کسی پیشنهاد داد او را به درخت ببندند جمعیت با هیجان و لب
کسی پیشنهاد داد او را به درخت ببندند، جمعیت با هیجان و لبخند قبول کرد، طنابها آماده شد و او را مثل عروسک به درخت آویزان کردند. اول گوشهایش را بریدند و به هوا پرت کردند، بچهها خندیدند و برای گرفتن آنها دویدند. خون فواره میکرد و صدای خنده جمعیت تنها صدای قطعنشدنی دنیا بود. کسی فریاد زد: "قلبش رو دربیارید!" چند نفر به جلو پریدند و از شدت هیجان به زمین خوردند. سینهاش را شکافتند و قلب هنوز تپنده را بیرون کشیدند. جمعیت، خندان و با چشمهای از حدقه بیرونزده منتظر ایده بعدی بود تا آنکه کسی با صدای ضعیف گفت: "اگر دوست دارید او را بخورید!" این جمله مثل جرقهای بود که آتش را شعلهور کرد. جمعیت مثل انبوه زندانیان از بند رها شده به سمت جسد حملهور شد. اجرای آن ایده چند دقیقه طول کشید و سرانجام به پایان رسید. همه با دهان و دندانِ خونی و خندان به خانههایشان برگشتند. در راه برگشت چند نفر پرسیدند: راستی او که بود؟ _ تمام بعدازظهر مشغول خوردن کسی بودند که حتی نمیدانستند کیست./ آدمخواران
تمام شد.
غَم تمام جان و روحَم را تسخیر کرد...
𝟏𝟒𝟎𝟒𝟏𝟏𝟎𝟒
تمام شد.
غَم تمام جان و روحَم را تسخیر کرد...
𝟏𝟒𝟎𝟒𝟏𝟏𝟎𝟒
- ۳۴.۵k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط