{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناودان قصه می گفت. کوچه خسته آرام آرام خواب می رفت. ناودا

ناودان قصه می گفت. کوچه خسته آرام آرام خواب می رفت. ناودان قصه می گفت از ابر هایی که در آسمان خانه کرده اند. قصه می گفت از جنگ ها، غصه ها، خنده هاشان، از سفر های دور و دراز. قصه می گفت از قطره های زمین گیر، از درخت تنومند. چند سحره پریدند از خواب. پنجره، قصه را خوب گوش می کرد. باد گهگاه سخت جنجال می کرد. ناودان قصه اش را فراموش می کرد. ناودان صبور، لحظه ای فکر می کرد. بعد با آب و تاب، قصه را باز دنبال می کرد. روز ها بعد قصه های فراگیر او بین جوی های لب تشنه می گشت. قصه ناودان پخش می شد. بین گل های تازه، بین رگ های صد ها نهال هوا خواه. قصه ناودان در تمام زمین های اطراف مو به مو نقل می شد...
دیدگاه ها (۱)

می دانی هنوز همان چهار ورق کاغذ دست نویس از داستان عاشقانه ا...

می دانی چند وقت است نخندیدی؟ آخرین لبخندت جلوی دوربین عکاسی ...

انگشتانت را قرض می خواهم برای شمارش روزهای نبودنت. قرار نبود...

دلمان تنگ می شود گاهی برای بودن های خیالی آدم های عروسکی. دل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط