ناودان قصه می گفت. کوچه خسته آرام آرام خواب می رفت. ناودا

ناودان قصه می گفت. کوچه خسته آرام آرام خواب می رفت. ناودان قصه می گفت از ابر هایی که در آسمان خانه کرده اند. قصه می گفت از جنگ ها، غصه ها، خنده هاشان، از سفر های دور و دراز. قصه می گفت از قطره های زمین گیر، از درخت تنومند. چند سحره پریدند از خواب. پنجره، قصه را خوب گوش می کرد. باد گهگاه سخت جنجال می کرد. ناودان قصه اش را فراموش می کرد. ناودان صبور، لحظه ای فکر می کرد. بعد با آب و تاب، قصه را باز دنبال می کرد. روز ها بعد قصه های فراگیر او بین جوی های لب تشنه می گشت. قصه ناودان پخش می شد. بین گل های تازه، بین رگ های صد ها نهال هوا خواه. قصه ناودان در تمام زمین های اطراف مو به مو نقل می شد...
دیدگاه ها (۱)

Between Sleep and Breath

((پارت چهاردهم))((پشت در، کسی منتظرم بود))«پس... من واقعاً ک...

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

🌧️ بیا بارون...بعضی بارون‌ها فقط خیابون‌ها رو خیس نمی‌کنن......

007-پنهان در مه - پارت ۶۲

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}مدیر : حالا که اینطوریه اینارو ببین ...

پارت دوم._*بیگناهان*_

خسف | قصه سی و پنجم: جهان در آستانه زایمان (بخش اول)

حقیقت پنهان پارت ۷ بورام : مامان بابا بورام سمت پدر و مادرش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط