خدمتکارمن
خدمتکارمن
پارت26
دید که دازای به آرومی خوابیده
_ای خدا میخواستم تنبیهت کنم
از ماشین پیاده شد و در ماشین سمت دازای رو باز کرد و دازای رو بغل کرد و برد توی عمارت
دازای رو برد توی اتاق خودش و گذاشتش روی تخت و لباس های خودشو درآورد و از قصد انداختشون روی دازای
+آهای چیکار میکنی؟
از خواب بیدار شد و خمیازه ای کشید
+چته؟
چویا بهش نگاه کرد
+چیه خب؟
_تنبیهتو یادت رفته
اینو که گفت دازای چشماش گرد شد
+چ..چی تنبیه چویا تروخدا
_خب بزار فکر کنم....خب فکرامو کردم و خب
+خب؟
_عمرا
+چی چویا
_دیگه چویا بی چویا
سمت دازای رفت و تموم لباسایی که روش بودو انداخت پایین و بهش نگاه کرد و دستشو روی زیپ لباسش که پشت کمرش بود برد
+چویا لطفا
_گفتم که خانم خانما عمرا
+چویا
_اصلا تو چرا روبه روی منی
+چطور مگه باید جوری دیگه ای باشم؟
_تنبیه دازای و تنبیه هامم....
با همون دستی که پشت دازای بود دازایو برگردوند
_از پشته
+چ..چی؟
_چی نداره عزیزم تازه تو این تنبیه عمرا اگه بزارم کیف کنی فقط درد
+چویا خواهش میکنم
چویا دیگه هیچ حرفی نزد فقط کمربندشو از روی زمین برداشت و دستای دازایو بالای سرش بست
دستشو دوباره روی زیپ لباسش گذاشت و بازش کرد و لباسشو پرت کرد پائین
لباس زیرای دازای روهم درآورد و انداخت روی زمین و فقط به بدن دازای نگاه کرد
_خب دازای تنبیهت الان شروع میشه
سمت پشت گردنش رفت و محکم گازش گرفت
(ادامه تو کامنتا)
<>
از خواب بیدار شد و دازای رو دید و سرشو بوسید که دازای بیدار شد و گریه کرد
_خیله خوب بزار بیدار بشی
محکم تر بغلش کرد و لپشو بوسید
_باشه باشه گریه نکن
+نمیخوام هق.. درد دارم
_گفتم که ببخشید
به آرومی بغلش کرد و نشست روی تخت و موهای دازایو بوس میکرد
+باشه دیگه گریه نکن
+چو..هق..چویا
_جونم
+درد دارم..هق
_میدونم..اروم باش خب
+نمیشه..هق..درد دارم زیاد
چویا خندید و دازای رو از اتاق برد بیرون
_بیا بشین اینجا
دازای رو تا گذاشت روی مبل جیغ کشید
+چویا..هق..درد دارم
_اصلا حواسم نبود
دوباره بغلش کرد و اینبار دراز کرد روی مبل جوری که صورتش روی مبل بود
+آخيش الان بهتره
چویا خندید و یه ذره از لباس خودشو که تنه دازای بود
_میدونی چزه خواصی نیستا
+آره خیلی اصلا چیزه خواصی نیست
_اوهم فقط زخم شده و سرخ شده اونقدرا چیزه خواصی نیست
+آره اصلا..هوف چویا میخوام جرت بدم ولی درد دارم
چویا خندید
_خوبه پس درامانم
+فعلا اره
چویا لباسشو کشید پایین و نشست کنار سره دازای
_میدونم درد داری ولی نباید با یکی دیگه حرف میزنی اونم یه مرد
+چویا گفتم که برای رقص اومده بود
_آره حتما
+ای بابا..ببینم بابات و ورلاین سان کی میان؟
_امروز
+چی امروز
_آره خب ساعت6میان
+الان ساعت چنده؟
چویا نگاهی به ساعت کرد
_خب..9:30الان
+چویا من الان باید همه ی کارارو انجام بدم تا پدرت نیومده
_نیازی نیست دازای
+چویا
دازای تا اومد بلند بشه به خاطره دردش خورد زمین
+اخ
پارت26
دید که دازای به آرومی خوابیده
_ای خدا میخواستم تنبیهت کنم
از ماشین پیاده شد و در ماشین سمت دازای رو باز کرد و دازای رو بغل کرد و برد توی عمارت
دازای رو برد توی اتاق خودش و گذاشتش روی تخت و لباس های خودشو درآورد و از قصد انداختشون روی دازای
+آهای چیکار میکنی؟
از خواب بیدار شد و خمیازه ای کشید
+چته؟
چویا بهش نگاه کرد
+چیه خب؟
_تنبیهتو یادت رفته
اینو که گفت دازای چشماش گرد شد
+چ..چی تنبیه چویا تروخدا
_خب بزار فکر کنم....خب فکرامو کردم و خب
+خب؟
_عمرا
+چی چویا
_دیگه چویا بی چویا
سمت دازای رفت و تموم لباسایی که روش بودو انداخت پایین و بهش نگاه کرد و دستشو روی زیپ لباسش که پشت کمرش بود برد
+چویا لطفا
_گفتم که خانم خانما عمرا
+چویا
_اصلا تو چرا روبه روی منی
+چطور مگه باید جوری دیگه ای باشم؟
_تنبیه دازای و تنبیه هامم....
با همون دستی که پشت دازای بود دازایو برگردوند
_از پشته
+چ..چی؟
_چی نداره عزیزم تازه تو این تنبیه عمرا اگه بزارم کیف کنی فقط درد
+چویا خواهش میکنم
چویا دیگه هیچ حرفی نزد فقط کمربندشو از روی زمین برداشت و دستای دازایو بالای سرش بست
دستشو دوباره روی زیپ لباسش گذاشت و بازش کرد و لباسشو پرت کرد پائین
لباس زیرای دازای روهم درآورد و انداخت روی زمین و فقط به بدن دازای نگاه کرد
_خب دازای تنبیهت الان شروع میشه
سمت پشت گردنش رفت و محکم گازش گرفت
(ادامه تو کامنتا)
<>
از خواب بیدار شد و دازای رو دید و سرشو بوسید که دازای بیدار شد و گریه کرد
_خیله خوب بزار بیدار بشی
محکم تر بغلش کرد و لپشو بوسید
_باشه باشه گریه نکن
+نمیخوام هق.. درد دارم
_گفتم که ببخشید
به آرومی بغلش کرد و نشست روی تخت و موهای دازایو بوس میکرد
+باشه دیگه گریه نکن
+چو..هق..چویا
_جونم
+درد دارم..هق
_میدونم..اروم باش خب
+نمیشه..هق..درد دارم زیاد
چویا خندید و دازای رو از اتاق برد بیرون
_بیا بشین اینجا
دازای رو تا گذاشت روی مبل جیغ کشید
+چویا..هق..درد دارم
_اصلا حواسم نبود
دوباره بغلش کرد و اینبار دراز کرد روی مبل جوری که صورتش روی مبل بود
+آخيش الان بهتره
چویا خندید و یه ذره از لباس خودشو که تنه دازای بود
_میدونی چزه خواصی نیستا
+آره خیلی اصلا چیزه خواصی نیست
_اوهم فقط زخم شده و سرخ شده اونقدرا چیزه خواصی نیست
+آره اصلا..هوف چویا میخوام جرت بدم ولی درد دارم
چویا خندید
_خوبه پس درامانم
+فعلا اره
چویا لباسشو کشید پایین و نشست کنار سره دازای
_میدونم درد داری ولی نباید با یکی دیگه حرف میزنی اونم یه مرد
+چویا گفتم که برای رقص اومده بود
_آره حتما
+ای بابا..ببینم بابات و ورلاین سان کی میان؟
_امروز
+چی امروز
_آره خب ساعت6میان
+الان ساعت چنده؟
چویا نگاهی به ساعت کرد
_خب..9:30الان
+چویا من الان باید همه ی کارارو انجام بدم تا پدرت نیومده
_نیازی نیست دازای
+چویا
دازای تا اومد بلند بشه به خاطره دردش خورد زمین
+اخ
- ۱۱۶
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط