{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدمتکارمن

خدمتکارمن
پارت25
بعد لباشو خشن بوسید و دازای دستاشو روی گونه های چویا گذاشت و همراهیش کرد
ازش جدا شد به چشماش نگاه کرد
_خب دازای این بخشی از تنبیهت بود
+تن.. تنبیه
_آره تنبیه
+چرا خب
_چون با یه مرد غریبه حرف زدی
+چویا دارم میگم اومده بود برای رقص صدامون کنه
_هوف حالا بعدا حرف میزنیم
+باشه...حالاهم رژلب روی لبتو پاک کن
_چی رژلب؟
دازای خندید و دستشو روی لبای چویا کشید و رژلبشو پاک کرد
+خیله خب پاکش کردم بیا بریم
_باشه
+راستی ماسکی که باید بزنیم کوش
_خب اونا توی پشت صحنه بهمون ماست میدن
+آها خب پس
_آره...فکرکنم این پشت صحنه باشه
+اوهوم
یه مرد به سمت دازای و چویا آومدو گفت
«شما دونفر آقای جیمز و خانم بلا هستید نه؟»
_بله خودمونیم
«خوب به موقع اومدید خواهش میکنم همراه من بیایید پشت صحنه»
_بله حتما
دازای و چویا پشت اون مرد راه افتادن و اون مرد اونارو به سمت پشت صحنه برد
«خب اینجاست...خواهش میکنم زودتر آماده بشید»
_حتما ممنون
«خواهش میکنم»
مرد از اونجا رفت و دازای و چویا ماسکشونو گذاشتن
_خب دازای میدونی که باید چیکارکنیم
+آره باید...
نیشخندی زد و ادامه داد
+همه ی این مهمونارو بکشیم
_آفرین دخترک خوبه خودمی
+خب فکرکنم الانه که باید شروع کنیم
_اوهوم
پرده ها به آرومی کنار رفتن و اون دوزوج زیبا به نمایش درآمدن
_خب شروع کنیم؟
+آره بریم شروع کنیم
به آرومی و البته زیبایی رقصیدن و همه ماتشون برده بود
_میبینی چطور یکی یکی دارن بیهوش میشن
+اوهوم باید به تشکری از نیکولای و فئودور بکنم
_اوهوم
<>
«هوف خسته شدم»
کلاهشو درآورد و موهاشو درست کرد
«اوهوم ولی یه کمکی کردیم»
«اره»
«خب نیکولای نمیای بغلم؟»
نیکولای یه نگاهی به فئودور کرد و خندید و بغلش کرد
«امیدوارم موفق بشن»
«حتما که میشن»
به هم نگاه کردن و همو بوسیدن
<>
رقصشون تموم شد و به اون جسدا نگاه کردن
+خب باید از نیکولای و فئودور تشکر کنم
_اوهوم با تمیزی کامل کشتیمشون
+خب میشه دیگه بریم
_آره بیا بریم
به سمت در رفتن و از اونجا خارج شدن و سوار ماشین شدن
_آخيش بلاخره
رانندگی می‌کرد و فقط میخواست که زودتر به خونه برسه
_خب رسیدیم دازای
به نگاه کرد و دید که.....
دیدگاه ها (۹)

خدمتکارمنپارت26دید که دازای به آرومی خوابیده_ای خدا میخواستم...

خدمتکارمنپارت24شب شده بود اونا برای مأموریت آماده بودن_خب دا...

30تاییمون مبارکه🥳🥳ممنونم ازتون

خدمتکارمنپارت20 با تعجب و البته کنی عصبانیت به دازای خیره شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط