The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت ۲۲
ویو لیا
وقتی دوباره چشمامو باز کردم، نور خیلی کمرنگی از پشت پرده داخل اتاق افتاده بود.
هوا هنوز کامل روشن نشده بود.
آروم سرمو به سمت مبل چرخوندم.
کایا همونطور روی مبل خوابش برده بود.
دستاش روی سینهاش قرار داشت و صورتش از خستگی آروم شده بود.
چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.
بعد آروم نگاهمو ازش گرفتم.
کمرم از اینکه مدت زیادی روی تخت دراز کشیده بودم، گرفته بود.
خیلی آروم سعی کردم از جام بلند شم تا بیدارش نکنم.
وقتی ایستادم، چند لحظه تعادلمو حفظ کردم.
خیلی آروم دستمو بردم سمت سرُم و پایهشو همراهم راه انداختم.
بیصدا از اتاق خارج شدم تا هم کایا بیدار نشه، و شروع کردم تو راهروی بیمارستان قدم زدن
ویو کایاـ
نور کمرنگ صبح از بین پردهها وارد اتاق شده بود. چند دقیقهای بود که خوابم سنگین شده بود، اما خواب راحتی نبود. مبل بیمارستان یکم کوچک بود و هرچقدر سعی کرده بودم راحت بخوابم، آخرش کمر و گردنم درد گرفته بود.
آروم چشمامو باز کردم و . دستی رو روی صورتم کشیدم و به سمت تخت نگاه کردم
اما همون لحظه متوجه شدم چیزی درست نیست.
تخت خالی بود.
چند ثانیه فقط نگاه کردم. بعد صاف نشستم.
کایا: لیا؟
جوابی نیومد.
نگاهم سریع توی اتاق چرخید. گوشی، بطری آب، همهچیز سر جاش بود... فقط لیا نبود.
از جام بلند شدم و با اخم کوچیکی به سمت در نگاه کردم.
کایا زیر لب:
تنها رفته..
گردنمو کمی چرخوندم و بلند شدم از اتاق بیرون رفتمنگاهی به دو طرف راهرو انداختم.
بیمارستان هنوز شلوغ نشده بود و فقط چند پرستار از دور رفتوآمد میکردن.
چند قدم جلو رفتم و چشمم به پایهی سرم کنار یکی از راهروها افتاد.
آرومتر قدم برداشتم.
چند لحظه بعد، لیا رو دیدم که کنار پنجره ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد.
چند ثانیه همونجا موندم.
انگار نمیخواستم سکوت صبح رو بهم بزنم.
بعد به سمتش رفتم.
کایا:کی اومدی بیرون؟
لیا: همین چند دقیقه پیش..بیدارت کردم؟
کایا: نه خودم بیدار شدم
چند لحظه جفتمون ساکت موندیم
و به بیرون خیره شدیم.
که صدای پرستار از چند قدم اونور تر شنیده شد
ـ خانوم برگردین اتاق باید ازتون ازمایش بگیرم.
لیا: باشه رفتم
برگشتیم اتاق و پرستار هم پشت سرمون با لوازم ازمایش وارد شد
ویو نویسنده(اِلارا)
پرستار وسایل ازمایش رو آماده میکرد.
لیا درحالیکه به یک دستش سرم وصل بود و دست دیگریش برای ازمایش آماده بود روی تخت دراز کشیده بود
کایا به دستای پرستار که در حال آماده سازی سوزن ازمایش بود خیره شده بود
پرستار کشی را محکم به دور بازوی لیا بست
پرستار: آماده اید؟
لیا چیزی نگفت و فقط سر تکون داد و نفس عمیقی کشید و به سوزن نگاه میکرد
کایا که در سمت دیگه تخت ایستاده بود در چشمان لیا کمی ترس دید و دستشو به ارامی جلو چشم لیا گرفت
(پایان ویو نویسنده)
پرستار:خیلی خب تموم شد.
لیا:ممنون
کایا دستشو از جلو چششم برداشت
کایا: جواب ازمایش کی میاد
پرستار: حدود دو ساعت دیگه اقا
پرستار از اتاق خارج شد
لیا: کایا گوشیم کجاست
کایا: فک کنم ازتو ماشین پایین نیووردم
برم بیارمش؟لازم داری؟
لیا:نه نیازی نیست فقط گوشی خودتو بده بهم،میخام به لوکا زنگ بزنم
کایا: بیا ولی من شماره داداش تورو ندارم
لیا: مشکلی نداره شمارشو حفظم.
گوشی رو از دستش گرفتم و شمارهی لوکا رو گرفتم.
چند بوق خورد تا بالاخره تماس وصل شد.
لوکا: بله..شما؟
لیا: لوکا داداش منم لیا
لوکا:لیا؟..این شماره کیه
لیا:شماره کایاس میدونی دیگه
لوکا: اره همون نامزدت..بگو ببینم چی شده
لیا:چیزی نیست فقط یکم حالم بد شد اومدم بیمارستان گفتم که خبر داشته باشی
لوکا:«چی؟ بیمارستان؟ چی شده؟ حالت خوبه؟»
«کایا اونجاست؟ نکنه اون کاری کرده؟»..صبر کن همین الان میام
لیا:شش اروم باش اون کاری نکرده..اگه میخوای بیا ولی مامان و بابا رو فعلا نگران نکن بعد بهشون میگم اوکی؟
لوکا جوابی نداد به صفحه گوشی نگاه کردم
قطع کرده بود..
ایش...حداقل میزاشتی حرفمو کامل کنم..
🌷🎀🌸🦩
شرطا:۱۵تا لایک ۱۵تا کامنت۱۵تا بازنشر
🍎🍒🍓🍉
اسلاید دو گوشی لیا که آیفون ۱۷ باهاش آشنایی دارید
اسلاید سه گوشی کایا از این تا شو ها
گفتم که دیگه گوشی ها شونم ببینید😁🤗
#ابجی_الارا_عاشقتونه
(ملکه قلب من)
پارت ۲۲
ویو لیا
وقتی دوباره چشمامو باز کردم، نور خیلی کمرنگی از پشت پرده داخل اتاق افتاده بود.
هوا هنوز کامل روشن نشده بود.
آروم سرمو به سمت مبل چرخوندم.
کایا همونطور روی مبل خوابش برده بود.
دستاش روی سینهاش قرار داشت و صورتش از خستگی آروم شده بود.
چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.
بعد آروم نگاهمو ازش گرفتم.
کمرم از اینکه مدت زیادی روی تخت دراز کشیده بودم، گرفته بود.
خیلی آروم سعی کردم از جام بلند شم تا بیدارش نکنم.
وقتی ایستادم، چند لحظه تعادلمو حفظ کردم.
خیلی آروم دستمو بردم سمت سرُم و پایهشو همراهم راه انداختم.
بیصدا از اتاق خارج شدم تا هم کایا بیدار نشه، و شروع کردم تو راهروی بیمارستان قدم زدن
ویو کایاـ
نور کمرنگ صبح از بین پردهها وارد اتاق شده بود. چند دقیقهای بود که خوابم سنگین شده بود، اما خواب راحتی نبود. مبل بیمارستان یکم کوچک بود و هرچقدر سعی کرده بودم راحت بخوابم، آخرش کمر و گردنم درد گرفته بود.
آروم چشمامو باز کردم و . دستی رو روی صورتم کشیدم و به سمت تخت نگاه کردم
اما همون لحظه متوجه شدم چیزی درست نیست.
تخت خالی بود.
چند ثانیه فقط نگاه کردم. بعد صاف نشستم.
کایا: لیا؟
جوابی نیومد.
نگاهم سریع توی اتاق چرخید. گوشی، بطری آب، همهچیز سر جاش بود... فقط لیا نبود.
از جام بلند شدم و با اخم کوچیکی به سمت در نگاه کردم.
کایا زیر لب:
تنها رفته..
گردنمو کمی چرخوندم و بلند شدم از اتاق بیرون رفتمنگاهی به دو طرف راهرو انداختم.
بیمارستان هنوز شلوغ نشده بود و فقط چند پرستار از دور رفتوآمد میکردن.
چند قدم جلو رفتم و چشمم به پایهی سرم کنار یکی از راهروها افتاد.
آرومتر قدم برداشتم.
چند لحظه بعد، لیا رو دیدم که کنار پنجره ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد.
چند ثانیه همونجا موندم.
انگار نمیخواستم سکوت صبح رو بهم بزنم.
بعد به سمتش رفتم.
کایا:کی اومدی بیرون؟
لیا: همین چند دقیقه پیش..بیدارت کردم؟
کایا: نه خودم بیدار شدم
چند لحظه جفتمون ساکت موندیم
و به بیرون خیره شدیم.
که صدای پرستار از چند قدم اونور تر شنیده شد
ـ خانوم برگردین اتاق باید ازتون ازمایش بگیرم.
لیا: باشه رفتم
برگشتیم اتاق و پرستار هم پشت سرمون با لوازم ازمایش وارد شد
ویو نویسنده(اِلارا)
پرستار وسایل ازمایش رو آماده میکرد.
لیا درحالیکه به یک دستش سرم وصل بود و دست دیگریش برای ازمایش آماده بود روی تخت دراز کشیده بود
کایا به دستای پرستار که در حال آماده سازی سوزن ازمایش بود خیره شده بود
پرستار کشی را محکم به دور بازوی لیا بست
پرستار: آماده اید؟
لیا چیزی نگفت و فقط سر تکون داد و نفس عمیقی کشید و به سوزن نگاه میکرد
کایا که در سمت دیگه تخت ایستاده بود در چشمان لیا کمی ترس دید و دستشو به ارامی جلو چشم لیا گرفت
(پایان ویو نویسنده)
پرستار:خیلی خب تموم شد.
لیا:ممنون
کایا دستشو از جلو چششم برداشت
کایا: جواب ازمایش کی میاد
پرستار: حدود دو ساعت دیگه اقا
پرستار از اتاق خارج شد
لیا: کایا گوشیم کجاست
کایا: فک کنم ازتو ماشین پایین نیووردم
برم بیارمش؟لازم داری؟
لیا:نه نیازی نیست فقط گوشی خودتو بده بهم،میخام به لوکا زنگ بزنم
کایا: بیا ولی من شماره داداش تورو ندارم
لیا: مشکلی نداره شمارشو حفظم.
گوشی رو از دستش گرفتم و شمارهی لوکا رو گرفتم.
چند بوق خورد تا بالاخره تماس وصل شد.
لوکا: بله..شما؟
لیا: لوکا داداش منم لیا
لوکا:لیا؟..این شماره کیه
لیا:شماره کایاس میدونی دیگه
لوکا: اره همون نامزدت..بگو ببینم چی شده
لیا:چیزی نیست فقط یکم حالم بد شد اومدم بیمارستان گفتم که خبر داشته باشی
لوکا:«چی؟ بیمارستان؟ چی شده؟ حالت خوبه؟»
«کایا اونجاست؟ نکنه اون کاری کرده؟»..صبر کن همین الان میام
لیا:شش اروم باش اون کاری نکرده..اگه میخوای بیا ولی مامان و بابا رو فعلا نگران نکن بعد بهشون میگم اوکی؟
لوکا جوابی نداد به صفحه گوشی نگاه کردم
قطع کرده بود..
ایش...حداقل میزاشتی حرفمو کامل کنم..
🌷🎀🌸🦩
شرطا:۱۵تا لایک ۱۵تا کامنت۱۵تا بازنشر
🍎🍒🍓🍉
اسلاید دو گوشی لیا که آیفون ۱۷ باهاش آشنایی دارید
اسلاید سه گوشی کایا از این تا شو ها
گفتم که دیگه گوشی ها شونم ببینید😁🤗
#ابجی_الارا_عاشقتونه
- ۸۶۱
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط