ناودان قصه می گفت. کوچه خسته آرام آرام خواب می رفت. ناودا
ناودان قصه می گفت. کوچه خسته آرام آرام خواب می رفت. ناودان قصه می گفت از ابر هایی که در آسمان خانه کرده اند. قصه می گفت از جنگ ها، غصه ها، خنده هاشان، از سفر های دور و دراز. قصه می گفت از قطره های زمین گیر، از درخت تنومند. چند سحره پریدند از خواب. پنجره، قصه را خوب گوش می کرد. باد گهگاه سخت جنجال می کرد. ناودان قصه اش را فراموش می کرد. ناودان صبور، لحظه ای فکر می کرد. بعد با آب و تاب، قصه را باز دنبال می کرد. روز ها بعد قصه های فراگیر او بین جوی های لب تشنه می گشت. قصه ناودان پخش می شد. بین گل های تازه، بین رگ های صد ها نهال هوا خواه. قصه ناودان در تمام زمین های اطراف مو به مو نقل می شد...
- ۱.۷k
- ۱۹ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط