت .من خوردم .روی زمین دراز کشیدیم زل زدیم به چشم های همدیگه
خوب همدیگه رو نگاه کردیم .نقاشی کشیدیم .دختر، مامان،خونه،خورشید و.....
دخترم رفت از یخچال ظرف شیر رو برداره .بطری از دستش افتاد شیر ریخت روی سرامیک های آشپزخونه .عصبانی شدم .شیر رو از روی سرامیک ها شستم و خشک کردم .دخترم اومد و گفت مامان نقاشی بکشیم .با عصبانیت گفتم مامان ،منم آدمم خسته شدم...
خیلی آروم گفت نه تو آدم نیستی مامانی....
یه لحظه بی حرکت ایستادم او با تمام کوچکی اش به یادم آورد چیزی رو که من در بین تمام گرفتاری ها و سر در گمی هام، در پیچ و خم زندگی فراموش کرده بودم .وقتی مادر شدم دیگه آدم نیستم
.مادرم .....مادر
باید همیشه حال و حوصله ی بازی کردن و نقاشی کشیدن ،بالا و پایین پریدن ،تاب بازی کردن ،پارک رفتن و....
.رو داشته باشم .
چون مادرم .....مادر


nariii
دیدگاه ها (۱۶)

نظر آزاد...بدون شرح...

ﻣﻦ ﺩﺭﺷﻬﺮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺱ ﻫﺎﯾﺶ ﺍﺯﻫﻤﺴﺮﺍﻧﺸﺎﻥ ﻃﻼﻕ ﮔﺮﻓﺘ...

" سیمین بهبهانی "داشتم به میهمانم میگفتم :اگر راحت تر است رو...

وای از زن عاشق !حتی گناهان و زشتی های معشوقش را هم می پرستد ...

Part13ویو می یوندلم رو به دریا زدم و رفتم پایین دیدم مادرم د...

✨REGRET✨PART: 1ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ[ویو لارا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط