{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی نگاهم می کند بادام چشمت

وقتی نگاهم می کند بادام چشمت
دل را به یغما می بری با ، دام چشمت "*
طوفان به پا کرده میان قلب عالم
دریاچه ی آبی ولی آرام چشمت
آتش زدی با چشمهای فتنه انگیز
بر قلبم و شد قلب من هم خام چشمت
آهوی چشمت دلبری کرد آن چنان که
شد شیر قلب عاشق من رام چشمت
ای کاش می شد تا ببوسم صورتت را
یا می بنوشم از لبت یا جام چشمت
در عشق جز رسوایی سهم من نکردی
خوشنام شهری بودم و بدنام چشمت
مرتاض خواهم شد وَ راضی با دو بادام
وقتی نگاهم می کند بادام چشمت
دیدگاه ها (۱)

انگشت به لب مانده ام از قاعده عشقما یار ندیده تب معشوق کشیدی...

دل به یک لرزش از زلزله ویـران شده بازغم به این سینه ی ویران ...

من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودمتو چرا از من گریزی که وف...

در اطاقم جای پایی مانده بودجای پای آشنایی مانده بود"؟جای پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط