عشق خونین یا
🩸 عشق خونین 🩸 یا 🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸
قسمت دهم
قصر خاندان کیم مثل همیشه با چراغهای ملایم، ستونهای مرمر سیاه و پرچم بزرگ گرگ و کلاغ، جلال خاصی داشت.
مهمونی رسمی نبود، ولی حضور خاندان جئون توی قصر، سنگینی خاصی داشت. همه چیز ساکت و رسمی، ولی پشت هر جمله، یه فشار ناپیدا خوابیده بود.
کوک با کت مشکی براقش وارد شد، پشت سرش تهیونگ و جیمین و چند نفر از باندش.
لونا با لباسی مخملی، مشکی و عمیقاً چشمگیر از پلهها پایین اومد. نگاهش سرد، ولی توی عمق چشماش یه چیزی شعلهور بود… چیزی که خودش هم هنوز نمیدونست چیه.
پدر لونا و پدر کوک با هم دست دادن و پدربزرگها با صدای بلند خندیدن.
همهچیز خوب پیش میرفت… تا وقتی کوک رفت آشپزخونه.
ملاقات غیرمنتظره در آشپزخانه
کوک به یکی از خدمتکارها گفت:
ــ «یه لیوان نوشیدنی بده. فقط همونیه که همیشه میگیرم.»
دختر خدمتکار سری تکون داد.
در همین لحظه، صدای لونا از پشت سرش اومد:
ــ «نوشیدنیتو گرفتی؟»
کوک برگشت، با ابروهای بالا:
ــ «آره، مشکلیه؟»
لونا لبخند محوی زد، ولی چشماش جدی بودن:
ــ «با من بیا. یه چیزی هست که فقط خودت باید بدونی.»
گفتوگوی سری در اتاق مخفی
اتاق مخفی پشت کتابخونه قدیمی قصر بود. تنها خودشون رمز عبورش رو میدونستن.
لونا رفت سمت پنجره، به بیرون نگاه کرد.
ــ «یکی از فرماندههای باند لیام، اسمش دیمیتری زاروفـه. خیلی وقته داره خودش رو بالا میکشه. الان هم باند لیام رو گرفته دستش… داره به سرنخای من نزدیک میشه.»
کوک نفس عمیقی کشید:
ــ «و تو نمیخوای صبر کنی.»
لونا برگشت، نگاهش به شدت قوی بود:
ــ «تو چی فکر میکنی؟ صبر کنم تا بیاد مقرمو منفجر کنه؟ باید نابودش کنیم. زود. بیرحمانه.»
کوک مکث کرد، بعد گفت:
ــ «باشه. ولی این بار… منم
وقتی به سالن برگشتن، همه داشتن دور هم حرف میزدن و میخندیدن. کوک کنار لونا نشست، یه جرعه از نوشیدنیش برداشت.
پدربزرگ کوک با صدای بلند گفت:
ــ «خب خب خب… نمیخوایم بیخود حرف بزنیم. بهتره مستقیم بریم سر اصل مطلب.»
همه ساکت شدن. فقط صدای تیک تاک ساعت شنیده میشد.
پدر لونا با لبخند گفت:
ــ «لونا، کوک… از وقتی شما کوچیک بودید، ما دوست داشتیم شما باهم متحد بشید. و الان وقتشه.»
پدربزرگ لونا با جدیت اضافه کرد:
ــ «نه فقط برای دوستداشتن… برای قدرت. شما باید با هم ازدواج کنین.»
چند لحظه سکوت محض بود.
لونا نگاهش رو پایین انداخت… لیوان توی دستش بود. فشار داد…
تق!!
ادامه دارد .........
قسمت دهم
قصر خاندان کیم مثل همیشه با چراغهای ملایم، ستونهای مرمر سیاه و پرچم بزرگ گرگ و کلاغ، جلال خاصی داشت.
مهمونی رسمی نبود، ولی حضور خاندان جئون توی قصر، سنگینی خاصی داشت. همه چیز ساکت و رسمی، ولی پشت هر جمله، یه فشار ناپیدا خوابیده بود.
کوک با کت مشکی براقش وارد شد، پشت سرش تهیونگ و جیمین و چند نفر از باندش.
لونا با لباسی مخملی، مشکی و عمیقاً چشمگیر از پلهها پایین اومد. نگاهش سرد، ولی توی عمق چشماش یه چیزی شعلهور بود… چیزی که خودش هم هنوز نمیدونست چیه.
پدر لونا و پدر کوک با هم دست دادن و پدربزرگها با صدای بلند خندیدن.
همهچیز خوب پیش میرفت… تا وقتی کوک رفت آشپزخونه.
ملاقات غیرمنتظره در آشپزخانه
کوک به یکی از خدمتکارها گفت:
ــ «یه لیوان نوشیدنی بده. فقط همونیه که همیشه میگیرم.»
دختر خدمتکار سری تکون داد.
در همین لحظه، صدای لونا از پشت سرش اومد:
ــ «نوشیدنیتو گرفتی؟»
کوک برگشت، با ابروهای بالا:
ــ «آره، مشکلیه؟»
لونا لبخند محوی زد، ولی چشماش جدی بودن:
ــ «با من بیا. یه چیزی هست که فقط خودت باید بدونی.»
گفتوگوی سری در اتاق مخفی
اتاق مخفی پشت کتابخونه قدیمی قصر بود. تنها خودشون رمز عبورش رو میدونستن.
لونا رفت سمت پنجره، به بیرون نگاه کرد.
ــ «یکی از فرماندههای باند لیام، اسمش دیمیتری زاروفـه. خیلی وقته داره خودش رو بالا میکشه. الان هم باند لیام رو گرفته دستش… داره به سرنخای من نزدیک میشه.»
کوک نفس عمیقی کشید:
ــ «و تو نمیخوای صبر کنی.»
لونا برگشت، نگاهش به شدت قوی بود:
ــ «تو چی فکر میکنی؟ صبر کنم تا بیاد مقرمو منفجر کنه؟ باید نابودش کنیم. زود. بیرحمانه.»
کوک مکث کرد، بعد گفت:
ــ «باشه. ولی این بار… منم
وقتی به سالن برگشتن، همه داشتن دور هم حرف میزدن و میخندیدن. کوک کنار لونا نشست، یه جرعه از نوشیدنیش برداشت.
پدربزرگ کوک با صدای بلند گفت:
ــ «خب خب خب… نمیخوایم بیخود حرف بزنیم. بهتره مستقیم بریم سر اصل مطلب.»
همه ساکت شدن. فقط صدای تیک تاک ساعت شنیده میشد.
پدر لونا با لبخند گفت:
ــ «لونا، کوک… از وقتی شما کوچیک بودید، ما دوست داشتیم شما باهم متحد بشید. و الان وقتشه.»
پدربزرگ لونا با جدیت اضافه کرد:
ــ «نه فقط برای دوستداشتن… برای قدرت. شما باید با هم ازدواج کنین.»
چند لحظه سکوت محض بود.
لونا نگاهش رو پایین انداخت… لیوان توی دستش بود. فشار داد…
تق!!
ادامه دارد .........
- ۸۶۲
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط