{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 65

از زبان جونگکوک:

چند ثانیه فقط به جایی که جائهیون ایستاده بود خیره موندم دود کل راهرو رو پر کرده بود ات هنوز گردنبندش رو محکم توی دستش گرفته بود.

جونگکوک:«ات...»
اما انگار صدامو نمیشنید..
ات:«اون زنده بود...هیونگم زنده بود...»

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، صدای ریختن سقف باعث شد سریع به خودمون بیایم.

تق!یه تیکه بزرگ از سقف درست کنارمون افتاد دستم رو دور مچ ات حلقه کردم.

جونگکوک:«الان وقت شوکه شد نیست. باید از اینجا بریم.»

ات آروم سر تکون داد با عجله از انبار خارج شدیم بیرون، همه جا پر از ماشین پلیس و آمبولانس بود جین جیمین و تهیونگ به محض دیدنمون سمتمون دویدن.

جیمین:«یاااااااااا! زنده این!»
تهیونگ:«من دیگه داشتم برای مراسم ختمتون لباس انتخاب میکردم!»
جین محکم زد پشت سرش..
جین:«خفه شو.»

بعد نگاش افتاد به صورت رنگ پریده ات..
جین:«چی شده؟»
ات لبخند ضعیفی زد..
ات:«هیچی... فقط خستم.»

اما از چشماش معلوم بود اوضاع اصلا خوب نیست.

[2 ساعت بعد خونه جین]

همه توی سالن نشسته بودیم هیچکس حرفی نمیزد تا اینکه جیمین طاقت نیاورد.

جیمین:«خب... یکی میخواد توضیح بده دقیقا چرا یه آدم کپی ات از وسط دود اومد بیرون؟»

ات آروم گفت..
ات:«اون برادرمه.»
سه نفر همزمان داد زدن..

جیمین تهیونگ جین:«چییییییییییی؟!»
تهیونگ:«تو برادر داشتی و نگفته بودی؟!»
ات:«چون فکر میکردم مرده.»

همه ساکت شدیم بعد ات همه چیز رو تعریف کرد از آتش سوزی خونه‌شون از اینکه سال‌ها فکر میکرده برادرش مرده.

و از حرف‌های جائهیون وقتی حرفش تموم شد، سکوت سنگینی حاکم شد جیمین زیر لب گفت..

جیمین:«این خانواده‌ها همشون یه مشکلی دارن.»
جین آه کشید..
جین:«الان مهم‌ترین سوال اینه سه شب دیگه میخواین برین اون عمارت؟»

همه نگاهم کردن بدون مکث گفتم..
جونگکوک:«آره.»
ات سریع برگشت سمتم..
ات:«نه.»
اخم کردم..
جونگکوک:«من میام.»
ات:«خیلی خطرناکه.»
جونگکوک:«برام مهم نیست.»
ات:«برای من مهمه.»

برای چند ثانیه فقط به هم خیره شدیم تهیونگ آروم زیر گوش جیمین گفت..

تهیونگ:«این دوتا الان دعواشون عاشقانه‌ست یا جدی؟»
جیمین:«نمیدونم ولی پاپ کورن بیار.»

جین دوباره زد پشت سر هر دوشون...

[همون شب ساعت 2 بامداد]

از زبان ات:

نمیتونستم بخوابم آروم از اتاق بیرون اومدم و رفتم توی حیاط همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.

هیونگم زنده بود...و حالا دوباره برگشته بود صدای باز شدن در باعث شد برگردم...
جونگکوک بود آروم کنارم نشست.

جونگکوک:«نمیتونی بخوابی؟»
لبخند تلخی زدم..
ات:«تو هم همینطور.»
چند لحظه سکوت کردیم بعد جونگکوک آروم گفت..

جونگکوک:«ازم یه چیزی رو قول بده.»
ات:«چی؟»
جونگکوک:«این دفعه هر اتفاقی افتاد، تنهایی باهاش روبه‌رو نشو.»
نگاش کردم چشماش کاملا جدی بودن...

جونگکوک:«سه سال یه بار از دستت دادم نمیخوام دوباره تکرار بشه.»

برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم بعد آروم سر تکون دادم.

ات:«قول میدم.»
اما ته دلم...میدونستم اگر لازم بشه، دوباره برای محافظت ازش هر کاری میکنم.

و درست همون لحظه، داخل اتاقی تاریک در نقطه‌ای نامعلوم از سئول...جائهیون به عکس من و جونگکوک خیره شده بود مردی ناشناس وارد اتاق شد.

مرد:«رئیس، همه چیز آماده‌ست.»
جائهیون لبخند سردی زد..
جائهیون:«خوبه سه شب دیگه... بالاخره بازی تموم میشه.»
مرد:«و اگر ویون ات نیاد؟»

جائهیون نگاهش رو از عکس برنداشت.

جائهیون:«میاد چون هنوز حقیقت مرگ خانواده جئون رو نمیدونه...»


ادامه دارد .....:):)
دیدگاه ها (۲)

.ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 64از زبان جونگکوک:ا...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 63از زبان جونگکوک:ات...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 18برگشتم سمتش... یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط