{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Queen of My Heart ❤️👑

The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت ۲۴ (ادامه پارت قبل)

لوکا: از کی حساسیت پیدا کردی؟

لیا: خودمم نمی‌دونم... چون تا حالا غذایی نخورده بودم که دارچین داشته باشه.

لوکا: آره خب... بابا هم به دارچین حساسیت داره، واسه همین هیچ‌وقت توی غذاهامون دارچین نبوده.

لیا: اِهم... داداش، چرا باید من امروز بفهمم بابا به دارچین حساسیت داره؟!

لوکا شونه‌ای بالا انداخت.

لوکا: چون نپرسیده بودی.

مکثی کرد و بعد پرسید:

لوکا: راستی... چجوری اومدی بیمارستان؟

سرمو چرخوندم که به کایا اشاره کنم، ولی...

نبود.

اخمام رفت تو هم.

لیا: خب... کایا آوردم اینجا. کل این مدت هم کنارم بود... این پسره کجا غیبش زد؟

لوکا با یه پوزخند کوتاه گفت:

لوکا: واقعاً ازش دفاع می‌کنی؟

لیا: آره... تازه یه عذرخواهیم بهش بدهکاری.

لوکا: چرا باید عذرخواهی کنم؟ فقط یه سوءتفاهم بود، همین.

لیا: داداش... 😑


لوکا: باشه بابا میرم پیداش کنم

لوکا از اتاق خارج شد.
منم یه «هووف» بلند کشیدم و خودمو روی تخت انداختم.
یونا با یه لبخند شیطنت‌آمیز نگام کرد.
یونا: حالا دختر... جدی این همه مدت کنارِت بوده؟
لیا: آره... چرا باید دروغ بگم؟
یونا ابروهاشو بالا انداخت و با ذوق دستاشو به هم زد.
یونا: خیلی خب...
یه مکث کرد و با خنده گفت:
یونا: تاریخ عروسی کیه؟ 😌💍
چشمام گرد شد.
لیا: هاااا؟!
یونا: چیه...نظرت نیست؟خوشتیپ که هست،قدش که ماشالا، ازت مراقبت هم میکنه،دیگه چی میخوای
دستمو روی پیشونیم گذاشتم.
لیا: زن داداش..مثل اینکه یادت رفته نامزدی ما قرار دادیه
یونا با خنده شونه بالا انداخت.
یونا: خب باشه،یعنی نامزدی قرار دادی به ازدواج عاشقونه نمیرسه؟

با حرفش یکم تو فکر رفتم ولی فکرمو پس زدم

لیا: نه بابا کایا فقط...فقط داره به قرارداد عمل میکنه،اره

یونا:باشه صبر کن حالا یادت میارم

لیا: می‌بینیم

ویو کایاـ
وقتی دیدم لوکا و لیا مشغول حرف زدنن، آروم از اتاق بیرون اومدم.
حس می‌کردم یه بحث خانوادگیه..
و حضور من فقط اوضاع رو پیچیده‌تر می‌کنه.و از شلوغی خوشم نمیاد
در اتاق رو بی‌صدا پشت سرم بستم.
کنار دیوار راهرو ایستادم و بهش تکیه دادم.
سرمو عقب بردم و چشمامو برای چند ثانیه بستم،نفس عمیقی کشیدم و چشمامو باز کردم همونجا دست به سینه ایستادم
چند دقیقه گذشت...
صدای باز شدن در اتاق باعث شد سرمو بلند کنم.
لوکا از اتاق بیرون اومد.
چند لحظه فقط نگام کرد.
بعد با یه نفس عمیق سمتم اومد.

لوکا: می‌دونی..
چند لحظه مکث کرد و دستاشو توی جیبش فرو برد.
لوکا: من آدم راحتی نیستم که از کسی معذرت بخوام.
نگاهش ازم جدا نمی‌شد.
لوکا: ولی... امروز یه کم زیاده‌روی کردم.
سکوت کردم و فقط نگاهش کردم.
لوکا یه نفس آروم کشید.
لوکا: وقتی فهمیدم لیا بیمارستانه، فقط یه چیز توی ذهنم بود...
«نکنه اتفاقی براش افتاده باشه.»
برای همین، وقتی تورو اونجا دیدم، بدون اینکه چیزی بدونم، قضاوتت کردم.
چند ثانیه بینمون سکوت حاکم شد.
بعد بالاخره مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت:
لوکا: بابت اون کاری که کردم...
معذرت می‌خوام.
نگاهش جدی بود؛ معلوم بود گفتن همین دو کلمه هم براش آسون نبوده.
چند لحظه بهش خیره موندم، بعد خیلی آروم گوشه‌ی لبم بالا رفت.

کایا: مشکلی نداره... ولی قبل از اینکه یقه‌ی کسیو بگیری، یکم فکر کن... همچین صحنه‌هایی ممکنه برای خواهرت خوشایند نباشه.
لوکا نیشخندی زد و بهم نگاه کرد.
لوکا: نگران نباش... لیا از چیزی که فکر می‌کنی قوی‌تره. می‌دونم بهش نمیاد. 😏
سرمو پایین انداختم و نیشخند کوتاهی زدم.
چند ثانیه جفتمون ساکت موندیم.
لوکا: خب...
دیگه بریم داخل.
اگه بیشتر از این بیرون بمونی، لیا باور نمی‌کنه واقعاً ازت عذرخواهی کردم.
این دفعه خنده‌ی ریزی روی لبم نشست.
دستمو توی جیبم گذاشتم و پشت سر لوکا وارد اتاق شدم..
🌸🩷🎀🌷
اسلاید دو وایب اتاق بیمارستان
(مگه میشه نامزد کایا باشی و تو بیمارستان اتاقت Vip نباشه)
🍉🍎🍒🍓
شرطا: ۱۶تا لایک۱۷تا کامنت
🍏🥑🥝🍐
تو کامنتا جوری رفتار کنید که انگار هممون تو این لحظات تو اونجا بودیم ولیا و کایا صدامونو میشنون چی بهشون میگید..برا همین شرط کامنت رو یکم بیشتر کردم
مشتاق کامنتاتونم😁🤗🤩
دیدگاه ها (۱۸)

مامی فالو شه

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۲۳ویو لیاـ هنوز گ...

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من) پارت هیفدهویو لیاـگوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط