{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 3 彡★

★彡   Part 3 彡★

ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود و پدرم من و مادرم رو رها کرد.
اون زمان برای مادرم پاپوش درست کردن. بیمار مادرم مشکل دیگه ای داشت ولی مرگش رو تقصیر مادرم انداختن.
اون بیمار، کسی بود که مادرم رو دوست داشت. ولی مادرم اون رو دوست نداشت!
مادر بیچارم به پدر بی لیاقتم وفادار بود. مردی که از پدر بودن، فقط اسمش رو داشت. هیچ وقت واسم پدری نکرد.
نبود که بکنه.
نموند که بکنه.
زندگیمون از اون روز به بعد نابود شد و حتی تا چند سال پیش هم مادرم حق ورود به اتاق عمل رو نداشت.
بی پول شده بودیم.
بدهی ها بالا رفته بود. هرکسی هرجایی که میخواست بهمون تهمت میزد. بد و بیراه میگفت.
زندگی من و مادرم نابود شده بود.
اما الان مامان تو آرامش داره زندگی میکنه. ولی من چی؟
از خدا خواستم هزار بار جون من رو بگیره، ولی جون یه نفر که تمام زندگیمه رو دوباره بهم ببخشه.
فکر کنم مامان، اون قدر خوب بود که خدا بیشتر از من بهش نیاز داشت.
از بچگی علاقم تجربی بود.
کمک کردن به آدم ها رو دوست داشتم. برای همین انتخاب کردم دکتر بشم. دکتر قلب.
جوری که مادرم بود.
مادرم، بهترین انسانی بود که توی تمام زندگیم دیده بودم. اون الگوی من بود.
همیشه میدیدم حتی با وجود اون همه محبوبیت و قدرتش باز هم چطور تلاش میکنه.
بعضی روز ها بعد از کلاس های خسته کننده ی مدرسه میرفتم پیشش و خیلی چیزا یاد می گرفتم.
چیز هایی که مامانم میگفت از اون چرت و پرت های مسخره ی مدرسه خیلی بهتر بود.
چند باری، به همراهش تمرین جراحی کردم. روی یه عروسک. روی یه مانکن. روی یه جسم بی جان.
اما هیچ وقت به طور واقعی انجامش ندادم.
حالا این مرد از من میخواست که درمانش کنم.
چرا نمیزاری به اورژانس زنگ بزنم؟
البته، اگر هم بزنم فایده ای نداره. اینجا به قدری دور افتاده ست که آنتن نداریم متاسفانه.
چرا جمع میبندم؟
آنتن ندارم متاسفانه.
تلویزیون هم گه گاهی روشن میکنم. هرچند خیلی هم کاربرد نداره. در واقع فقط دکوریه. من که تا به الان که دو هفته ست اینجام ندیدم این قراضه روشن شه. حالا شاید مشکل از من هم باشه.
آخه میدونید چیه؟
باهاش رفتار خوبی ندارم. اعصاب ندارم. کار نکنه یکی میزنم روش اون که سالم میمونه ولی دست من بدجور درد میکنه. کنترل هم خرابه. به زور کار میکنه. البته ناگفته نماند اوایل که اومده بودم عادت نداشتم به اینجا و از سر عصبانیت کنترل رو روی دیوار پرت کردم.
کنترل مظلومی بود که بعد از رفتار تاکسیک من باز هم کار کرد!
دیدگاه ها (۶)

★彡   Part 4 彡★ نگاهی به سوزنی که بین انگشت هام قفل شده بود ک...

★彡   Part 2 彡★ خواستم جیغ بکشم ولی صدام داخل دهنم خفه شد.دست...

★彡   Part 1 彡★ ( رینا ) بوی نودل تازه رو وارد ریه هام کردم.د...

تا حالا دقت کردین که جین یه مشکل خیلی واضحی برای خوندن داره؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط