{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگهان آیینه حیران شدگمان کردم تویی

ناگهان آیینه حیران شد،گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد،گمان کردم تویی


ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...

چشم آهوها هراسان شد،گمان کردم تویی


ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی

هر کجا زلفی پریشان شد،گمان کردم تویی


سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت

آتشی دیگر گلستان شد،گمان کردم تویی


باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان

عطر نیلوفر فراوان شد،گمان کردم تویی


چون گلی در باغ،پیراهن دریدم در غمت

غنچه ای سر در گریبان شد،گمان کردم تویی


کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم

سایه ای بر خاک مهمان شد،گمان کردم تویی


# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۱)

گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی استاین آتش از هر سر که بر خی...

از شوق تماشای شب چشم تو سرشارآیینه به دست آمده ام بر سر بازا...

ما گشته ایم،نیست،تو هم جستجو نکنآن روزها گذشت،دگر آرزو مکندی...

پشت روز روشنم، شام سیاهی دیگر استآنچه آن را کوه خواندم، پرتگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط