part عشق پنهان
part48 عشق پنهان
《ویو ات》
درسته بلاخره فهمیده بودم که عاشقش شدم ولی اینکه حتی نمی ذاشت خانوادم رو ببینم من رو خیلی ناراحت میکرد
جونگ کوک: خانم کوچولو امشب مادر و پدرم قراره بیان عمارت ات: فقط ... من میترسم مثل الان حالم بد بشه
جونگ کوک: عیبی نداره اگر دیدی حالت خیلی بد شد میبرمت اتاق تا استراحت کنی
ات: باشه
《پرش زمانی به شب》
《ویو ات》
سر میز شام بودیم سرم درد میکرد ولی به روی خودم نمیاوردم
خانم جئون: جونگ کوک
جونگ کوک: جانم
خانم جئون: شما دوتا نمیخواید یه نوه برای من بیارید
《ویو ات》
غذا پرید تو گلوم《سرفه》از حرفش شکه شدم بچه!
خانم جئون: واا چیشد دخترم حالت خوبه؟
ات: آره ... غذا یک دفعه پرید تو گلوم ببخشید
جونگ کوک: حالت خوبه
ات: آره
جونگ کوک: نوه ... باشه یک نوه ی خوشگل برات میاریم《برگشت رو به ات و لبخند زد》
حالم سر دردم بیشتر و بیشتر میشد کم کم داشتم عرق میکردم
فقط خدا خدا میکردم که زود تر غذا تموم بشه که خانم و آقای جئون برن
《ویو جونگ کوک》
به ات نگاه کردم میتونستم بفهمم که حالش بده داشت عرق میکرد از سر میز بلند شدم
جونگ کوک رو به مادر و پدرش : ببخشید من با ات یه کاری دارم الان میام ... ات بلند شو
《ویو ات》
چیکار داشت وسط شام بلند شدم رفتم دنبالش
جونگ کوک: ات حالت بده؟
ات: هوم ... نه حالم خوبه
جونگ کوک: از صورتت معلومه که حالت بده عرق کردی برو تو اتاقت به اجوما میگم شامت رو بیاره توی اتاق
ات: نه نمیخورم
جونگ کوک: ولی چند قاشق بیشتر نخوردی
ات: نمیخواد اشتها ندارم
جونگ کوک: باشه هر جور راحتی ...
☆شرط پارت بعدی☆
☆۱۰۰لایک☆
♡۶۰کامنت♡
♡۳۵بازنشر♡
《ویو ات》
درسته بلاخره فهمیده بودم که عاشقش شدم ولی اینکه حتی نمی ذاشت خانوادم رو ببینم من رو خیلی ناراحت میکرد
جونگ کوک: خانم کوچولو امشب مادر و پدرم قراره بیان عمارت ات: فقط ... من میترسم مثل الان حالم بد بشه
جونگ کوک: عیبی نداره اگر دیدی حالت خیلی بد شد میبرمت اتاق تا استراحت کنی
ات: باشه
《پرش زمانی به شب》
《ویو ات》
سر میز شام بودیم سرم درد میکرد ولی به روی خودم نمیاوردم
خانم جئون: جونگ کوک
جونگ کوک: جانم
خانم جئون: شما دوتا نمیخواید یه نوه برای من بیارید
《ویو ات》
غذا پرید تو گلوم《سرفه》از حرفش شکه شدم بچه!
خانم جئون: واا چیشد دخترم حالت خوبه؟
ات: آره ... غذا یک دفعه پرید تو گلوم ببخشید
جونگ کوک: حالت خوبه
ات: آره
جونگ کوک: نوه ... باشه یک نوه ی خوشگل برات میاریم《برگشت رو به ات و لبخند زد》
حالم سر دردم بیشتر و بیشتر میشد کم کم داشتم عرق میکردم
فقط خدا خدا میکردم که زود تر غذا تموم بشه که خانم و آقای جئون برن
《ویو جونگ کوک》
به ات نگاه کردم میتونستم بفهمم که حالش بده داشت عرق میکرد از سر میز بلند شدم
جونگ کوک رو به مادر و پدرش : ببخشید من با ات یه کاری دارم الان میام ... ات بلند شو
《ویو ات》
چیکار داشت وسط شام بلند شدم رفتم دنبالش
جونگ کوک: ات حالت بده؟
ات: هوم ... نه حالم خوبه
جونگ کوک: از صورتت معلومه که حالت بده عرق کردی برو تو اتاقت به اجوما میگم شامت رو بیاره توی اتاق
ات: نه نمیخورم
جونگ کوک: ولی چند قاشق بیشتر نخوردی
ات: نمیخواد اشتها ندارم
جونگ کوک: باشه هر جور راحتی ...
☆شرط پارت بعدی☆
☆۱۰۰لایک☆
♡۶۰کامنت♡
♡۳۵بازنشر♡
- ۹.۳k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط