{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FORCED LOVE

FORCED LOVE
Part: 20

[سه ساعت بعد]

ماشینم را در خیابانی خلوت پارک کردم.

طبق نقشه، قرار بود به یک ساختمان قدیمی بروم.

تنها.

حداقل ظاهراً.

گوشی‌ام را روشن کردم.

یک پیام ناشناس آمده بود:

"اگر می‌خواهی بفهمی چرا پارک جونگ‌هو زندانی شد، ساعت ۱۱ بیا طبقه‌ی سوم."

نگاهم روی پیام ماند.

این دقیقاً همان چیزی بود که انتظارش را داشتم.

اما چیزی که انتظارش را نداشتم...

پیام دوم بود.

"تهیونگ را نیاور."

قلبم فرو ریخت.

چند ثانیه بعد، گوشی لرزید.

تماس ناشناس.

جواب دادم.

صدای یک زن از آن طرف خط آمد.

آرام.

خشک.

آشنا.

_«الینا.»

نفسم بند آمد.

+«سوری؟»

چند ثانیه سکوت.

_«گوش کن. وقت ندارم.»

+«کجایی؟»

_«مهم نیست. فقط یک چیز رو بدون.»

صدای نفس‌هایش می‌لرزید.

_«پارک یون‌سو نمی‌خواد تو رو بکشه.»

اخم کردم.

+«پس چی می‌خواد؟»

سوری آهسته گفت:

_«می‌خواد تهیونگ رو از تو بگیره.»

تماس قطع شد.

به صفحه خیره ماندم.

و همان لحظه، صدای قدم‌هایی پشت سرم آمد.

دستم آرام به سمت اسلحه رفت.

برنگشتم.

صدایی از پشت سرم گفت:

_«بالاخره فهمیدی.»

چرخیدم.

هیچ‌کس نبود.

فقط یک پاکت سفید روی زمین.

خم شدم و آن را برداشتم.

داخلش یک عکس بود.

عکس من و تهیونگ.

نه در یک مأموریت.

نه در اداره.

بلکه...

عکس همان شبی که روی مبل نشسته بودیم و برای اولین بار درباره‌ی احساساتمان حرف زده بودیم.

پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:

"عشق، بهترین نقطه‌ضعف یک مأموره."

دستم سرد شد.

و برای اولین بار، فهمیدم این ماموریت قرار نیست درباره‌ی من باشد.

قرار بود درباره‌ی تهیونگ باشد.

───
دیدگاه ها (۰)

FORCED LOVEPart:21[همان زمان، چند خیابان آن‌طرف‌تر]تهیونگ دا...

Part: 19───[صبح روز بعد]ساعت دقیقاً هشت بود.من و تهیونگ کنار...

FORCED LOVEPart:19توی راهرو. تهیونگ من رو به کناری کشید. به ...

پارت ۱۸: آرامشِ قبل از طوفانی نو (ویرایش شده)(سه ماه بعد)سه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط