بوسه آتش بر گونه رز

"بوسه آتش بر گونه رز "
part ۳

-میبینم شما دوتا صمیمی شدین!
تهیونگ با حرف مامانش، سرشو بالا میاره و بهش نگاه میکنه.
ازون جایی که تهیونگ ادم رُکی بود و میدونست پدرش قبول نمیکنه لب باز کرد:
-ما جفتیم...متاسفانه..
با حرف تهیونگ همه بهش نگاه میکنن. پدرش تکخنده تمسخر آمیزی بهش میزنه:
-میدونی که جونگکوک به زودی قراره لیدر پک جئون ها شه؟
-بله میدونم
-و تو فکر میکنی لیاقت این رو داری جفتش باشی؟
تهیونگ با این حرف پدرش رایحش تلخ و غمگین میشه.

-بهتره رد کنید همدیگه رو!
تهیونگ انتظار همچین حرفیو داشت ولی نمیدونست چرا قلبش انقدر درد گرفت. بغض به گلوش چنگ میزد و چیزی نمیگفت. سرش پایین بود و با گوشه لباسش بازی میکرد. واکنش های بدنش با مغزش یکی نبود...مغزش مغرور بود و از خداش بود که جفتی نداشته باشه ولی بدنش انگار الفاش بود که این واکنش ها رو داشت.
جونگکوک فهمیده بود اون حس عجیبی که داشت این بود که تهیونگ جفتشه و بدنش با دیدن تهیونگ ریکشن نشون داده بود .
با اخمی که تو چهرش بود به پدر تهیونگ نگاه میکنه که داشت می‌گفت تهیونگ لیاقت داره یا نه.
جونگکوک نتونست جلوی خودش رو بگیره:
- فکر میکنم خودم راجب اینکه لیاقت داره یا نداره باید صحبت کنم جناب کیم نه شما !
رایحه اش که عصبی بود پخش شده بود و جونگکوک رو ترسناک تر و قدرت مند تر نشون میداد.
تهیونگ به جونگکوک نیم نگاهی میندازه و رایحه تند اتیش رو استشمام میکنه.انگار که بهش ارامش و امنیت خاصی داده باشه بغضش رو قورت داد. به پدرش نگاه میکنه که پوزخند کمرنگی زده بود.
پدرش به اقای جئون نگاه میکنه:
- اقای جئون بچه ها عجب بزرگ شدن!
پدرش تیکه انداخت. تهیونگ سرشو بالا میگیره و نفس عمیقی میکشه...مثل همیشه خانوادش جلو همه بی لیاقتیش رو تو صورتش کوبیده بودن...
آقای جئون: بچه ها اره بزرگ شدن...ولی اینو درست نمی‌بینم که پسرتون رو اینجوری جلوی بقیه خوردش کنید..اگر شما هم میتونستید قدرتتون رو حفظ کنید الان پسرتون لیدر میشد نه پسر برادرتون این برمیگرده به شما نه پسرتون جناب کیم ( پوزخند)
جونگکوک به تهیونگ نگاهی میندازه و بعد به پدرش .
جلوی رایحش رو می‌گرفت که بیشتر پخش نشه .
خانم جئون : حالا که فهمیدن جفت همن بهتره باهم زندگی کنن و نیاز های همدیگرو تأمین کنن.
اقای کیم فشاری شده بود و مامان تهیونگ به جاش حرف میزد حرف خانم جئون رو تایید کرد:
- هرچی زودتر ازدواج کنین بهتره فردا دنبال کاراش بیوفتید!
تهیونگ با حرف مامانش چشام هاش درشت میشن...چطور میتونست با کسی شریکی زندگی کنه...و از همه بدتر باهاش ازدواج کنه؟ پس سرشو بالا گرفت و به خانم جئون نگاه کرد:
- من نمیخوام ازدواج کنم خانم جئون!
جونگکوک به تهیونگ نگاه تیزی میندازه:
- تصمیمش با منه پس بهتره ساکت باشی.
تهیونگ با این حرف جونگکوک چشم هاش درشت شد و نگاه پر نفرتی رو حواله جونگکوک کرد.
خانم کیم به اقای کیم نگاهی انداخت و وقتی دید اوضاع خیته بلند شد و اقای کیم هم بلند شد.
میخواستن برن تهیونگ هم بلند میشه.
-تهیونگ شب پیش جونگکوک بمون به هر حال شب اوله که با جفتت قراره بگذرونی.
تهیونگ با حرف مامانش مغزش سوت کشید و دستپاچه شد. مامان تهیونگ بهش چشمکی زد.
***
همچی زودتر از چیزی که جونگکوک فکر میکرد پیش می‌رفت.
پدرش قبول کرده بود و چیزی رو که پدر و مادرش قبول کرده باشن اون حق نداره که مخالفت کنه.
به تهیونگ نگاه میکنه.
پدر و مادر تهیونگ رفتنه بودن.
اقای جئون : خب برید تو اتاق بیشتر باهم آشنا بشید. من کارای مراسم ازدواج و لیدر شدنت و میکنم.
جونگکوک دستشو رو قفسه سینه میزاره به نشونه احترام یکم خم میشه.
به تهیونگ نگاهی میکنه:
- بیا دنبالم
تهیونگ بدون حرفی دنبال جونگکوک میره. به دورو برش نگاه میکرد و به تابلو ها و دکوراسیونش. عمارتشون خیلی قشنگ و صمیمی بود...با فاصله تقریبا زیادی از جونگکوک راه میرفت...از پله ها بالا رفتن و وارد اتاق جونگکوک شدن.

لایک و فالو فراموش نشه :) 💜
دیدگاه ها (۰)

"بوسه اتش بر گونه رز"part 2جونگکوک هم متقابلا به پسر روبه رو...

"بوسه آتش بر گونه رز "part 1«عشق»...کلمه ای که باهاش هیچوقت ...

ریکشنشون وقتی هنوز ازدواج نکردین و دارین همو میبوسین یهو مام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط