{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم که نبینی پریشان شدنم را ، غمناک ترین لحظه ی ویران شد

رفتم که نبینی پریشان شدنم را ، غمناک ترین لحظه ی ویران شدنم را ، در خویش فرو رفتم و در خویش شکستم ، تا دوست نبیند غم تنها شدنم را .
دیدگاه ها (۱)

دقیقاً

کسی ندارم که پاک کنه دستمال توی دستای خودم...

اری اغاز دوست داشتن است....

هنوزم از برایم عشق یعنی تو برایم زندگی تو،آفتابم تو،بهارم تو...

فراتر از خویش

تمام قافیه بودی، منم که باختمتتو سرزمین خودم بوده‌ای که تاخت...

با همه‌ی بی‌سر و سامانی‌امباز به دنبال پریشانی‌امطاقت فرسودگ...

عاشقانه های شبنم

happy birthday...

از تو شهرم قفس است ای همه آزادی منغم مرا هم‌نفس است ای تو هم...

از کتاب «سقوط» آلبر کامو:ژان باتیست کلامانس، مردی بود که همه...

#شب_جمعه و #قرار_با_ارباب لعل لب آنکس که ثنا خوان حسین استتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط