The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت ۲۳
ویو لیاـ
هنوز گوشی کایا توی دستم بود. به صفحهی خاموشش نگاه کردم و زیر لب غر زدم.
اییش... حداقل میذاشتی حرفمو کامل بگم.
گوشی رو روی تخت گذاشتم و نفس آرومی کشیدم.
کایا چیزی نگفت. فقط همونطور کنار تخت ایستاده بود.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای قدمهای تند از راهرو شنیده شد.
قبل از اینکه حتی فرصت فکر کردن داشته باشم...
تق
در اتاق با شدت باز شد.
از جا پریدم.
لوکا با نفسنفس وارد اتاق شد. معلوم بود با عجله خودش رو رسونده.
همین که چشمش به من افتاد، چند لحظه نگاهم کرد؛ انگار داشت مطمئن میشد سالمم.
اما ثانیهی بعد نگاهش روی کایا ثابت موند.
بدون اینکه چیزی بگه، با چند قدم بلند خودش رو بهش رسوند.
یقهی کایا رو محکم گرفت و اونو به دیوار چسبوند.
لوکا: مرتیکه...چطور جرأت کردی!؟»
رگ گردنش از شدت عصبانیت بیرون زده بود.
لوکا: خودم حسابتو می رسم
کایا هیچ واکنشی نشون نداد.
نه دست لوکا رو کنار زد...
نه حتی حرفی زد...
فقط همونطور بیحرکت ایستاده بود.
و به لوکا اجازه میداد که عصبانیتشو خالی کنه
از دیدن اون صحنه سریع از روی تخت بلند شدم.
پایهی سرم روی زمین کشیده شد و صدای چرخهاش توی اتاق پیچید.
لیا: لوکا..ولش کن
لوکا حتی نگاهم هم نکرد.
لیا: داداش..گفتم ولش کن
این بار صدام کمی بلندتر شد.
لوکا بالاخره نگاهم کرد. چشمهاش هنوز پر از عصبانیت بود، ولی وقتی وضعیت منو دید، دستش کمی شل شد.
لوکا: تو چرا ازش دفاع میکنی لیا؟
چیزی نگفتم
چون خودمم نمیدونستم چرا..
شاید چون میدونستم کایا کاری نکرده بود. و چیزی تقصیر کایا نبوده
شاید چون میدیدم تمام شب کنارم مونده بود.
لوکا چند لحظه فقط نگاهم کرد.
انگار هنوز قانع نشده بود.
بعد نگاهش دوباره سمت کایا رفت و دستش کمکم شل شد.
یقهی کایا رو رها کرد و یک قدم عقب رفت.
لوکا: هنوزم نمیفهمم چرا داری ازش دفاع میکنی.
چیزی نگفتم.
فقط آروم از کنار تخت فاصله گرفتم.
پایهی سرم رو با خودم کشیدم و جلوی کایا ایستادم.
لوکا با تعجب نگاهم کرد.
لیا: چون اون کاری نکرده لوکا.
چند ثانیه سکوت شد
کایا پشت سرم ایستاده بود و چیزی نمیگفت.
لوکا: لیا!
لیا: نه داداش، بذار حرفمو بزنم.
نگاهمو ازش نگرفتم.
لیا: من میدونم تو نگرانمی..میدونم وقتی شنیدی بیمارستانم ترسیدی، ولی کایا دلیل حال بد من نیست
لوکا فکش رو کمی فشار داد و نگاهش بین من و کایا جابهجا شد.
لیا: اینکه حالم بد شده ربطی به کایا نداره.
چند لحظه سکوت اتاق رو پر کرد.
کایا آروم دستمو گرفت و منو کمی کنار کشید.
کایا: بسه لیا... اونقدرام بیتقصیر نیستم.
لوکا با نگاه سردی بهش خیره شد.
لوکا: خوبه... خودتم میدونی.
لیا: اوفف... آقای کیم مثلا دارم ازت دفاع میکنم، میشه دهنتو ببندی؟
کایا گوشه لبش بالا رفت و لبخند ریزی روی صورتش افتاد
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم. عجیب بود... وسط این همه دعوا، انگار تنها کسی که آروم مونده بود، خودش بود.
یونا با نفسنفس وارد شد، یه ظرف شیرینی توی دستش بود و معلوم بود با عجله خودش رو رسونده.
یونا: وای لوکا... چقدر تند میدویی!
همهی نگاهها سمتش برگشت.
لوکا که هنوز اخم داشت، چند لحظه فقط نگاهش کرد.
یونا نفسش رو مرتب کرد و ظرف شیرینی رو بالا گرفت.
یونا: من بدبخت پشت سرت میدویدم که بفهمم چی شده، بعد تو مثل اسب بخار میدوییدی
لوکا رفت کنارش دستشو روی موهای یونا کشید و موهاشو پشت گوشش داد
ببخشید خانومم حواسم سر جاش نبود
یونا نگاهش به من افتاد
یونا: لیا..
آروم به سمتم اومد.
یونا: دختر خوبی؟ وقتی داداشت گفت بیمارستانی، نزدیک بود از نگرانی دق کنم
لیا: من خوبم زن داداش نگران نباش.
یونا بعد نگاهش رو سمت کایا برد و بعد به لوکا نگاه کرد.
یونا: خب..دیگه اخماتونو باز کنید برتون شیرینی پختم
یونا ظرف شیرینی رو روی میز کنار تخت گذاشت.
یونا: خب دیگه بیاید شیرینیام حیف نشه
با حرفش یه لبخند کمرنگ روی صورتم نشست. رفتم کنارش رو لبه تخت نشستم
لیا: زن داداش خیلی دوست دارم شیرینی ها تو بچشم ولی..
یونا: ولی چی؟ نگو دکتر گفته نمیتونی بخوری.
لبخند کوچیکی زدم.
لیا: نه... فقط یکم اشتها ندارم.
ولی بجاش..لوکا..
لوکا: از خدامه ولی قبلش باید بگی چرا اینجایی
لیا: باشه اول بیا بشین
لوکا اروم اومد کنارم نشست
لوکا: خب منتظرم
لیا: چیزی نیست فقط بدنم حساسیت نشون داده به مواد غذایی
لوکا: از کی حساسیت پیدا کردی؟
لیا: خودمم نمیدونم..چون تاحالا غذایی نخوردم که دارچین داشته باشه
🌷🎀🌸
(اهم وقتی نویسنده خردادیه😂)
خب تبق معمول نتونستم طولانی ترش کنم(یعنی جا نشد) ☹️
🍉🍓🍎
شرطا:۱۴تالایک کامنت و بازنشر دلی
اسلاید دو لباس لوکا
اسلاید سه لباس یونا
#آبجی_الارا_عاشقتونه
(ملکه قلب من)
پارت ۲۳
ویو لیاـ
هنوز گوشی کایا توی دستم بود. به صفحهی خاموشش نگاه کردم و زیر لب غر زدم.
اییش... حداقل میذاشتی حرفمو کامل بگم.
گوشی رو روی تخت گذاشتم و نفس آرومی کشیدم.
کایا چیزی نگفت. فقط همونطور کنار تخت ایستاده بود.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای قدمهای تند از راهرو شنیده شد.
قبل از اینکه حتی فرصت فکر کردن داشته باشم...
تق
در اتاق با شدت باز شد.
از جا پریدم.
لوکا با نفسنفس وارد اتاق شد. معلوم بود با عجله خودش رو رسونده.
همین که چشمش به من افتاد، چند لحظه نگاهم کرد؛ انگار داشت مطمئن میشد سالمم.
اما ثانیهی بعد نگاهش روی کایا ثابت موند.
بدون اینکه چیزی بگه، با چند قدم بلند خودش رو بهش رسوند.
یقهی کایا رو محکم گرفت و اونو به دیوار چسبوند.
لوکا: مرتیکه...چطور جرأت کردی!؟»
رگ گردنش از شدت عصبانیت بیرون زده بود.
لوکا: خودم حسابتو می رسم
کایا هیچ واکنشی نشون نداد.
نه دست لوکا رو کنار زد...
نه حتی حرفی زد...
فقط همونطور بیحرکت ایستاده بود.
و به لوکا اجازه میداد که عصبانیتشو خالی کنه
از دیدن اون صحنه سریع از روی تخت بلند شدم.
پایهی سرم روی زمین کشیده شد و صدای چرخهاش توی اتاق پیچید.
لیا: لوکا..ولش کن
لوکا حتی نگاهم هم نکرد.
لیا: داداش..گفتم ولش کن
این بار صدام کمی بلندتر شد.
لوکا بالاخره نگاهم کرد. چشمهاش هنوز پر از عصبانیت بود، ولی وقتی وضعیت منو دید، دستش کمی شل شد.
لوکا: تو چرا ازش دفاع میکنی لیا؟
چیزی نگفتم
چون خودمم نمیدونستم چرا..
شاید چون میدونستم کایا کاری نکرده بود. و چیزی تقصیر کایا نبوده
شاید چون میدیدم تمام شب کنارم مونده بود.
لوکا چند لحظه فقط نگاهم کرد.
انگار هنوز قانع نشده بود.
بعد نگاهش دوباره سمت کایا رفت و دستش کمکم شل شد.
یقهی کایا رو رها کرد و یک قدم عقب رفت.
لوکا: هنوزم نمیفهمم چرا داری ازش دفاع میکنی.
چیزی نگفتم.
فقط آروم از کنار تخت فاصله گرفتم.
پایهی سرم رو با خودم کشیدم و جلوی کایا ایستادم.
لوکا با تعجب نگاهم کرد.
لیا: چون اون کاری نکرده لوکا.
چند ثانیه سکوت شد
کایا پشت سرم ایستاده بود و چیزی نمیگفت.
لوکا: لیا!
لیا: نه داداش، بذار حرفمو بزنم.
نگاهمو ازش نگرفتم.
لیا: من میدونم تو نگرانمی..میدونم وقتی شنیدی بیمارستانم ترسیدی، ولی کایا دلیل حال بد من نیست
لوکا فکش رو کمی فشار داد و نگاهش بین من و کایا جابهجا شد.
لیا: اینکه حالم بد شده ربطی به کایا نداره.
چند لحظه سکوت اتاق رو پر کرد.
کایا آروم دستمو گرفت و منو کمی کنار کشید.
کایا: بسه لیا... اونقدرام بیتقصیر نیستم.
لوکا با نگاه سردی بهش خیره شد.
لوکا: خوبه... خودتم میدونی.
لیا: اوفف... آقای کیم مثلا دارم ازت دفاع میکنم، میشه دهنتو ببندی؟
کایا گوشه لبش بالا رفت و لبخند ریزی روی صورتش افتاد
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم. عجیب بود... وسط این همه دعوا، انگار تنها کسی که آروم مونده بود، خودش بود.
یونا با نفسنفس وارد شد، یه ظرف شیرینی توی دستش بود و معلوم بود با عجله خودش رو رسونده.
یونا: وای لوکا... چقدر تند میدویی!
همهی نگاهها سمتش برگشت.
لوکا که هنوز اخم داشت، چند لحظه فقط نگاهش کرد.
یونا نفسش رو مرتب کرد و ظرف شیرینی رو بالا گرفت.
یونا: من بدبخت پشت سرت میدویدم که بفهمم چی شده، بعد تو مثل اسب بخار میدوییدی
لوکا رفت کنارش دستشو روی موهای یونا کشید و موهاشو پشت گوشش داد
ببخشید خانومم حواسم سر جاش نبود
یونا نگاهش به من افتاد
یونا: لیا..
آروم به سمتم اومد.
یونا: دختر خوبی؟ وقتی داداشت گفت بیمارستانی، نزدیک بود از نگرانی دق کنم
لیا: من خوبم زن داداش نگران نباش.
یونا بعد نگاهش رو سمت کایا برد و بعد به لوکا نگاه کرد.
یونا: خب..دیگه اخماتونو باز کنید برتون شیرینی پختم
یونا ظرف شیرینی رو روی میز کنار تخت گذاشت.
یونا: خب دیگه بیاید شیرینیام حیف نشه
با حرفش یه لبخند کمرنگ روی صورتم نشست. رفتم کنارش رو لبه تخت نشستم
لیا: زن داداش خیلی دوست دارم شیرینی ها تو بچشم ولی..
یونا: ولی چی؟ نگو دکتر گفته نمیتونی بخوری.
لبخند کوچیکی زدم.
لیا: نه... فقط یکم اشتها ندارم.
ولی بجاش..لوکا..
لوکا: از خدامه ولی قبلش باید بگی چرا اینجایی
لیا: باشه اول بیا بشین
لوکا اروم اومد کنارم نشست
لوکا: خب منتظرم
لیا: چیزی نیست فقط بدنم حساسیت نشون داده به مواد غذایی
لوکا: از کی حساسیت پیدا کردی؟
لیا: خودمم نمیدونم..چون تاحالا غذایی نخوردم که دارچین داشته باشه
🌷🎀🌸
(اهم وقتی نویسنده خردادیه😂)
خب تبق معمول نتونستم طولانی ترش کنم(یعنی جا نشد) ☹️
🍉🍓🍎
شرطا:۱۴تالایک کامنت و بازنشر دلی
اسلاید دو لباس لوکا
اسلاید سه لباس یونا
#آبجی_الارا_عاشقتونه
- ۲۲۳
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط