{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

.ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 64

از زبان جونگکوک:

ات:«غیرممکنه...»
با تعجب به ات نگاه کردم..
جونگکوک:«ات... تو اینو میشناسی؟»
ات چند قدم عقب رفت رنگش کاملا پریده بود..

ات:«ن... نه...»
اما از نگاهش معلوم بود دروغ میگه مرد نقاب‌دار لبخند کجی زد.

مرد:«بعد از این همه سال... حتی نمیخوای به برادر بزرگترت سلام کنی؟»
چشم‌هام گرد شد.

جونگکوک:«برادر؟!»

ات با ناباوری سرش رو تکون داد..
ات:«نه... تو مردی!»
مرد خندید.
مرد:«همه فکر میکردن مردم درسته؟»

ات چیزی نگفت مرد آروم نزدیک‌تر شد..
مرد:«وقتی خونه‌مون آتیش گرفت، همه فکر کردن من کشته شدم اما یکی نجاتم داد.»

مشتم رو سفت کردم..
جونگکوک:«تو کی هستی؟»

مرد نگاهش رو از ات گرفت و به من دوخت..
مرد:«ویون جائهیون برادر بزرگتر ویون ات.»

برای چند ثانیه مغزم از کار افتاد ات زیر لب زمزمه کر.
ات:«غیرممکنه... من خودم جنازه‌ت رو دیدم...»
جائهیون پوزخندی زد..
جائهیون:«جنازه متعلق به یه نفر دیگه بود... اونا فقط میخواستن همه فکر کنن من مردم.»

قبل از اینکه کسی حرفی بزنه صدای تیراندازی دوباره بلند شد تق! تق! تق جائهیون بی‌تفاوت گفت

جائهیون:«باید سریع‌تر حرف بزنیم.»
ات با عصبانیت جلو رفت..
ات:«تو رئیس شب ای؟!»

جائهیون سکوت کرد همین سکوت جوابش بود.

ات:«چرا؟!»
جائهیون خندید..
جائهیون:«چون این دنیا جای آدم‌های ضعیف نیست پدرمون اینو دیر فهمید.»
ات با عصبانیت گفت..
ات:«پدر هیچوقت مثل تو نبود!»

جائهیون اخم کرد..
جائهیون:«اسم اون مرد رو جلوی من نیار!»

همون لحظه چند مرد مسلح وارد راهرو شدن یکی از افراد کانگ فریاد زد..

مرد:«رئیس! باید فرار کنیم!»
جائهیون آروم اسلحه‌ش رو بیرون آورد.و
جائهیون:«متاسفم ات ولی هنوز بهت نیاز دارم.»

چشم‌هام ریز شد..
جونگکوک:«منظورت چیه؟»
جائهیون مستقیم به ات نگاه کرد...
جائهیون:«آخرین پرونده پدرمون پیش توئه.»
ات شوکه شد..
ات:«من هیچ پرونده‌ای ندارم!»
جائهیون خندید..
جائهیون:«داری پدرت قبل از مرگش یه فلش حاوی تمام اطلاعات گروه رو بهت سپرد.»

ات ناباورانه گفت..
ات:«من حتی همچین چیزی ندیدم!»
جائهیون آروم گفت..
جائهیون:«به گردنبندت نگاه کن.»

ات سریع دستش رو روی گردنبند نقره‌ای که همیشه به گردن داشت گذاشت همون گردنبندی که از اول داستان همیشه همراهش بود ات آروم زمزمه کرد:

ات:«نه...»
جائهیون لبخند زد..
جائهیون:«آره کلید نابودی سایه سوم از اول روی گردن تو بوده.»

قبل از اینکه کسی واکنش نشون بده...بووووم!انفجار شدیدی کل ساختمان رو لرزوند سقف شروع کرد به ریختن من سریع دست ات رو گرفتم.

جونگکوک:«باید از اینجا بریم!»
اما جائهیون همزمان فریاد زد..

جائهیون:«ات! اگر میخوای حقیقت مرگ پدر و مادرت و خانواده جئون رو بفهمی...سه شب دیگه، ساعت دوازده، به عمارت خانواده ویون بیا.»

ات شوکه گفت..
ات:«چی؟!»
اما قبل از اینکه بتونه چیزی بپرسه، جائهیون و افرادش وسط دود ناپدید شدن.

من و ات فقط به جایی که ایستاده بود خیره موندیم و برای اولین بار...حس کردم این پرونده خیلی بزرگ‌تر از چیزیه که فکر میکردیم.
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 65از زبان جونگکوک:چن...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 63از زبان جونگکوک:ات...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 62از زبان جونگکوک:ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط