{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 7 彡★

★彡   Part 7 彡★

نزدیکم شد. و در لحظه، ناگهان کتش رو درآورد و جلوی صورتم گرفت.
شاید اگه چند دقیقه ی پیش اینکار رو میکرد میگفتم جنتلمن. اما الان میگم احمق.
اونا که عکس هاشون رو گرفتن.
یکی نیست بگه دیگه چی رو میپوشونی؟
همراه با کتش اشاره کرد که وارد کلبه بشم. خودش هم پشت سرم راه افتاد.
آفرین.
این یعنی جنتلمن.
اول خانم ها.
بلافاصله بعد از ورودمون در رو بست و متفکرانه به سمت مبل ها قدم برداشت و خیلی شیک روی یکی شون جا خوش کرد.
همچنان گیج بودم. انتظار توضیحی چیزی ازش داشتم ولی انگار نه انگار!
آقا در آرامش داره خونه رو رصد میکنه.
کلافه از این ماجرا گفتم: نمی خوای بگی اینجا چه خبره؟
اونم معطل نکرد و فورا در جواب گفت: اون شب، دقت نکرده بودم که این کلبه اینقدر قشنگه
گیج تر نگاهش کردم.
اون شب؟
کدوم شب؟
تک خنده ای کرد.
"حواسم نبود"
"بیا بشین تا بهت توضیح بدم. خانم چوی رینا"
بلاخره تصمیم گرفت توضیح بده. شکر. ولی اسمم رو از کجا میدونه؟
ای خنگ، اون همه خبرنگار اون بیرون میدونن بعد اینکه مهره ی اصلیه ندونه؟
بدون معطلی روی مبل رو به روش نشستم. خونه کوچیک بود و مبل ها هم کهنه و کوچک. پس بنابراین نزدیکش بودم. دستش رو دراز میکرد میتونست راحت و بدون هیچ تکونی من رو خفه کنه!
چی میگی رینا؟!
موقعیت رو درک کن.
به قیافه اش که نگاه کردم چیزی در ذهنم جرقه زد. این مرد، این مردی که الان روبه رومه، همون مرد زخمی ماه قبله.
خدای من!
اون شب صورتش خونی بود و من هم زحمت پاک کردنش رو به خودم نداده بودم که ای کاش داده بودم. میتونستم کل شب به چهره ی قشنگش نگاه کنم.
زیباییش توصیف نشدنی بود.
این مرد دقیقا چه کسی بود؟
دیدگاه ها (۰)

★彡   Part 8 彡★ زبون باز کرد: اول از همه، ممنون بابت شبی که ن...

★彡   Part 9 彡★ مرموز نگاهش کردم.منظورش چی بود؟"تو، میخوای دق...

★彡   Part 6 彡★ چشم هام رو باز کردم.یه روز دیگه.یه روز دیگه ک...

★彡   Part 5 彡★ صبح، با سردرد بیدار شدم.گیج نگاهی به اطرافم ک...

★彡   Part 22 彡★ اتاقش بی نظیر بود.تم مشکی و طوسی داشت و مبل ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹یک سال و نیم بعد______...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط