که نگاهم به صورتش افتاد جای دستم رو صورتش بود و لباش زخمی

که نگاهم به صورتش افتاد جای دستم رو صورتش بود و لباش زخمی شده بود
دست خودم نبود بغلش کردم و گذاشتم رو مبل دستمال برداشتم اومد لباشو تمیز کنم صورتمون نزدیک هم بود بیخیال دستمال شدم و لبامو به لباش چسبوندم که روشو انور کرد باز نزدیک صورتش شدم که یهو خوابیده شد رو مبل و منم روش افتادم همون موقع بود که یهو کوک اومد تو خونم
•تصاحب اموال شخصی جرمه میدونسی؟
که ات از زیرم بیرون اومد و پرید بغل کوک و لب کوتاهی گرفتن
•یه بار دیگه جرئت داری نزدیک عشقم شو و ات رو بغل کرد و برد نزدیکای شب بود و لباس ات هم باز
سو وو رو به خدمتکارا سپردم و دنبالش رفتم ات رو خونه نبرد برد خونه ی خودش
منم یواشکی وارد خونش شدم
و میشنیدم چی میگفتن(•علامت کوک ♡علامت ات)
♡چه خونه ی خوبی داری
چرا منو خونه نبردی؟
•چون امشب مال منی
♡ا.... اما نه نه
کوک لباس ات رو باز کرد و پرتش کرد رو مبل
•هیش بیبی امشبو تا صبح بیداریم
ولی لباتو بهم بچسبون جیغ نزنیا
لباسشو در اورد داشت زیپ شلوارشو باز میکرد که از پشت زدم رو شونش روشو به طرف من کرد منم با چوب زدم تو صورتش
بیهوش شد لباس ات رو بهش دادم بپوشه
♡چرا فضولی کردی اینجاچیکار میکنی اصلا تو چیکاره ای ددی منه هر کار کنه دوست داره
_ات تو حتی یه بارهم به من ددی نگفتی حالا به این کثـ‌افط میگی ددی پس امشب من میشم ددیت بردمش خونه خودم
♡تو حق نداری تو بچه داری
من دوست ندارم حق نداری به من دست بزنی
_حالا کی این حقو داده
یه کاری کنم تو هم برام بچه بیاری
نه باشه باشه تهیونگ من دوست دارم من اونو دوس نداشتم برای اینکه حرصتو درارم باهاش صمیمی شدم ولی بازم دوست دخترت نمیشم تو بچه داری باید با هه سو ازدواج کنی (با گریه)
_هووووف اون بچه منو هه سو نبود اونو از فامیلشون گرفته بود تا من باهاش ازدواج کنم بچه رو پس دادم به خونوادش
پرید بغلم، بغلش کردم و گفتم
_ولی خدایی به منبع اب وصلی دختر؟
این همه اشکو از کجا میاری؟
که یه خنده کرد بین گریش
_ولی امشبو نمیتونم از دست بدمااا....
دیدگاه ها (۱)

پارت اخر

بیا اینقدر گفتی شبیهت میشه که اخرش شبیهت شد😐🤣بچه ات و تهیونگ...

انقد پارتو طولانی کردم که دیگه ارسال نمیشد مجبور شدم کوتاه ت...

ات با حالت سرد ادامه داد: ♡تقریبا یک سال پیش بود که هه سو او...

اسم رمان: jk ✨ دختر ناشناس: اوو( صدای خیلی اهم اهمی) ددی میش...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۲ بادیگارد اومد بادیگارد : قربان فهمیدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط