{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 63

از زبان جونگکوک:

ات:«منظورتون چیه...؟»
رئیس کانگ چند لحظه ساکت موند بعد آروم یکی دیگه از پرونده‌ها رو روی میز گذاشت.

کانگ:«بیست و شش سال پیش، سه خانواده پایه‌گذار گروه سایه سوم بودن خانواده جئون، خانواده ویون و خانواده کیم.»

با شنیدن اسم خانواده کیم ناخودآگاه یاد نامجون افتادم کانگ ادامه داد..

کانگ:«اون زمان هدف گروه محافظت از اطلاعات محرمانه دولتی بود... اما کم کم بعضی از اعضا تغییر کردن.»

ات آروم پرسید..
ات:«و پدر من...؟»
کانگ آهی کشید..
کانگ:«پدر تو، ویون هیون، اولین کسی بود که متوجه فساد داخل گروه شد.»
جونگکوک:«فساد؟»
کانگ:«بعضی از اعضا از اطلاعات محرمانه برای ثروت و قدرت استفاده میکردن.»
مشتم سفت شد..
جونگکوک:«مثل نامجون؟»

کانگ سر تکون داد..
کانگ:«نامجون اون موقع فقط یه عضو عادی بود... ولی بعدها مسیر اشتباهی رو انتخاب کرد.»

ات با نگرانی گفت..
ات:«پس مرگ پدر جونگکوک...»

کانگ ساکت شد همین سکوت باعث شد قلبم فرو بریزه.

جونگکوک:«حقیقت رو بگین.»
کانگ مستقیم توی چشمام نگاه کرد..
کانگ:«تصادف نبود.»
نفسم بند اومد..
کانگ:«ماشین خانواده شما دستکاری شده بود.»
تمام بدنم یخ زد..
جونگکوک:«چی...؟»
کانگ:«اما کسی که این کار رو انجام داد هنوز پیدا نشده.»
ات آروم گفت..
ات:«پس اون شخص... همون سایه سومه؟»

کانگ سر تکون داد..
کانگ:«نه سایه سوم فقط اسم گروه بود اما چند سال پیش، یه نفر کنترل بخشی از گروه رو به دست گرفت و خودش رو "سایه" معرفی کرد.»
جونگکوک:«یعنی هنوز رئیس اصلی رو نمیشناسین؟»
کانگ:«نه.»

همون لحظه صدای انفجار شدیدی اومد بووووم!کل انبار لرزید.

ات:«چی بود؟!»
قبل از اینکه کسی واکنش نشون بده، یکی از افراد مسلح با عجله وارد شد.

مرد:«رئیس! حمله کردن!»
کانگ اخم کرد..
کانگ:«کی؟»
مرد نفس نفس زد..
مرد:«افراد شب!»

همه شوکه شدیم چند ثانیه بعد صدای تیراندازی کل انبار رو پر کرد کانگ سریع داد زد..

کانگ:«همه خارج شین!»
دستم رو دور مچ ات حلقه کردم..
جونگکوک:«از من جدا نشو.»

ات سر تکون داد با عجله از راهروی پشتی فرار کردیم اما درست وقتی به در خروجی رسیدیم...

یه مرد نقاب‌دار جلوی راهمون ظاهر شد قد بلند بود و لباس کاملا مشکی پوشیده بود مرد نقاب‌دار آروم دست زد.

مرد:«بالاخره همدیگه رو دیدیم.»
اخم کردم..
جونگکوک:«تو کی هستی؟»
اون مرد خندید..
مرد:«من؟»

آروم نقابش رو برداشت و همون لحظه... چشم‌های ات از شوک گرد شد.

ات:«غیرممکنه...»
منم خشکم زده بود چون مردی که روبه‌رومون ایستاده بود...

دقیقا شبیه ات بود.
دیدگاه ها (۰)

.ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 64از زبان جونگکوک:ا...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 65از زبان جونگکوک:چن...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 62از زبان جونگکوک:ات...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 61از زبان جونگکوک:مر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط