عشق خونین یا
🩸 عشق خونین 🩸 یا 🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸
ادامه ی قسمت دهم
پدربزرگ لونا با جدیت اضافه کرد:
ــ «نه فقط برای دوستداشتن… برای قدرت. شما باید با هم ازدواج کنین.»
چند لحظه سکوت محض بود.
لونا نگاهش رو پایین انداخت… لیوان توی دستش بود. فشار داد…
تق!!
لیوان توی دستش شکست. تکههای شیشه توی گوشتش فرو رفت. خون مثل رود از بین انگشتاش راه افتاد. ولی لونا حتی پلک هم نزد.
کوک بلند شد:
ــ «لونا… دستت!»
اما لونا آروم و بدون هیچ کلمهای، فقط از سالن بیرون رفت. رد خون از پشتش روی کف مرمر کشیده میشد. هیچکس جرأت نکرد دنبالش بره.
مقر ماه خونین
ساعت از نیمهشب گذشته بود. لونا توی مقرش نشسته بود، پشت سه تا مانیتور روشن. دستش پانسمان شده، اما ذهنش هنوز مشتغول بود.
آیلا وارد شد:
ــ «خوبی؟»
لونا جواب نداد. فقط به نقشه دیجیتال روی صفحه اشاره کرد:
ــ «این پایگاه دیمیتریه. بهم بگو کی میتونیم بزنیمش.»
آیلا با اخم گفت:
ــ «قبلش باید استراحت کنی. هنوزم خون میدی…»
لونا نگاهش کرد. سرد، ولی پر از شعله:
ــ «وقتی دشمن زندهست، وقت استراحت نیست. دیمیتری مال ما نیست… ولی نابودیش… کار خودمه.»
🔥 پایان قسمت دهم 🔥
ادامه ی قسمت دهم
پدربزرگ لونا با جدیت اضافه کرد:
ــ «نه فقط برای دوستداشتن… برای قدرت. شما باید با هم ازدواج کنین.»
چند لحظه سکوت محض بود.
لونا نگاهش رو پایین انداخت… لیوان توی دستش بود. فشار داد…
تق!!
لیوان توی دستش شکست. تکههای شیشه توی گوشتش فرو رفت. خون مثل رود از بین انگشتاش راه افتاد. ولی لونا حتی پلک هم نزد.
کوک بلند شد:
ــ «لونا… دستت!»
اما لونا آروم و بدون هیچ کلمهای، فقط از سالن بیرون رفت. رد خون از پشتش روی کف مرمر کشیده میشد. هیچکس جرأت نکرد دنبالش بره.
مقر ماه خونین
ساعت از نیمهشب گذشته بود. لونا توی مقرش نشسته بود، پشت سه تا مانیتور روشن. دستش پانسمان شده، اما ذهنش هنوز مشتغول بود.
آیلا وارد شد:
ــ «خوبی؟»
لونا جواب نداد. فقط به نقشه دیجیتال روی صفحه اشاره کرد:
ــ «این پایگاه دیمیتریه. بهم بگو کی میتونیم بزنیمش.»
آیلا با اخم گفت:
ــ «قبلش باید استراحت کنی. هنوزم خون میدی…»
لونا نگاهش کرد. سرد، ولی پر از شعله:
ــ «وقتی دشمن زندهست، وقت استراحت نیست. دیمیتری مال ما نیست… ولی نابودیش… کار خودمه.»
🔥 پایان قسمت دهم 🔥
- ۹۶۴
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط